حکایت این روزها
1.من نیم کیلو کم کردم.ولی هنوز شلوار جینی که چند پست پایین تر ذکر خیرش بوده اندازه ام نشده.البته خیالی نیست.ما رهرو ولایت هستیم!!!ولایت هم همانا انار جان میباشد.
2.توی شیراز یک سالن ورزشی مخصوص خانم هاست که فضای آزاد هم داره.یعنی زمین فوتبال و پیست دومیدانی توی محوطه باز هست.من اونجا کلاس دومیدانی میرم.دیروز وسط دویدن بارون گرفت.ساعت 7:30 شب بود.قطره های بارون به صورتم میخورد و من میدویدم.یکی از لذت بخش ترین لحظات زندگیم بود.امیدوارم یک روز بتونم بدون مانتو و مقنعه زیر بارون توی خیابون باغ ارم بدوم.آرزوهای این روزهایم بسی غیر ممکن مینماید.
3.این روزها سعی میکنم خبرهای ایران رو زیاد دنبال نکنم چون به شدت عصبی میشم.زندگی گوسفندی هم عالمی داره.همیشه الکی شاد و خوشحال هستی.فشارخون و تپش قلب هم نمیگیری.
4.این روز ها دارم کتاب "نان سال های جوانی " رو میخونم.در یک کلمه میتونم بگم بی نظیر هست.
5.دیروز تولدم بود.یک تکه کوچولو کیک خوردم چون کیک تولد 24 سالگی رو فقط یک بار در زندگیم میتونم بخورم.
6.احساس میکنم خیلییییییییییییییییی زندگیم تند گذشته.میترسم که یک روز چشم باز کنم و ببینم 60 سالم شده و به هیچ جا نرسیدم.وقتم کمه و باید تلاش کنم.دیشب داشتم همه اعضای گروه رو توی سن 60 سالگی تصور میکردم.فکر کنم هممون تازه اون موقع یک خورده جا افتاده شده باشیم ولی حتما همگی خوشتیپ و خوش هیکل هستیم.من خودم رو با یک کت دامن قرمز و موهای مشکی وآرایش ملیح همین روزها تصور میکنم که استاد دانشگاه هستم و درس میدم.شما هم که همگی مثل الان فعال و پویا هستین.تازه بعد از کلاس دانشگاه هم میام توی دفترم و سایت انار رو باز میکنم و توی میتینگ اون هفته به عنوان شرکت کننده ای که 30 سال وزنش رو ثابت نگه داشته شرکت میکنم.یعنی میشه تا اون روز روی ماه همه بچه های میتینگ رو دیده باشم؟؟
7.راه را راهبر خود قرار مده بلکه راهی ناپیموده را آغاز کن و از خود راهی بجای بگذار
8.این سایت هم منو کشت با این طرز شماره گذاشتن.ببخشین که وقت ندارم درستش کنم.

