بگذارعشق خاصيت تو باشد
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد
گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام. توان شروع به دویدن کنی .
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست
------------------
پي نوشت: متن بالا برگرفته از ايميلي بود از جانب يكي از دوستان.
انار عزيزم:
امروز كه داشتم ايميلهامو چك ميكردم متوجه شدم تو پست" تصميمات من" يعني چند پست پايين تر يك كامنت ازت داشتم كه نديدمش.
شرمنده.متن پستي كه نگرونت كرده بود رو برات ميل ميكنم.اينجا حذفش كردم تا دوباره به يادش نيفتم.
-
امروز پام كمي درد گرفته بودچون تو خواب كوبونده بودمش به ديوارو يكي ديگه از دوستان هم ديروز كه براي آوردن غذاي رژيمي و عيادتم اومده بود حين روبوسي پامو نديد و با بوتهاش رفت روي انگشتهام.شانس آوردم چند سانت بالاترش پاشو نذاشت كه ديگه فكر كنم از شدت درد غش ميكردم.چند عدد مسكن خوردم و كمي دردم كمتر شده.
كلاسهاي زبانم رو هم نميتونستم برم.نميدونم با دو جلسه غيبت از 8 جلسه ترم اش كه حتي يكي هم نميتونستم غيبت كنم ميتونم ادامه بدم و قبول ميكنن براي ادامه برم يا نه.چون فكر نميكنم هفته بعدشم بشه برم.با اين اوضاعي كه پام داره بايد ببينم ورمش و دردش تا كي خوب ميشه.چون جوراب كه نميشه روي گچ پوشيد.جلوي پام يعني نوك انگشتهام بيرون ميمونه و تو اين سرما بدترميشم.
ازديروز همش احساس ميكردم صورتم پف كرده و دارم چاق ميشم.چون وقتي از زور مسكنها 20ساعت رو خواب باشي و همش بخوري و فعاليتيم نداشتي باشي ميشه همين ديگه.
نهايت فعاليت من معطوف ميشه به مسير تخت تا دستشويي و دستشويي به تخت.اگه همينجوري پيش برم با سرعتي صرصام آوركل وزني كه كم كرده بودم تو اين مدت برميگردونم و بعده يه ماه بايد از اول شروع كنم.
با اينكه سعي ميكنم غذاهام رژيمي باشه اما يادداشت نميكنم و هي از دستم در ميره كه چي خوردم وهمش دلم ميخواد از بيكاري غذا بخورم.
يعني كار من شده يه نوبت خوردن غذاي رژيمي و چند نوبت هم غذاهاي غير رژيمي مثل فسنجون و قرمه سبزي و لوبيا پلو و....
با اين پام روترازو هم كه نميتونم برم.اين نرفتنها هم مزيد برعلت شده كه استرس بالارفتن وزن رو نداشته باشم و به نوعي بي خيال شدم.
خوبي رو ترازو رفتن اين بود كه با هشدار ترازو حداقل به خودم ميومدم و برنامه امو اصلاح ميكردم اما الان آخرين عددي كه يادمه همون 60 هست و فكر ميكنم هميشه هم ابدي خواهد بود.
بايد سعي كنم از هفته آينده برنامه دقيق تري رو اجرا كنم و حداقل براي بالاتنه ام فعاليت داشته باشم.اينه كه ميگن فعاليت ورزشي سنگين نداشته باشين چون يهويي خدانكرده تو شرايط اينچنيني گير ميافتين و اين وزنه است كه هي ميره بالا.خوبه حالا من ورزش سنگين نداشتم تو برنامه ام والا وزنم ازغول بيابون هم بالاتر ميرفت.


