chaghalooie ke erade darad

I WAS a fat lady.

My Profile

  • Name: soly
  • City: tabriz
  • Country: IR

My Weight Loss

Height:
Start weight: 96.00kg
Current weight: 91.50kg
Goal weight: 89.00kg
Lost to date: 4.50kg
Remaining: 2.50kg

My Calendar

2
December '08
< December >
S M T W T F S
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

My Photos

Before After

دغدغه هاي يك مادر

سلام

اينروزها خوبم.يه دليلش پايين رفتن وزنمه كه خوشبختانه با وجود رمضان و پايين اومدن متابوليسم و... پيشرفتم خوبه.يه دليلش هم احتمالا ماه رمضونه كه بدليل ارتباط بيشتر با خودم و خدا با خودم مهربون هستم.

اخيرا فقط يه مورد ناراحتي داشتم كه مربوط ميشد به تذكر مربي آمادگي پسرم راجع به اينكه بيشتر بهش توجه كنم و كمتر دعواش كنم چون حساس شده،جالبه خيلي بنظرم بعيد اومد وبا صدا كردن عليرضا و توضيح خواستن پيش مدير خواستم ثابت كنم كه همه چيز بر وفق مراده ولي متاسفانه خلافش ثابت شد و پسرم با صداقت كودكانه   ش گفت فكر ميكنه من اونو كمتر از الناز دوست دارم و...خيلي ناراحت شدم.چون ديدم تمام محاسباتم اشتباه از آب  دراومده!يعني اشباه فاحشم در اين بود كه فراموش كرده بودم عليرضا خودش هم بچه س. 

از اونروز خيلي رفتارمو عوض كردم بابت تذكر هم خيلي شاكرم.فقط دارم فكر ميكنم تربيت درست چقدر سخته.همه جوره بايد مواظب باشي مرتب بايد چك كني  افراط و تفريط  خيلي نزديك به همن.وقتي خيلي محبت ميكني لوس ميشن وقتي ميخواي احساس مسئوليت رو تو بزرگه تقويت كني بهش برميخوره نميكني دخل كوچيكه رو در مياره به كوچيكه يه ذره رو ميدي همه رو ميخواد بزنه وسايل اونو برداره كتاباشو پاره كنه و.... واقعا رفتار درست و اصولي چيه ميموني!حالا بچه ن بيشتر دارم فكر بعدها رو كه بزرگتر و حساستر ميشن رو ميكنم.

 

جدول روز دوشنبه

صبحانه:3 کف دسن نان.30 گرم پنیر.چای.قند کوچک

میانوعده:2عددساقه طلایی.1عددهلو.1عدد سیب

ناهار:یک لیوان ماست.یک کاسه سالادشیرازی.یک کاسه خوراک گوشت(گوجه فرنگی و سیبزمینی وگوشت آب پز)

میانوعده:یک لیوان انگور کشمشی  دانه شده.1عدد هلو.چای.خرما

شام:یک لیوان مکارونی پخته..یک لیوان شیر.3 قاشق ماست.

جدول یکشنبه

از امروز انشالله میخوام هرچی میخورم بنویسم:

ناشتا:2 لیوان آب

صبحانه:دو کف دست نان .10 گرم پنیر.چای با یه قند کوچولو

میانوعده:دو عدد سیب,یک عدد هلو,سه عدد ساقه طلایی

ناهار:مرغ آبپز(ران مرغ) با هویج و سیبزمینی و بادمجان و لوبیا سبزوکدو و گوجه فرنگی آب پز شده. سالادشیرازی(دوعدد خیار و دو عدد گوجه و یه پیاز)  .بدو ن سس

میانوعده:چای و خرما(یکی)و ناخونک به همان غذای آبپز ناهار(یک سیب زمینی کوچک با کمی گوشت) و یک لیوان انگور کشمشی.

,شام:یک لیوان لوبیای پخته,6 عدد کاهوی درشت,دو لیوان شیر سرد,یک عدد هلو,2,3 تا کشمش یه سیب

توضیحات: چند مورد تعارف به شیرینی داشتم که برنداشتم و در موارد ی که کنه ای برخورد کردند برداشتم و نگه داشتم برا بچه ها.

این غذای آبپز اختراع خودم بود برا این که مصرف سبزیجاتم رو ببرم بالا.حسابی سیر میکنه آدمو بدون روغن و نون.

بدلیل کارهای خونه فرصت پیاده روی نداشتم ولی نیم ساعت راحت اینور اونور رفتم.

بیشترین ولع من به غذا عصر بعد از بیدار شدن از خوابه.هم تمایل به خوردن شیرینی جات زیاد میشه و هم یه جورایی احساس گرسنگی میکنم.اینم بگم فشارم همیشه کمه و دلم همیشه طلب میکنه.

 

زندگی لبخند میزند

دو روزه که خیلی خوشحالم .وزنم 91.5 شده.دارم به مرز نزدیک میشم.حالم از دهه 90 به هم میخوره الان نزدیک سه ساله که این مهمون ناخوانده رو دارم تحمل میکنم.خوشحالم که با وجود ناتوانیهای روزهای اخیر همچنان در سرپایینی قرار دارم.نبودن دکتر سارا ویه مدت دیانا  وکم شدن حضور بعضی بچه های فعال بدلایل  گرفتاریهای مختلف  یه جورایی سستم کرده بود.ولی حال و هوای انارستان تغییراتی کرده و انرژی مثبت در حال تاثیر گذاریه.البته جا داره از همه دوستای مهربونم که جواب سوالاتمو میدادن تشکر حسابی کنم.متاسفانه من ذاتا آدم درونگرا و کم حرفیم.اصولا باید همون موقع تشکر کنم .

اینو بذارین به حساب سهل انگاری من.از همه تشکرات ویژه میکنم. 

بازگشت به خویشتن

مدتی بود از خودم دور شده بودم.دلایل مختلفی داره .معمولا هر چند وقت بار اتفاق میفته.مهم اینه الان خودمم.شور و شوق انارستان و جامش من رو هم سر وجد آورد تا مدتها استراحت رو رها کنمو بیفتم رو دور لاغری.راستش یه عروسی داشتیم نیمه شعبان که با خوبی و خوشی گذشت .اوضاع از هر نظر خوب بود .فقط زانوم یه کم آسیب دیده (بدلیل افتادن در چاله با بچه ای بوزن 20 کیلو در بغلم)و این یه کم پیاده روی رو مشکل کرده برام.تصمیم دارم با هرم رژیمم رو ادامه بدم.تا چی پیش بیاد...یا علی..

بازگشت به خود

-

به یاد دوستان گذشته

سلام

دوستان من جای خاصی تو زندگیم داشتن.شاید همه اینطورن ولی برای من انگار یه جزئی از شخصیتم شده که همیشه توی وجودمه.بعضی از دوستام رفتن خارج.یا به دلایلی ارتباطم باهاشون قطع شده.اینا رو انگار گم کردم.همیشه چشمم دنبالشون میگرده توی خواب میبینمشون و خلاصه یه حسی مثل حسرت یا اشتیاق دارم درباره شون.دوستای من همشون خوب بودن. گلچین بهترین های روزگار.گاهی فکر میکنم اگه دیدمشون راجع به چی حرف میزنم؟اون دوستیها مال اون زمانهای سادگی و صداقت بود رقابتهای مدرسه دعواهای کوچیک قهرای یه دقیقه ای دوستیهای واقعی دلهای خالی از کینه شانه های خالی از مسئولیت بی پیرایه بی ادعاو....

دلم گرفته بود.اینجا هوا ابریه.میدونم که به جاش دوستای تازه زیادی این متن رو میخونن.اونا رو ندیدم ولی ملموسن. میشه گرماشونو حس کرد درد دل کرد و احساس تنهایی نکرد.مثل یه دوست واقعی.

راز

سلام

یه مدتی گم و گور شده بودم. چند تا دلیل داشت:دهن الناز(دختر کوچیکم)چندتا آف بزرگ و درد ناک زده بود که تا یک هفته روزگارم سیاه شده بود هیچی نمیخورد همش بهانه گیری میکرد و نمیذاشت داروهاشو بمالیم روی لثه هاش و  خلاصه ...خودم گوارشم حسابی به هم خورده بود  و هر چقدر ملین میخوردم انگار نه انگار برای همین وزنم هم ثابت مونده بود و همینجوری منو نگاه میکرد از یه طرف هم فصل امتحانات دانشگاه شروع شده بود و حجم کاری من بیشتر و خلاصه من هر روز وقت کم میاوردم برای همه چیز.خوشبختانه همه موانع در حال برطرف شدن هستن و من دارم کم کم خودمو پیدا میکنم.راستی یه کتاب خوب دستم رسیده با عنوان راز.البته فیلم مستندش فکر کنم از تلوزیون پخش شده ولی من ندیدم.این راجع به قانون جذب هست. اینکه هرچی بگی یا تصورشو بکنی طبق این قانون جذب میشه.جالبه که فیزیکدانها و دانشمندان زیادی این فرضیه رو توضیح و توجیه کردن با یه عالمه مثال بارز و...توی اینترنت هم مطالب جالبی میشد ازش پیدا کرد هم فارسی هم انگلیسی:قانون جذب:law-of-attraction

یه مدتیه دوست دارم کتابهای موثر بخونم حالا فرقی نمیکنه رمان یا تاریخی یا هرچی... فقط مهمه که آدمو به تفکر وادار کنه.راستی  چه خوب میشد یه کتاب رو باهم شروع کنیم و راجع بهش بحث کنیم.من چنین تجربه ای قبلا داشتم خیلی خوب جواب میده.

من اومدم

ناگفته پیداست که رفتن به دل طبیعت حال آدمو حسابی جا میاره .اصلا طبیعت معدن انرژیه .مخصوصا روح جنگل و دریا که واقعا آدمو وادار به تفکر در فلسفه زندگی میکنه.انگار آدم احساس  میکنه در این دنیای منظم وزیبا جزئی از اونهاست که باید همسو با نظم و هماهنگی جهان حرکت کنه و... خیلی چیزهای دیگه که به قلم یعنی به کیبورد نمیاد! خوب . بنده بدلیل شاغل بودن و در مرخصی بودن  شدیدا مشغول کارهای اداره هستم و کمتر فرصت میکنم به اینترنت سر بزنم.فقط اینو بگم که دختر خوبی بودم و برنامهم به هم نخورد.  توصیه میکنم برید مسافرت .مسافرت خیلی خوبه .آدم فرصت پیدا میکنه به همه چیز فکر کنه.راستی من اونجا به یاد همتون بودم .جدی میگم.از اینکه شماها رو پیدا کردم خیلی خوشحالم. خدا رو خیلی دوست دارم خیییییییلی.

دوری سخته

سلام

با خوشحالی عرض میکنم که بنده تا 5 روز مسافرت تشریف دارم.اگه میتینگ واینا نبودم فکر نکنید قهر کردم یا تعطیل کردم ویا خلاصه... چجوری بگم ما به اتفاق خانواده خواهرم اینا داریم میریم شمال دلتون بسوووووووووزه!

ببخشید از فرط هیجان بود وگرنه واقعا از اینکه چند روزی با انارستان نمیتونم ارتباط داشته باشم یه جورایی تو خودمم.داشتم فکر میکردم کاش فردا رو میتونستم  وزنم رو اپ کنم.ولی توی راهیم و بعدشم که...نمیشه.

اصلا من از بچه گی عاشق طبیعت قشنگ شمال و دریای زیباشم. اصلا بعد از یه عالمه سبزی و قشنگی توی راه بوی دریا که به مشام میرسه انگار شمیم یه دنیای دیگهس.پر از تفریح و دلخوشی و فارغ از همه گرفتاریها و فکر وخیالها.

قول میدم دختر خوبی باشم و کالریهامو بشمرم وفعالیت داشته باشم و در تمام اوقات مغزم کار کنه ودچار آلزایمر نشم!اه کاش میشد ترد میلم با خودم ببرم.(میبینید اند ندید پدیدگی رو) خوب امیدوارم به همتون در همه جا خوش بگذره.خدافظ

Tracker