داستان دويدن و زندگي يك هستي
پنجشنبه دوم آبان:
من پام بهتر شده.
اصلا وقتي ورزش كردم بهتر شدم.
يه كار ديگه كردم و اون اين بود كه هدفون وايرلسم رو راه انداختم و اصلآ نفهميدم چطوري بدون خسته شدن يك ساعت و نيم تركيب دويدن و پياده روي داشتم.ديروز خيلي اذيت شدم و درد داشتم.چون نميدونم چطوري دويده بودم كه پدر پام رو درآورده بودم.نيست كه اينقدرتو طول زندگيم دويده بودم و تجربه مارتنهاي بي شماري داشتم اين بلا سرم اومد.حالا تا آدم بياد ياد بگيره يه خورده هم اين وسط تلفات دستي و پايي خواهد داشت.خيالي نيست.تآثير موسيقي واقعا شگفت انگيزه.تازه با اهنگهاي درپيت "فتانه" كه گلچين هم نشده بود و با شاد و غمگينش دويدم و راه رفتم.فكر ميكنم ساعتها بتونم با اين روش دووم بيارم.
حتي با ورش كردن مجدد تموم دردهام ازبين رفت.و نخ ورزش برنامه ريزي شده براي امروزمم بستم.
امروز نهار دو كفگير برنج خوردم با خورشت قيمه غير رژيمي و شام هم جوجه چيني.ميبينين كه عين خرس دارم ميخورم و بزنم به تخته وزنمم كم شده.به قول فردوسي پور "چه ميكنه اين دويدن".
خيلي دويدن امروز حال داد بهم.
من چند ساعت ديگه كلاس زبان دارم.
يه عالمه تمرين كه هيچيشو انجام ندادم.بايد از خواب مبارك بزنم و زودتر پاشم صبح تا تمرينها رو حل كنم و بعد برم سر كلاس.
اين هفته خيلي سرم شلوغ بود و اصلآ وقتشو نداشتم.
راستي راستي
يادم رفت يه چيزي بگم.
يه خبر امروز تو مجله موفقيت خوندم و اون اينكه:
"سعي كنين دماي محيط رو پايين نگه داريد چون دما تو متابوليسم تآثير ميذاره."
حالا كمش ميكنه يا زياد اينو ديگه نفهميدم.چون بحث اصلآ راجع به جوون موندن بوده.شما اگه فهميدين به منم بگين.به گمونم همون خنكه خوبه ديگه؟چون تو همين مقاله ذكر كرده كه بايد وزن رو كاهش بديد.نميشه كه دمارو پايين آورد كه متابوليسم بياد پايين و درنتيجه چاق شيم.ميشه به نظرتون؟؟
خوبه كه حالا فهميديم دما تو متابوليسم تاثير گذاره.
-
امروز در راستاي سبزي خوري رفتم يه عالمه ازين سبزي دسته شده ها خريدم و ريختم تو دو تا قابلمه چاق و روش به روش ديانايي چند قطره مايع ظرفشويي ريختم.
اما چشمتون روز بد نبينه اينقدر شستمش كه ديگه پلاسيد و خورد شدو بعدشم بازم در راستاي خراب نشدن مجبور شدم جمع كثيري ازون علفيجات رو بخورم.الانم بسيار بسيار احساس يك گاو علف خوار رو دارم.
تازه مولتي ويتامينمم خوردم و يادم نرفت.يكي نيست بهم بگه اخه با اين همه ويتامين سبزي ايي كه زدي تو رگ ديگه مولتي ويتامين واسه چي؟؟چون
امروز از همه گروهها خورده بودم.
تازه ديدين من تو تشخيص هويت اقلام خوراكي چقدر بزنم به تخته استادم؟؟
امروز به اقاهه سبزي فروشه هي ميگفتم اين چيه؟ اون چيه؟
بعد بوش ميكردم ببينم قابل تحمله يا نه و برميداشتمش.
يارو چشاش داشت از حدقه درميومد كه خرس گنده چه وقت سوال كردنشه.
فكر كرده بود سر كار گذاشتمش ولي از قيافه جدي ام فهميد شوخي در كار نيست.اولش يه خانوم ديگه هم بود .گذاشتم بره تا بيش ازين ابروريزي نشه.اين رژيم يه خاصيت ديگه هم علاوه بر كاهش وزن براي من خواهد داشت و اونم يادگيري اصول خانه داريه.امروز واقعآاز ته دل احساس كردم كه يه خانوم خيلي از مهارتها رو بايد ياد بگيره. من كه ديگه نوبرم واقعآ. اگه بسته بندي شهروند نباشه عمري بتونم از بين سبزيها سبزي خاص خورشت رو درست انتخاب كنم.حالا بهم بگو يه خونه رو نقاشي كن يه روزه تحويلش ميدم.تموم كارهاي گچي و لوله ايي و ... رو خودم انجام ميدم.باورتون ميشه دريل دارم و تموم مته هاشم همينطور؟باورتون ميشه اطاق خودمو خودم رنگ كردم؟؟
هيچ كسي وقتي مياد اينجا باورش نميشه كار خودم بوده.نميشه اسمشو گذاشت علاقه.شايدم ازتشعشعات اسكروچيم باشه كه براي يك چيز فقط يه بار پول ميدم.واميستم بالا سر كارگرو كارشو ياد ميگيرم .دفعه بعد خودم انجام ميدم.اين جريان نقاش شدنمونم برميگرده به نقاشي خونه و دوروزبعدش تركيدن حموم طبقه بالاييمون و در پي اش اومدن دوباره و هر روزه كارگربه خونه امون كه حسابي كلافه ام كرده بود.اخرش ازش خواستم بهم ياد بده تا خودم انجامش بدم.رفتم تموم قلموهاشورنگشو خريدم.و يهو به خودم اومدم و ديدم كه يه پا واسه خودم نقاش شدم.يه بارم گچ كارمون بدون هماهنگي با ما مقداري از يه تيغه رو به اشتباه تراشيده بود كه بنده مجبور شدم ملات گچ درست كنم و ديوارروترميم كنم.وقتي هم كه خشك شد سه بار رنگ روغني بهش زدم.با ديوارهاي ديگه كه نقاش رنگ كرده مو نميزنه.
.ولي الان دوست دارم مثل يه خانوم كدبانوسفره آرايي.ميوه آرايي .و هزارتا هنرخوب رو ياد بگيرم.ديگه از دست خودم خسته شدم كه حتي نميتونم يه خط راست رو با چرخ خياطي بدوزم .چون تموم طول زندگيم به ياد ندارم از خياطي و اطوكشي وسبزي پاك كردن خوشم اومده باشه.با اينكه الان يادگيري خياطي ابتدايي رو در خودم لازم ميدونم اما هنوزم به اندازه قبل از اطوكشي متنفرم و تحت هيچ شرايطي حاضر نيستم انجامش بدم.تا ببينم يه چيزي چروك شده.سريع ميندازمش تو ماشين لباسشويي و اينقدر خيس خيس ميتكونمش تا چروكهاش باز شه.اكثرمواقع هم اين ترفنده جواب ميده.البته با دست بلدم بدوزم.چون زموني كه راهنمايي بوديم يادمون دادن.اما اون كجا كه يه خط با چرخ خياطي دوخته بشه و كجا با دست.حتي3سال پيش يه بار گند زدم به پاچه يه شلوارو اونقدركوتاهش كردم كه ديگه برمودايي هم نميشد پوشيدش.اين بود كه شد شلوارك.تا همين چند وقت اخيربلد نبودم با جاروبرقي جارو كنم ونميدونستم اول خونه بايد جارو بشه و بعدش گردگيري(درست گفتم ديگه؟).ازين اصول ريز خونه داري هيچي سردرنميارم.يعني به دوروبرم توجه نكردم تا ببينم ديگرون چه كار ميكنن.برام بي اهميت بوده.ازوقتي با انارستان آشنا شدم و خيليهارو كه مشگلشون در چاقي بامن مشترك بوده و اين همه هنرمندم هستن واقعآ غبطه خوردم به اين همه هنر و ميخوام تلاش كنم ياد بگيرم.گاهي فكر ميكنم ديگه براي من دير شده.گاهي هم متآسف ميشم كه چرا زودتر ياد نگرفتم.شده به زوراگه علاقه ايي دربين نبوده.(البته غيرازاطو).آخه واقعآ تو زندگي واقعي ادم اينا لازم ميشه دونستنش واجبه .حداقل درحد اينكه ادم كارخودشو راه بندازه.نه خيلي حرفه ايي.
ولي بخداديگرون ميگن اشپزيم خوبه(البته اگه مواد اوليه اش آماده باشه.مثلآ بلد نيستم يه مرغ درسته رو خورد كنم و يا ماهي رو.يه باركه مادرخونه نبودو غيرازمرغهاي درسته تو فريزرمرغ ديگه ايي نبوداينقدرخوردش كردم كه لهيده شده بودو اصلآ معلوم نبودكجاش به كجاشه) كه اونم از استعدادهاي وافر چاقيمه به گمونم.همچنين سعي ميكنم هميشه خونه نظم داشته باشه حتي اگه در شرف مرگ باشم.فقط اصلآ استعداد تو همين مورد تشخيص هويت درخودم نميبينم كه حداقل روش كمي بيشتر كاركنم.ولي نهايت سعيم رو ميكنم تا بلكم ادم شم.
البته يه راه ديگه هم دارم.واون اينه كه زن بگيرم.يعني آقامون جورمونو بكشه.اون تو خونه باشه و من بيرون.آخي.طفلي اون. از همين الان دلم براش ميسوزه.همون بهتركه من ازدواج نكنم.
خونواده هم گاهي مسخره ام ميكنن و ميگن حالا كي ميخواي زن بگيري؟
اي واي من چند ساعت ديگه كلاس دارم و دارم هي روده درازي ميكنم.
شب خوش
تا فردا
جمعه 3 آبان:
دوستان من با اينكه ديشب دير وقت خوابيدم بعداز سه ساعت خواب پاشدم صبح و تمارين زبانمو انجام دادم.بعدش رفتم كلاس.تا2.5ظهررسيدم خونه كه ديگه داشتم از زور بيخوابي و خستگي اين كلاس بسيار طولاني ميمردم.اين شدكه 4 ساعت ديگه خوابيدم.
تا به خودم بيام ساعت شد 11.5 شب و ديدم كه هنوز ورزش نكردم.برآن شدمد كه دوباره هدفون رو روشن كنم و نصف شبي شروع كردم به دويدن.نيم ساعتي ورزش كردم.الانم كاملآ از خودم راضيم و به دوستان دونده در"جاده ابريشم" رسيدم.هورا.هورا...
از شروع هفته منم عين اونها تمرين ميكنم بدون كوچكترين تمرين اضافه ايي.
ميشد 4 روز تاخيرم رو جبران نكنم.اما از لحاظ روحي خودمو ميشناسم كه اگه 6 ماه رو هم تمرين كنم بازم جاي خالي اين 4 روز رو حس خواهم كرد.
امروزم زياد خوردم.
صبحونه:تخم مرغ اب پزبا 50 گرم نون لواش(كلاسم دير شده بود و ساندويچش كرده بودم و پشت چراغ قرمز عين اين گرسنگان آفريقاميخوردمش تا يهويي وسوسه نشم از زور گرسنگي و يخ شدن ساندويچم يه چيزپركالري بخورم توموسسه.عوضش نهارو شامم جبرانش كردم.)
نهار زرشك پلو با مرغ.
توبه...! توبه...!
شامم برنج با قيمه.
كشتم خودم رو اينقدر برنج خوردم.آخه غذاي ديگه ايي تو يخچال نبود و حال درست كرد ن رژيميشم ساعت 3ظهرنداشتم و داشتم سقط ميشدم از گشنگي.
وزنمم امروز 65 بود با همين ترازوي زپرتي اتاق خودم وزن كردم.
دركل از روزم راضي هستم.هرچند تغذيه ام رژيمي نبوده.
اوه اوه
تا ياذم نرفته برم مولتي ويتامينم رو بخورم.
شب خوش

