03/05/2009 20:02
هفتاد و یک
امشب لوگ وزن رو آپ دیت کردم. وقتی که به سیر نزولیش نگاه کردم، یه لبخند از ته دل نشست روی لبم.
از برنامه ی خورد و خوراکم راضی هستم. گاهی هوس می کنم یه چیزایی رو یواشکی و اضافه بخورم. گاهی موفق می شم کنترل کنم و گاهی نه.
اما در کل رضایت دارم و همچنان امیدوارم بتونم تا نوروز از هفتاد بیام پایین تر.
وقتی فکر می کنم با حدود دو ماه رعایت برنامه غذاییم و یه کمی ورزش تونستم این قدر تغییر کنم از خودم لجم می گیره.
چرا این همه وقت طول کشید که باور کنم دوباره می تونم؟
چرا این همه دکتر رفتم و اومدم و دوباره برگشتم سر جای اولم؟
شاید دکترم راست می گفت. دفعه های آخری یه بار گفت برو پیش متخصص اعصاب.
البته اون موقع قضیه دستم رو داشتم براش تعریف می کردم. که زیاد خواب می رفت. و بین حرفها به این نکته اشاره کردم که من معمولا اشتهای معده ای ندارم اما دوست دارم بخورم.
خلاصه دکتر اعصاب تشخیص داد یه مقدار افسردگی دارم.
اون موقع خیلی ها گفتن داروهات رو نخور. یک هفته ای هم نخوردم.
ولی بعدش شروع کردم. شاید کمک همون داروها بود که تونستم افسار مغز و معده م رو تو دست بگیرم.
امشب خواهرم خواست که خریدهای عیدم رو ببینه.
مانتویی رو که چند روزه از خیاطم گرفتم، و موقع پرو گشاد بود و تنگش کرد الان باز نیاز داره که یه مقداری جمع و جور بشه.
امروز صبح هم با همکارها رفتیم برای پرو لباسهای کارمون. (شرکت دست و دلباز شده، برای سال جدید چهار دست مانتو شلوار قراره به هر نفر بدن. البته بیشتر به این خاطر هست که ما دیگه مانتوهای خوشگل نپوشیم!)
خلاصه شلواری رو که دو ماه پیش سفارش داده بودم، گشاد بود برام. سایزها رو که چک کردیم، دو سایز کوچکترش اندازه م شد!
از ته دل آرزو می کنم همه مون بتونیم به هدفمون برسیم.
از برنامه ی خورد و خوراکم راضی هستم. گاهی هوس می کنم یه چیزایی رو یواشکی و اضافه بخورم. گاهی موفق می شم کنترل کنم و گاهی نه.
اما در کل رضایت دارم و همچنان امیدوارم بتونم تا نوروز از هفتاد بیام پایین تر.
وقتی فکر می کنم با حدود دو ماه رعایت برنامه غذاییم و یه کمی ورزش تونستم این قدر تغییر کنم از خودم لجم می گیره.
چرا این همه وقت طول کشید که باور کنم دوباره می تونم؟
چرا این همه دکتر رفتم و اومدم و دوباره برگشتم سر جای اولم؟
شاید دکترم راست می گفت. دفعه های آخری یه بار گفت برو پیش متخصص اعصاب.
البته اون موقع قضیه دستم رو داشتم براش تعریف می کردم. که زیاد خواب می رفت. و بین حرفها به این نکته اشاره کردم که من معمولا اشتهای معده ای ندارم اما دوست دارم بخورم.
خلاصه دکتر اعصاب تشخیص داد یه مقدار افسردگی دارم.
اون موقع خیلی ها گفتن داروهات رو نخور. یک هفته ای هم نخوردم.
ولی بعدش شروع کردم. شاید کمک همون داروها بود که تونستم افسار مغز و معده م رو تو دست بگیرم.
امشب خواهرم خواست که خریدهای عیدم رو ببینه.
مانتویی رو که چند روزه از خیاطم گرفتم، و موقع پرو گشاد بود و تنگش کرد الان باز نیاز داره که یه مقداری جمع و جور بشه.
امروز صبح هم با همکارها رفتیم برای پرو لباسهای کارمون. (شرکت دست و دلباز شده، برای سال جدید چهار دست مانتو شلوار قراره به هر نفر بدن. البته بیشتر به این خاطر هست که ما دیگه مانتوهای خوشگل نپوشیم!)
خلاصه شلواری رو که دو ماه پیش سفارش داده بودم، گشاد بود برام. سایزها رو که چک کردیم، دو سایز کوچکترش اندازه م شد!
از ته دل آرزو می کنم همه مون بتونیم به هدفمون برسیم.

