چقدر برای دل خودتون زندگی کردین

اول از همه یک عذر خواهی از گل بهار بکنم.چون قرار بود یک کم از کتاب یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی براش بنویسم.زود زود می نویسم.به شرافت انارستانیم سوگند
از نظرای پست قبلی خیلی خیلی خیلی ممنون.باور کنید هر کامنت مثل یک پست خودش ارزشمند و قابل بحث بود
از ته دل ازتون ممنونم.البته این موضوعی که عنوان کردم سوال من بود ولی مشکل من نبود.
در مورد مشکلم یک مقداری برام پیچیده شده.اگه با خودم کنار اومدم یک روز زبون باز می کنم و می نویسم
نگرانم نباشین.زودی یک راه حل پیدا میکنم .مرسییییییییییییی که انقدر مهربونین.مرسی که هستین.و مرسی که با هم دوستیم
یک سری موضوعها خیلی دغدغه فکری می شه برام.و مساله هم به اونجا برمی گرده که من زیادی فکر می کنم.
و اما سوژه امروز:به نظرتون چقدر برای دل خودتون زندگی کردین؟.یعنی جوری زندگی کردین,طوری تصمیم گرفتین و در نهایت کاری رو کردین که دلتون آروم گرفته و احساس رضایت کردین بر اساس معیارها و ملاکهای خودتون
یا بیشر تصمیماتتون بر اساس علاقه ای بوده که به اطرافیانتون داشتین.مثل پدر و مادرو همسرو فرزند
بعدش چقدر راضی بودین که اونا راضی شدن؟و ته دلتون یک حس سنگین رسوب نکرده؟
چقدر از کارهاتونو خواستین مطابق دل اطرافیانتون و هم خودتون انجام بدین,و در نهایت نه اونی شد که اونا می خواستن و نه اونی که خودمون می خواستیم.
چقدربه این نتیجه رسیدیم که زندگیمون مال خودمونه.صاحبش خودمونیم و قبرمون از عالم و آدم جداست.حتی از عزیزترین کسانمون
چقدر فکر کردیم که از زندگی چی می خوایم.چی واقعا راضیمون می کنه.چی واقعا مارو به آرامش درونی می رسونه؟چقدر خود واقعیمونو می شناسیم و خواسته هاشو شناختیم؟
همیشه دوستتون دارم.حتی در لحظه هایی که خودتون نمی دونین


