سلام
ازاينكه منو به حال خودم ول نكرديد ممنونم حرفهاتون تاثير بسيار خوبي داشت اين مدت رو يه كتاب خوندم به قول رخي كه انگار ديروز از خونمون رفته بود اتاق و خونه به هم ريخته مو تميز كردم وبعد با خودم نشستم و فكر كردم مگه آدم مي تونه از خودش هم خداحافظي كنه ؟من به سلامتيم نياز دارم به زيباتر شدن هم همينطور ولي دلم از دست بي خرديهام شكسته يه زماني قبل از ازدواجم سولي تپلي از دستم كارهام دق مي كرد يه دفعه همين مدلي از همه چيز دست مي شستم و مي شدم ساناز منگول سولي انقدر نصيحتم مي كرد انقدر بهم اخطار مي داد تا به خودم مي اومدم الان هم ادامه همون برنامه است ولي نكته خوبش اينجا بود كه وقتي دوران منگوليت طي مي شد بعدش طوفان مي كردم به طوري كه همه متعجب و حيران مي شدن كه آيا اين همون منگوله چند روز پيشه من يادم نمياد دوران دبستان و راهنمايي لاي كتاب رو باز كرده باشم گاهي مشقهامو سولي مي نوشت باهم تو يه مدرسه بوديم اون كلاس پنجم بود و من اول دبستان لين خواهر بيچاره من آبرو براش نمونده بود هر روز از معلمها و بچه ها شكايت منو مي شنيد ولي من انقدر شيطون بودم كه به هيچ صراطي مستقيم نبودم سولي هر شب سخنراني داشت رياضي كار مي كرد خلاصه خيلي هوامو مثل شماها كه الان داريد داشت تا اينكه تو دبيرستان از منگوليت در اومدم و تصميم گرفتم شاگرد اول بشموكار به جايي رسيد كه به آرزوم رسيدم و وقتي مادرم به مدرسه اومد باورش نمي شد در باره من دارن صحبت مي كنن خلاصه اطرافيان بد جوري شكه شده بودن تا اينكه شك دوم هم وارد شد ومن با يه رتبه عالي دانشگاه تهران قبول شدم قيافه ها خيلي خنده دار بود همه متعجب بودن ولي چون من يك زماني عكس سردر دانشگاه رو روي پول ديدم وازش خوشم اومد بايد از اون در مي گذشتم من هميشه اون تصوير رو مي ديدم ولي نوع نگاه خيلي فرق مي كنه اينبا نه تنها ديدم بلكه حسش كردم انگار از تصوير گذشتم و رفتم به كلاس و مدتي نگذشت كه خواستهام عملي شد ودر اونجا هم با شو شو جان آشنا شدم ومنجر به يك ازدواج بسيار خوب شد اين قصه مختصري بود از روزهاي قشنگ زندگي من ولي چرا قشنگ ؟ به خاطر شوهر نه ها به خاطر اينكه اراده به خرج دادم سختيهاش همه از يادم رفت ولي شيرينيش حتي براي شما هم لذت بخش بود نه پس شروع مي كنم كسي چه مي دونه شايد اين از اون روزها يي باشه كه مي خوام همه رو متعجب بكنم ؟


