mitarsam....nakone in dafeham...!......................na,in dafe dige nemibazam.
ليست غذايي اين دو سه روز ام رو ديدين؟...متوجه شدين كه چقدر بد ميخورم؟...اره خيلي بد ميخورم...فكر ميكنم اين چند روزه جزء بدترين روزهاي غذايي ام باشه،از وقتي كه به گروه پيوستم
دوباه اون حالت بي خيالي و حس كرخت كننده وبي توجه ام به نوع و مقدار غذايي كه ميخورم برگشته...خيلي حس بديه...اينكه برات مهم نباشه چي ميخوري.كه چه جوري هستي.هيكلت و باقي چيزها ديگه برات مهم نباشه...بي خيال چيزي رو بخوري كه دلت ميخواد..در لحظه باشي و در لحظه زندگي كني................گاهي اين طوري ميشم...از اون حس هايه كه اگر جلوش نايستم كاري ميكنه كه اين رژيم هم بره جايي كه قبلي ها رفتن!...بي بروبرگرد
از كجا شروع شد؟.....از اون روزي كه رفتم جلوي ايينه و اين فكر به سرم زد كه خوب كه چي؟....يكم جمع و جور شدم اما كو تا وقتي كه برسم به وزن و هيكلي كه دلم ميخواد...تازه معلوم هم نيست وقتي به وزن نرمال رسيدم،هموني بشم كه دلم ميخواد...با اين قد نكنه بشم شكل زرافه...الان اين قد جلوي خيلي از بد شكلي هاي مفرط ناشي از اين همه اضافه وزن رو گرفته...وقتي اين چربيها برن من بايد چكار كنم..بي حفاظ مي مونم...نكنه بد شكل بشم...نكنه دراز و بي قواره بشم...من از اين شكل جديد كه داره از زير اين چربيها بيرون مياد ميترسم...نكنه بشه مثل دفعه قبل...ميترسم
اما خوب هنوز ميتونم يه كاري براي خودم بكنم...حداقل اگر نميتونم براي ترسم كاري بكنم براي بي خيالي ام در مورد غذا خوردن كه ميتونم يه كاري بكنم..اما خوب اين دفعه با دفعه هاي قبل فرق داره...اين دفعه شماها هستين...ميام وبلاگهاتون رو ميخونم و انرژي ميگيرم...اين دفعه ديگه نمي بازم
حالا چكار كردم؟...رفتم سراغ كمد لباسهام..درش رو باز كردم و تا كمر رفتم تو لباسها....گفته بودم كه توي كمدم يه قسمت دارم مخصوص لباسهايي كه سايزم نيست...يا هديه است يا خودم خريدم و اندازه ام نبوده...خلاصه لباسها رو دراوردم و شروع كردم به پرو...همه جا پر از لباس شده بود...رو ميز،رو تخت،رو دسته در،قاطي كتابها،رو زمين....خيلي بامزه بود....حالا چي گيرم اومد؟.....يه مانتوي بهاره پيدا كردم كه پارسال كيش خريدم.از همون اول كمي چسب بود.الان اندازمه...دو تا بلوز هم پيدا كردم كه رو شكم ام بد ميايستاد...الان اندازه هستن...فكر نميكردم كه شكم ام جمع و جور شده باشه
الان حالم بهتره..يكم اميدوار شدم....
خيلي وقت بود ميخواستم اينا رو بنويسم.اومدم وبلاگ انار رو خوندم منم سر درد و دلم باز شد...اروم شدم....فعلا بايد با خودم و اين بي خيالي ام بجنگم..بعدا به بقيه اش فكر ميكنم...اين دفعه ديگه نمي بازم
_______________________________________________
مرسي بچه ها...ممنون...كامنت هاي اميدوار كننده معركه اي داشتم...كلي اميدوار شدم...انار جون يه عالمه حرفات خوشحالم كرد.يه دورنماي خوشگلي بهم دادي كه ثبت شده ته ته هاي ذهنم و كمكم ميكنه كه جلو برم...كاش اونجوري بشه كه گفتي...ساغي جون باهات موافقم...چاقي منشاء هزار تا مريضيه...حداقلش اينه كه به سلامتي جسمي و روحي نزديك تر ميشم...سردرگم عزيز بالاخره از اينها هم رد مي شيم.بالاخره اين سختي ها نتيجه ميده
حالا ليست غذايي امروز
صبحانه:يك تخم مرغ اب پز...يك كف دست نان
نهار:يك كفگير برنج...دو سيخ كباب كوبيده...دو تا گوجه...يك تكه كوچك ته ديگ..يك كاسه ماست..يك كاسه كوچيك سوپ....دو جرعه نوشابه
ميوه:دو عدد پرتقال..دو عدد خيار
شام:يك بشقاب سالاد
ريزه خوري:يك فنجان اب هويج بستني...مقداري اجيل سويا....يك عدد تخم مرغ اب پز..يك كاسه كوچولو اش رشته...يك تكه لواشك...مقداري الوچه ترش
چي خوشحالم ميكنه:..اينكه در اوج احساسات متناقض و نا اميدكننده،باز هم ميتونم بخندم...باز هم ميتونم برنامه بچينم و بهش دل ببندم
چي ناراحتم ميكنه:...اين سوال كه چرا من بايد هرچند وقت يكبار كنترل رژيم ام رو از دست بدم...شايد طبيعي باشه...تا اونجايي كه ديدم گاهي اين حالت ها پيش مياد...نميدونم
دارم ميرم كمي دوچرخه بزنم...........نتيجه:نيم ساعت دوچرخه
به شام 3 ورق ژامبون اضافه كنيد.....


