چرا گاهی مغزمان کار نمیکند؟
این مشکل همیشه من بوده.یه میز رنگین که میبینم دچار آلزایمر میشم.اصلا تمام غصه ها و تلاشها و ورزشها و مصایب چاقی که میتونم براش مثنوی هفتاد من بنویسم چنان از مغزم پرش میکنن که خودم تا چند روز توی شوک هستم.جمعه یه جایی دعوت بودیم که یه عالمه از غذاهای مورد علاقه بنده وجودداشت .
اولش عقلم سر جاش بود وبا کلی مقاومت ففقط به مقدار نیازم کشیدم.ولی دفعه های بعد که بخاطر بچه ها رفتم سراغ غذاها با هر تعریف واصرار میزبان ناخونکی به هر کدومشون زدم.و.. خلاصه خدا رحم کرد که یکی کارم داشت و سر میز رو ترک کردم وگرنه احتمالا برای گربه ها هم چیزی نمیذاشتم بمونه.
امروز همش توی این فکرم که چرا؟واقعا چرا اینقدر بی جنبگی؟کی من باید واقعا مثل یه آدم پخته عمل کنم؟
توی خونه رژیم رو حفظ کردن مهم نیست که.باید یه کاری بکنم که بره توی خونم این کم خوری.چجوری؟؟؟؟
امروز حسابی وجدان درد دارم بهتره سرتون رو درد نیارم.

