i am so i can

i want to be thin

My Profile

  • Name: sanazshangool
  • City: tabriz
  • Country: IR

My Weight Loss

Height:
Start weight: 87.00kg
Current weight: 86.00kg
Goal weight: 79.00kg
Lost to date: 1.00kg
Remaining: 7.00kg

My Calendar

2
December '08
< December >
S M T W T F S
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

My Photos

Before After

سلام

ازاينكه منو به حال خودم ول نكرديد ممنونم حرفهاتون تاثير بسيار خوبي داشت اين مدت رو يه كتاب خوندم  به قول رخي كه انگار ديروز از خونمون رفته بود اتاق و خونه به هم ريخته مو تميز كردم وبعد با خودم نشستم و فكر كردم مگه آدم مي تونه از خودش هم خداحافظي كنه  ؟من به سلامتيم نياز دارم به زيباتر شدن هم همينطور ولي دلم از دست بي خرديهام شكسته يه زماني قبل از ازدواجم سولي تپلي از دستم كارهام دق مي كرد يه دفعه همين مدلي از همه چيز دست مي شستم و مي شدم ساناز منگول سولي انقدر نصيحتم مي كرد انقدر بهم اخطار مي داد تا به خودم مي اومدم الان هم ادامه همون برنامه است ولي نكته خوبش اينجا بود كه وقتي دوران منگوليت طي مي شد بعدش طوفان مي كردم به طوري كه همه متعجب و حيران مي شدن كه آيا اين همون منگوله چند روز پيشه من يادم نمياد دوران دبستان و راهنمايي لاي كتاب رو باز كرده باشم گاهي مشقهامو سولي مي نوشت باهم تو يه مدرسه بوديم اون كلاس پنجم بود و من اول دبستان لين خواهر بيچاره من آبرو براش نمونده بود هر روز از معلمها و بچه ها شكايت منو مي شنيد ولي من انقدر شيطون بودم كه به هيچ صراطي مستقيم نبودم سولي هر شب سخنراني داشت رياضي كار مي كرد خلاصه خيلي هوامو مثل شماها كه الان داريد داشت تا اينكه تو دبيرستان از منگوليت در اومدم و تصميم گرفتم شاگرد اول بشموكار به جايي رسيد كه به آرزوم رسيدم و وقتي مادرم به مدرسه اومد باورش نمي شد در باره من دارن صحبت مي كنن خلاصه اطرافيان بد جوري شكه شده بودن تا اينكه شك دوم هم وارد شد ومن با يه رتبه عالي دانشگاه تهران قبول شدم قيافه ها خيلي خنده دار بود همه متعجب بودن ولي چون من يك زماني عكس سردر دانشگاه رو روي پول  ديدم وازش خوشم اومد بايد از اون در مي گذشتم من هميشه اون تصوير رو مي ديدم ولي نوع نگاه خيلي فرق مي كنه اينبا نه تنها ديدم بلكه حسش كردم انگار از تصوير گذشتم و رفتم به كلاس و مدتي نگذشت كه خواستهام عملي شد ودر اونجا هم با شو شو جان آشنا شدم ومنجر به يك ازدواج بسيار خوب شد اين قصه مختصري بود از روزهاي قشنگ زندگي من ولي چرا قشنگ ؟ به خاطر شوهر نه ها به خاطر اينكه اراده به خرج دادم سختيهاش همه از يادم رفت ولي شيرينيش حتي براي شما هم لذت بخش بود نه پس شروع مي كنم كسي چه مي دونه شايد اين از اون روزها يي باشه كه مي خوام همه رو متعجب بكنم ؟

Comments to this post:

سلام

خواهری سلام

خوشحالم که دیو و جن ها رو بیرون کردی و داری خودتو پیدا میکنی.متن جالبت رو راجع به گذشته ها خوندم.خندیدم چون خیلیهاش یادم رفته بود.راسته که میگن وقتی تلاشی به ثمر میشینه رنجهاش از یاد آدم میره.از اون دوران با هم بودن فقط موفقیتهای چشمگیرت یادمه و جالبه که شیطنتهات مثل شبح کم رنگی توی ذهنمن که یاداوریش هم خنده داره نه ناراحت کننده.ساناز جون تو یه خصیصه سرزنده بودن رو داری که باعث میشه در پیمودن یک راه ,هرچند هم که سخت باشه کم نیاری.یه جورایی پر از انرژی زندگی هستی.یعنی اصولا همیشه باید مشغول و متحرک و زنده باشی..خودت که میدونی من بیشتر با استدلال میرم جلو برا همین هم خیلی وقتا تو از من جلو میزنی.مثل رژیم دوران نامزدیمون.تو سریعتر وزن کم میکردی چون بیشتر ورزش میکردی وبهتر رعایت میکردی...خوب منتظر بازگشت شنگولیتت بودم.خوشحالم که خودتو پیدا کردی.حالا شروع کن.مهم نیست چجوری هرمی کم خوری خام خواری مهم آشتی با خودته.

تبریک وبوووووووووووس.خدافظ.

ای جااااااااااااانم دختر با روحیه ی قوی خودم

-

باز اکسترا امشب نمی ذاره کامنت بذاریم

-

دقیقا منم همین حس رو دارم که وقتی بخوای واقعا می تونی معجزه کنی

-

دوستت دارم دوست نازنین و با ایمان ومحکم خودم

-

سولی مهربونه هم که باهامون هست.خیلی باحال و بامرامه

-

دوستت دارم

-

سلام

خیلی خوشحالم که برگشتی امیدوارم که موفق باشی




Login to add your own comment.

Tracker