خوب خوب...يك روز ديگه هم گذشت...بذار ببينم امروز چيا خوردم
صبحانه:يك بشقاب خوراك لوبيا
نهار:يك كفگير برنج...دو عدد كباب كوبيده...دو عدد گوجه...دو ليوان دوغ
شام:4 ورق ژامبون گوشت...نصف كف دست نان...يك قاشق چايخوري سس
ميوه:يك عدد نارنگي
ريزه خوري:يك تكه خيلي كوچك شكلات فندقي
چي منو از خودم راضي نگه ميداره:...اينكه به جاي نوشابه،دوغ سسفارش دادم.اونم كاملا اختياري و از روي ميل و علاقه...نه اجباري و از روي بي ميلي....اينكه صبح نون نخوردم...اينكه بعد از ظهر گرسنه شدم و خودم رو كنترل كردم
چي منو ناراحت كرد امروز:...اينكه هنوز در برابر غذاهاي نا سالم ضعيفم و هنوز با سبزيجات و غذاهاي سالم تر كاملا دوست نشدم
يك چيز ديگه هم از امروز ميره توي برنامه روزانه من...ورزش....راستش رو بخواين من خيلي در مورد ورزش كردن تنبلم و زياد از زيرش شونه خالي ميكنم..بارها و بارها براي ورزش برنامه ريزي كردم و بارها و بارها هم برنامه هام رو در ميونه راه ول كردم....بنابراين با وجودي كه بعد از پيوستن به گروه ،نيازم به ورزش كردن رو خيلي احساس كردم،چون نميخواستم قول بيخودي اينجا بدم،برنامه ريزي جديدي در اين مورد انجام ندادم.....با اين حال فكر ميكنم ديگه وقتش شده كه به خودم يه تكوني بدم...شايد به قول انار جون اين كار كمكي هم بشه براي سالم تر خوردن من.......اينه كه تصميم گرفتم از امروز نيم ساعت در روز ورزش كنم...20 دقيقه راه رفتن روي ترديميل با سرعت كم و 10 دقيقه دوجرخه زدن...ممكنه كم به نظر بياد اما فكر ميكنم بهتر از همين حد و حدود شروع كنم...نميخوام يه دفعه يه بار بزرگ بندازم رو گردنم...همه چيز اروم اروم و اهسته اهسته...روي كار با وزنه هم فكر ميكنم..جدي
من به قولم وفا كردم و امروز به برنج و نون لب نزدم...فكر ميكردم خيلي سخت باشه اما نبود...البته سرشبي كمي گرسنه شدم كه با ميوه وبعد يك كاسه ماست اونم درست شد.حالا ليست امروزم
صبحانه:...نخوردم
نهار:يك سيب زميني اب پز متوسط...دو تكه كباب ديگي كه بدون روغن پختمش...يك عدد گوجه
ميوه:يك موز كوچك...يك كيوي...يك پرتغال
شام:يك كاسه ماست...يك تكه سيب زميني اب پز...كمي خوراك سوسيس كم روغن
ريزه خوري:يك عدد بيسكويبت كرمدار
از خودم راضيم:چون به قولم وفا كردم با وجودي كه گرسنه شدم...و همينطور به خاطر شكلاتي كه بعد از ظهر وسوسه شدم بخورم و نخوردمش
ناراضيم...چرا:چون دلم ميخواد بتونم در برابر سوسيس و كالباس مقاومت كنم
man yek shekamooye motafakeram ya yek motafakere shekamoo?!!!
سلام
صاف برم سراغ ليست غذايي امروز
صبحانه:...با يك ليوان چاي سرو تهش رو هم اوردم
نهار:يك كفگير برنج...يك نصفه ران مرغ
ميوه:يك موز كوچولو....احتمالا يك پرتغال هم بخورم
شام:...تا حالا دو تكه پيتزا.....................واقعيتش يك نصفه پيتزاي ديگه روي ميز منتظرمه..با يك ليوان نوشابه...منم خيلي دلم ميخواد بخورمشون...اما دلم خواست از روي هوس و آني اين كار رو نكنم.....من تصميم گرفتم امشب اين غذا رو بخورم....ولي بجاش فردا نه برنج ميخورم نه نان...نميدونم از نظر كالري و اين حرفها جبران ميشه يا نه...اما فكر كنم از نظر روانشناسي و به هم نخوردن برنامه هاي ذهنيم موثر باشه
ريزه خوري : نداشتم
براي چه چيزايي از خودم راضيم:...براي اينكه اينبار با اينكه دارم اضافه مي خورم اما حداقل اگاهانه ميخورم
براي چي ناراضي ام:...چون هنوز به جايي نرسيدم كه بتونم ارزش غذايي يك غذاي سالمتر رو به خوشمزگي و علاقه ام به يك غذاي خوش قيافه و بيخودي ترجيح بدم
ممنونم از نظراتتون...منم موافقم.بايد يه سيستم مشخص براي خودم تعريف كنم و در يك چارچوب از پيش تعيين شده غذا بخورم...حق با ليلي عزيزه....ممنوعيت نه،محدوديت بله....اما هنوز هم نميتونم خودم رو درگير كالري ها بكنم...پيشنهاد انار جون خوبه اما من كمي در موردش نگرانم....ميدونم اگر اين كار رو شروع كنم،كم كم دوباره درگيرش ميشم...اولش فقط حساب كردن كالري تغذيه الانمه،اما بعدش به جايي ميرسه كه فقط به اعداد فكر ميكنم...من اينو نميخوام..........فكر ميكنم بهتره يك مدت همينجوري پيش برم و ببينم چه نتيجه اي ميده...يه جورايي كمتر خوردن رو تجربه كنم...بعد برم سراغ انتخاب نوع رژيم.....نگران نيستم.راه كم كم خودش رو نشون ميده...فقط بايد اين حوالي قدمي بزنم
و اما ليست غذايي امروز
صبحانه:نخوردم....به اين موضوع افتخار نميكنم
نهار:يك و نيم كفگير كلم پلو...يك تكه ته ديگ نان...يك كاسه ماست....(به جاي چربي غذا از روغن ريتون استفاده شده بود)...اين از اين
ميوه:يك عدد موز كوچك...يك كيوي...يك پرتغال
شام:يك كف دست نان باگت...محتويات داخل يك نصفه ساندويچ سرد...يك قاشق مرباخوري سس مايونز..يك ليوان نوشابه
ريزه خوري:نداشتم
به چي افتخار ميكنم:...امروز براي شام يك نصفه ساندويچ داشتم...بدون سس سفارش دادم....تموم محتويات داخلش رو با كمي سس و يك تكه نان خوردم....اگر در حالت عادي بودم،بدون تفكر همش رو ميخوردم...حتي امكان داشت يه كاملش رو سفارش بدم.....يه كف مرتب به افتخار خودم
حالا از نكات تيره امروز بگم:...امروز يك ليوان نوشابه خوردم...ميتونستم به جاش يك ليوان اب پرتغال بخورم يا يك ليوان مخلوط اب و اب ليمو...هم مزه داره هم ويتامين داره...واقعا خوردن اون ليوان نوشابه ضروري نبود
امروز هم گذشت...دارم به غذا خوردنم حساس ميشم...اين خوبه...يكم هم دارم روي ريزه خوري هام كار ميكنم...متوجه شدم كه بيشتر غذاهاي بيخودي رو بين وعده هاي غذايي ميخورم....اگر بتونم روي اين موضوع كنترل داشته باشم پيشرفت خوبي داشته ام.
امروز ما يه هواي باروني معركه داشتيم....بهار داره ميرسه و روزهاي خوش رنگ و بو نزديكه....كاش همونطوري كه طبيعت داره تغيير ميكنه و نو ميشه،ماها هم يه عالمه تغيير مثبت داشته باشيم و بشيم هموني كه ميخواهيم....يه قول الوچه خانم " ماه بشيم دسته جمعي"...من عاشق اين تكيه كلامشم
بگذريم....توي پست ديروز يك كامنت داشتم از الوچه جون....لازمه در مورد اين كامنت يه ذره توضيح بدم..........براي الوچه جون اين ابهام پيش اومده كه من بر چه اساسي رژيم ميگيرم.....راستش رو بخواين خودم هم نميدونم!!!....واقعيتش اينه كه من نميدونم بر چه اساسي رژيم ميگيرم اما دقيقا ميدونم بر چه اساسي رژيم نمگيرم!....بر اساس رژيم شمارش كالري
بذارين يه كم توضيح بدم تا منظورم رو درك كنين.......من يك سال تمام از يك رژيم شمارش كالري استفاده ميكردم....تقريبا براي خودم كلي اينكاره شده بودم....حتي الان هم اگر برم لابه لاي دستورات رژيم سابق رو بگردم،شايد نزديك ده پونزده صفحه ليست پيدا ميكنم كه اون موقعها دكترم بهم داده بود.........از مقدار كالري يك مشت تخمه و يك دونه كشمش بگيرين تا مقدار كالري قابل سوختن در هنگام رقصيدن،شنا كردن،نفس كشيدن،حرف زدن،خوابيدن،جارو كردن،ظرف شستن،گردگيري كردن و غيره....شوخي نميكنم...همه اشو دارم....كاش بتونم پيداشون كنم بيام چند قلمشو اينجا بنويسم...خيلي بامزه است...لااقل اون موقع ها كه بود.......چقدر هم من از اين صفحه ها استفاده كردم......تا حساب نفس كشيدنم رو داشتم...اما چه فايده....يك سال تمام مقاومت كردم.اما بالاخره خسته شدم...خوب منم ادم بودم ديگه...نقطه ضعف داشتم....دلم بعضي چيزها رو ميخواست....هميشه تو مود خوب نبودم كه...هميشه خوشحال و راضي و شاد نبودم...گاهي غمگين بودم...گاهي افسرده بودم....اما كالري ها كه اين چيزا حاليشون نبود...سقف كالري بايد حفظ ميشد...بي چك و چونه..........بله به وزن نرمال رسيدم،اما فقط كافي بود يك قلم از چيزهاي ممنوعه رو بخورم...سريع اضافه وزن پيدا ميكردم......خلاصه من از اون خسته شدم...اونم از من خسته شد....و اينجوري شد كه رژيم شمارش كالري به بن بست خورد.....پس تا اينجا معلوم شد كه رژيم شمارش كالري هرگز
اما من چه رژيمي ميخوام؟...راستش اينم هنوز درست برام معلوم نيست....ببيني من رژيمي ميخوام كه هيچي توش ممنوع نباشه....روي اسم هيچ غذايي خط قرمز كشيده نشده باشه........خوب خودم يك پيش زمينه اي دارم...ميدونم بعضي غذاها پر كالري اند...مثلا يك دونه موز يه اندازه يك سينه مرغ كالري داره....يا اينكه شيرينيجات،شكلات ها،بستني،ماكاروني،نون و برنج عوامل اصلي چاقي به حساب ميان...ميدونم سبزيجات،ميوه ها،غذاهاي فيبردار و لبنيات كم چربي غذاهاي سالمي هستن....ميدونم كه روزانه 8 ليوان اب بايد خورد تا مواد زايد حاصل از سوختن چربيها دفع بشه و روند لاغر شدن تسريع بشه....اينها يك سري اطلاعات كلي و پايه اي هستن كه براي لاغر شدن بايد بهشون توجه بشه...........اما من رژيمي ميخوام كه با وجود رعايت همه اينها،منو محدود به يك برنامه غذايي خاص نكنه.....دلم ميخواد اگر چيزي رو واقعا دلم خواست بتونم كمي بخورم
حالا برنامه ام چيه؟....من ميخوام روش خودم رو امتحان كنم.... يه جور ازمايش و خطا....يا به نتيجه ميرسه كه چه بهتر...يا شكست ميخوره كه چيزي رو از دست ندادم...ميرم سراغ يه دكتر ديگه و سرسال نشده دوباره لاغر ميشم........روش خودم هم خيلي پيچيده نيست...اصلش اينه:"همه چيز بخور،كم بخور،به اندازه بخور،با حساب كتاب بخور"....براي شروع من برنج و نونم رو كم كردم....الان يك كفگير برنج براي نهار ميخورم،در حالي كه تا مدتي پيش يك بشقاب پر برنج ميخوردم...من خودم رو با خودم مقايسه ميكنم و اين برام يك پيشرفته....سعي ميكنم شبها تا جايي كه ميشه نون نخورم...اگر خوردم كم بخورم...اما نون و برنج قطع نميشه....سبزيجات و ميوه ها رو بيشتر ميخورم و مصرف شيريني و شكلات كمتر ميشه...ولي قطع نميشه....خوشبختانه مدتهاست كه با چاي قتد نميخورم_اين تنها چيزيه كه از رژيم قبلي برام مونده_...بنابراين براي خوردن چاي مشكلي ندارم.........خلاصه كلام اينكه اگر بتونم خودم رو طوري تربيت كنم كه بتونم اصل جايگزيني رو رعايت كنم،خيلي خوب ميشه...يعني اينكه اگر مثلا با دوستام رفتم بيرون و نصف پيتزا خوردم،خيالم راحت باشه كه با مثلا دو شب شام نخوردن يا يك روز نهار نخوردن يا چه ميدونم يك ساعت پياده روي ميتونم جبرانش كنم....و غصه اش رو هم نخورم.....................نميدونم اين روش درسته يا نه....خيلي خوشحال ميشم كه نظرتون رو بهم بگين.
واي چقدر حرف زدم من....ليست غذاهايي كه امروز خوردم رو بنويسم وبرم
صبحانه:سير بودم...هيچي نخوردم
نهار:يك كفگير برنج...يك نصف ران كامل مرغ...جند عدد الو
ميوه:يك عدد موز كوچك...يك عدد كيوي...يك عدد پرتقال
ريزه خوري:يك بطري كوچك اب پرتقال...بك ليوان شير.....يك عدد شيريني تر....يك عدد بيسكوييت ساقه طلايي
چه كار كردم كه از نظر خودم قابل تحسينه:امروز يك بطري اب پرتقال از خونه بردم محل كارم....بعد به جاي بيسكوييت ها و شكلات و اين جور هله هوله هايي كه با بچه ها اونجا ميخورديم،همون اب پرتقال رو خوردم كه خيلي هم مزه داد....درسته كه كالري اش در برابر خود پرتقال بالاتر بود....اما در برابر حجم بيسكوييت هاي كرمدار و نظاير اون خيلي كم كالري و طبيعي به حساب ميومد
براي چه كارهايي حقمه سرزنش بشم:از سركار كه اومدم خونه،رفتم سر يخچال و يه دونه شيريني برداشتم و خوردم...قسمت بد ماجرا اينه كه در اون لحظه كاملا به عواقب كارم واقف بودم،با اين حال باز هم از رو نرفتم....فقط دلم به اين خوشه كه هنوز دو رديف كامل شيريني وجود داره كه من در برابر خوردنش مقاومت كردم :)
اينو بگم و ديگه واقعا برم...علت خوردن اب پرتقال اينه كه .دكتر پوستم گفته كه ويتامين سي بدنم كمه...برام كلي قرص ويتامين سي نوشته...منم از اين قرص حالم به هم ميخوره..خوردنش برام عذابه.....اينه كه زياد اب پرتقال ميخورم به اين اميد كه طبيعي هست و تازه....نميدونم والله....يعني اينقدر موثره؟
خوش ميگذره دوستان؟...رژيم ها روبه راه هست انشاالله؟...همگي از خودتون راضي هستين كه؟...منم اي بد نيستم...ميگذره ديگه......خوب بذار ببينم امروز من چيا خوردم و چه كارا كردم....
صبحانه:نصف قوطي كبريت پنير...يك كف دست نان خشك...يك عدد گردو...يك ليوان اب پرتقال
نهار:يك كفگير برنج...يك ملاقه خورشت!!....يك كاسه ماست و اسفناج
شام:چند تكه سوسيس سرخ شده...يك كف دست نان باگت...يك عدد گوجه...يك عدد خيار شور...يك قاشق مرباخوري سس مايونز...........دروغ چرا دو تا قاشق از خورشت ظهر هم خوردم با دو قاشق برنج
ريزه ميزه هايي كه اين وسطا خورده شد:يك عدد شكلات...يك ليوان شير...دو سه تا ليوان چاي بدون قند
ورزش نكردم اما چون كارم راه رفتن و تحرك زياد داره خيلي ناراحت اين مساله نيستم....بايد كم كم به فكر يك برنامه ورزشي منظم باشم...يه سوپاپ اطميناني بايد وجود داشته باشه كه بشه باهاش كمي از بار اضافه خوري ها كم كرد...مثلا اين شكلاتي كه من امروز خوردم بايد جبران بشه...كمي پياده روي و يا دوچرخه سواري فكر كنم بتونه اين جور چيزها رو جبران كنه
به خاطر چي استحقاق تشويق شدن رو دارم:ميتونستم دو تا شكلات بخورم اما نخوردم.....ميتونستم چند تا بيسكوييت بخورم اما نخوردم...مي تونستم شب نون بيشتري بخورم يا چند برابر اين سسي كه روي ساندويچم ريختم بخورم اما نخوردم....ميتونستم شير نخورم اما خوردم
حقمه براي چه چيزهايي سرزنش بشم:ميتونستم صبح كمي پياده روي كنم اما نكردم...ميتونستم كمي زودتر بيداربشم اما نشدم
با كمال خجالت،همونطور كه نمودار كاهش وزن بنده نشون ميده،من در يك هفته اخير حدود يك كيلو زياد كردم كه واقعا در نوع خودش يك فاجعه محسوب ميشه...دليلش هم استرس هاي وحشتناكيه كه در اين هفته هاي اخير دارم تحمل ميكنم...البته خودم خوب ميدونم كه استرس و نگراني چيزيه كه تو زندگيهاي اين دور و زمونه فراوونه و اگر من بخوام براي هر كدومش دو سه كيلوي ناقابل زياد كنم،سر يه سال،شيرين 200 كيلو رو خواهم داشت...بنابراين سعي ميكنم دختر خوبي باشم و خودم رو كنترل كنم...تا ببينيم چي ميشه
فعلا ليست غذايي امروز منو داشته باشين تا براي همتون درس عبرتي باشه كه هيچ وقت چنين ظلمي به بدنتون نكنيد
صبحانه:يك عدد تخم مرغ اب پز.... يك ليوان اب پرتغال طبيعي
نهار:يك كفگير برنج... دو تكه ماهي سرخ شده ....يك و نيم كاسه ماست و اسفناج(همون براني خودمون
ميوه:دو عدد پرتغال
شام:يك كاسه ماست... يك تكه(سايز يك قوطي كبريت)پنير.... چند تكه نان خشك...دو عدد گردو...يك بشقاب سوپ ساده
هله هوله هاي اضافي كه نقطه ضعف امروز من هستند و مايه شرمساري و سرافكندگي: سه عدد شيريني خانگي.... سه عدد بيسكوييت كم شيريني.... دو عدد شكلات تمام كاكائو(كه عشق ممنوعه منه!!) ......همينا ديگه
پينوشت:همين الان رفتم تو اشپزخونه اب بخورم،يه پاكت بادوم زميني ديدم...يادم افتاد كه يه بسته بادوم زميني هم خوردم امروز...خاك عالم دارم اب ميشم از خجالت...من اگر با اين رژيم گرفتنم كم نكنم،با اين همه خجالت و شرمندگي خود به خود ميام رو سايز
يه چيزي بگم؟....من زياد به شمردن كالري ها معتقد نيستم...انكارش نميكنم،ازش بد هم نديدم تا حالا،اما طرفدارش هم نيستم...راستش رو بخواين من چند سال پيش يك رژيم اصولي داشتم زير نظر يك دكتر تغذيه كه بر اساس همين شمردن كالري ها هم بود...خيلي هم خوب نتيجه گرفتم...رسيدم به 70 كيلو.....ولي چه فايده همش برگشت.در ظرف كمتر از يك سال...چون بعد از نزديك يك سال خودداري و سرگرم بودن با اعداد و ارقام ديگه خسته شده بودم...زندگيم شده بود يك جدول بزرگ پر از عدد...خلاصه كه ولش كردم...عوارض رژيم مثل ريزش مو و يبوست و اين چيزها هم دست به دست هم دادن و شد اونچيزي كه نبايد ميشد...نميدونم شايد رژيمم اونقدري كه بايد درست و حساب شده نبود يا شايد من به مفهوم درست عوض كردن روش زندگيم نرسيده بودم........
خلاصه اون تجربه بد باعث شد كه ديگه دلم نخواد حتي يك روز هم برم زير بار يك رژيم شمارش كالري....اينه كه ايندفعه ميخوام خودم امتحان كنم...دلم ميخواد روش غذا خوردنم رو عوض كنم....دقيقا همون چيزي كه انار مرتب تكرار ميكنه....من با گوشت و پوستم به اين باور رسيدم كه جز با تغيير ذهنيت و روش زندگي و به دنبال اون تغذيه نميشه به تناسب اندام رسيد....شايد يك مدت كم خوردن ادم رو به وزن دلخواه برسونه اما واقعا نميشه روي هميشگي بودنش حساب كرد..................
از اين به بعد ميام از تجربه ها و سرو كله زدنم با خودم براي تربيت ذهنيم اينجا مينويسم....هدفم هم اينه كه به غذا خوردن و ورزش كردنم يك سروساماني بدم و به يك استراتژي كلي و اساسي برسم...مطمئنم وقتي عادتهاي بد زندگيم رو كنار بگذارم،كم شدن وزن هم خواه نا خواه به دنبالش مياد...........راه اسوني هم نيست مطمئنا..اينقدر كه من پر اشتباه ام...با ورزش كه اصلا ميونه اي ندارم....اين ادم رو تربيت كردن خيلي سخته...از همين الان معلومه!
يه بار ديگه شروع ميكنم...اميدوارم اينبار براي هميشه باشه..از ته دل اميدوارم...ديگه حوصله اين اضافه بار دست و پاگير رو ندارم...اين همه سال با خودم كشيدمش اينور و اونور ...ديگه بسمه...........شماهايي كه از اول چاق نبودين،اين چند جمله رو خوب متوجه نميشين...كساني اين مفهوم واقعي اين كلمات رو درك ميكنن كه چاقيشون چيزي بيشتر از 5_6 كيلوي اضافي باشه...كساني كه طعم لاغر بودن و سبك بودن رو نچشيدن...متنفرم از اين چاقي،از اين چربيهاي اضافي كه مثل قفس ادمو اسير خودش ميكنه...مثل خزه مي پيچه دور روحت و اجازه نميده اونقدري كه حقته از زندگيت لذت ببري... انگار گرم به گرم اين وزن اضافه روي روحت سنگيني ميكنه نه جسمت...خيلي احساس مزخرفيه.اميدوارم شماها تجربه ش نكنين......................................بگذريم.
چند وقتيه دارم وبلاگهاي بچه ها رو ميخونم...همه اونايي كه دور هم جمع شدن و يه تيم درست كردن و دارن سعي ميكنن با هم وزن كم كنن....منم چند وقته تنهايي شروع كردم...اما كار گروهي موفق تره.بنابراين تصميم گرفتم با بقيه باشم...اميدوارم منو تو جمعتون راه بدين....منم بازي...منم بازي.......هر چند تو عمرم بازي اي تا اين جدي نديده بودم....اميدوارم هممون تو اين بازي ببريم...من كه خيلي بهش خوشبينم