عنوان ندارد
1.فکر کن.نه فقط یک لحظه فکر کن که عصر جمعه با افسردگی ماهانه یکی بشه وبدتر از همه اینکه مجبور باشی توی خونه بشینی و درس بخونی.خب در چنین موقعیتی آدم یا پناه میبره به یک ساختمون بلند که به دیدار اجداد و نیاکانش برسه یا اینکه به یخچال پناه میبره.خب آدم عاقل جوون که من باشم حتما راه دوم رو انتخاب میکنه و یخچال رو در آغوش میگیره و با هم مهرورزی میکنن.
کی بود از رژیم حرف زد؟؟اصلا رژیم رو چه جوری مینویسن؟؟
2.دیروز ورزش نرفتم.اول یک خورده توی خیابونا چرخیدم و به لطف ولخرجیم فقط 1000 تومن پول داشتم و نمیشد برم چیزی بخورم.واسه همین از چهارراه ملاصدرا پیاده رفتم تا زرگری و بعدش هم پیاده تا علم.1 ساعتی طول کشید.با تیپ دانشگاه بودم و یک کوله بسی سنگین.خوبی پیاده روی تنهایی این بود که تمام فنون کاراته که بلد بودم دوباره یادم اومد چون هر کسی که از روبرو میومد من منتظر بودم که یک حرکت اضافی بکنه تا بزنمش.آخه یکی نیست به من بگه چرا شب میری پیاده روی اونم جاهای تاریک؟؟
3.یک جغد عین خودم کشف کردم.یک آپارتمان نزدیک خونمون هست که طبقه آخرش روی دست من بلند شده.فکر کنم همیشه تا صبح بیداره چون همیشه من زودتر از اون میخوابم.فاصله اش هم زیاده نمیدونم کی هست و چند سالشه.ولی بدجور بهش عادت کردم.وقتی خونه نیست هی نگاه میکنم از پنجره تا بیاد.یاد جوونیام به خیر که رفته بودم توی نخ پسر همسایه روبرویی.
4.از پسرهای سوسول دهه شصتی اصلا خوشم نمیاد.چرا هر چی آدم راست و درسته مال دهه پنجاه هست؟؟
5.یادت به خیر شادمانی بی سبب.

