chera gahi ba khodam laj mikonam?
چرا گاهي با خودم لج ميكنم؟...نه از نوع سازنده اش..از نوع بد و مخربش.......راستي چرا با خودم لج ميكنم؟
خيلي به اين موضوع فكر كردم...خيلي يعني از سه دقيقه پيش كه كامنت بچه ها رو خوندم تا همين الان كه دارم در موردش مينويسم........من چرا با خودم لج ميكنم؟...............راستش الان كه رو اين مسئله دقيق شدم و سعي دارم براي خودم و شماها يه جوابي پيدا كنم،دارم كم كم متوجه ميشم كه اين لج كردن من فقط محدود به رژيم گرفتنم نميشه.....نه،من جاهاي ديگه هم با خودم لجبازي ميكنم....وقتي كار نقاشيم اونجوري كه دلم ميخواد در نمياد و توي كلاس خيلي ازش صحبت نميشه خيلي لجباز ميشم...از دست خودم ناراحت ميشم و لج ميكنم و 7_8 روز سراغ كار بعدي نميرم.....وقتي توي برنامه مطالعه زبانم وقفه ميافته و 4_5 روز نميرم سراغش،لج ميكنم و 4_5 روز رو ميكنم دو هفته......وقتي 2 روز ورزشم دير ميشه،مثل اين دفعه،يك هفته بيخيال ورزش كردن ميشم...........چرا اينجوريم راستي؟
نميدونم...........ولي احساس ميكنم كه يه جورايي كمال طلبم....همه چيز رو در كامل ترين وجهش ميخوام..بهترين حالتش......نقاشي هام هميشه بايد خوب باشن.هميشه بايد بدرخشن....برنامه هام هميشه بايد كامل پيش برن...بدون عيب و نقص..........همه يا هيچي
فكر نكنيد كه روي اين موضوع كار نميكنم...خيلي سعي ميكنم درستش كنم..........فكر كنم كم كم دارم به اين باور ميرسم كه لازم نيست همه چيز كامل باشه...نميتونه باشه...باور كه ميگم يعني بنيادي و ريشه اي نه در حد يه پاراگراف كلمه و چهار تا شعار كه پشتشون هيچي نيست...........بعضي وقتها ميشه...بعضي وقتها هم نميشه.....وقتي نميشه ميشه مثل ديشب...الان به جايي رسيدم كه تقريبا زود خودم رو جمع و جور ميكنم......همون ديشب،بعد از نوشتن اينها يه دستي به برنامه هام كشيدم و دوباره پا شدم................اگر نظر و راه حلي در اين باره دارين يا تجربه مشابه اي،خوشحال ميشم برام بنويسين...ممنون

