Khastan,Tavanestan

mikhahim pas mitavanim

Mon, 30 Jun 2008 06:49

سرِ آن ندارم امشب میزبان کسی باشم

سر آن ندارم امشب میزبان کسی باشم

چراغ را خاموش می کنم

و از چشمان تو می نویسم

.....

سر انگشت تمامی جهان

ناگاه

زنگ حواسم را می فشارد

فریاد می زنم:

کسی در خانه نیست

...................................................

سلام به دوستای نازنینم

برای مدتی قصد دارم که ننویسم

به همه ی انرژی و وقت برای خودم نیاز دارم

و تا خودم رو موظف به نظم شخصی نکنم,مسلما رعایت نظم گروهی برام معنا نداره

البته فقط مساله رژیم ولایف استایل نیست.کلا می خوام این دو سال اخیر خودم رو برای خودم بریزم وسط.ببینم چه کار کردم.چطور گذروندم

الان وقتیه که باید توقف کنم و به پشت سرم نگاه کنم

خودمو و داشته هامو تجزیه تحلیل کنم

بینم کجام؟چی یاد گرفتم؟چه بهایی دادم؟چی دریافت کردم

چقدر به چیزهایی که یاد گرفتم عمل کردم؟

به وبلاگاتون سر می زنم

.....................

بیل گیتس هم که از مایکروسافت رفت.مگه من چیم کمتر از اونه

. اون  فقط چندین میلیارد دلار  از من بیشتر داره

.......................

از بیلی جان که بگذریم هوای خودتون رو داشته باشین

مراقب خودتون باشین

در درجه ی اول خودتون مدیر خودتون باشین

اگه نظم شخصی نداشته باشین و به خودتون در درجه ی اول متعهد و پایبند نباشین

خیلی تابع شرایط محیط می شین.اگه گروه خوب عمل کنه شما هم خوب عمل می کنین

اگه گروه شل بشه و کسی بالا سرتون نباشه شما هم شل می شین

پس تحت هر شرایطی..تحت هر شرایطی...تحت هر شرایطی

در درجه ی اول به خودتون وفادار باشین و پایبندش بمونین

اونوقته که هم خودتون به تنهایی قابل تحسین هستین و هم همگروه خوبی خواهید بود

...............

منم این زمان رو دقیقا برای همین خود سازی نیاز دارم

در عین اینکه یک مکث هم می خوام داشته باشم.برای جمع بندی و بررسی عملکردم طی این سالها

.............

دوستتون دارم همیشه و همه جا

حتما به وبلاگاتون سر می زنم

فعلا فقط اینجا نمی نویسم

...........................

بسیار مهم است که این قابلیت و توانایی را بدست آوریم که در هر لحظه,آن چه را که می توانیم باشیم برا آنچه هستیم ترجیح بدهیم   -چارلز دی بویس

..........................

وقتی شغلتان مستلزم آن است که ارزشهایتان را زیر پا بگذارید و خویشتن را پنهان کنید ویا دست به کارهایی بزنید که از عزت نفس شما به دور است,روحتان مجبور است هشت ساعتی را که سر کار هسیتد بمیرد

...............................

سفر میان آنچه بودید و انچه خواهید شد همان جایی ست که رقص زندگانی به راستی به وقوع می پیوندد و جریان دارد

..........................

در خود فرو رفتن,از خود بیرون آمدن را به مراتب نیرومندتر و مقتدرانه تر می کند

..................

از قلمرو زمان خارج شو     پا در قلمرو عشق بگذار

 

اینها چند جمله بود از کتاب   لحظه های ناب و حقیقی   از باربارا دی آنجلیس

 

 

 

Tue, 24 Jun 2008 02:08

روزی از روزهایت مبارک

نازنین های خوبم

درسته که همین یک روز روز ما نیست.اما من این بهانه هارو خیلی دوست دارم.چون یک تلنگره.چنین روزی ناخوداگاه به مامانم خیلی فکر می کنم و از کودکیه کودکی همه ی محبتهاش میاد جلوی چشمم

الان نوشتنم نمیاد.امروز خیلی زیادی احساساتی هستم.اگه یکم دیگه بنویسم اشکام می ریزه

از ته ته دلم آرزوی خوشبختی و شادی و سربلندی برای تک تکتون می کنم

خوشحالم که یک زن هستم.و هزاران هزار بار خدارو شکرمی کنم  برای این موهبت

تک تک تپش های قلب مثل حریرتون رو می بوسم

عشق منو به هر کدومتون به عنوان هدیه ی این روز بپذیرین

Sun, 15 Jun 2008 02:22

به به شهر رژیمی به شیوه ی هنسل و گرتل

هنسل و گرتل رو یادتونه؟اون خونه هه که همه جاش خوردنی بود؟البته اون خونه شکلاتی بود

اینم شهر خودمون.می دونستم ما هم برای خودمون شهری داریم

چه کیفی داره ها.اینکه همه جای شهر و خونمونو بتونیم بخوریم.از صخره هاو مرجانهای توی آب و پرده و آفتابگیرو هر چی که دست بزاری.حتی درختا.اگه کسی آدرسشو پیدا کرد خبرمون کنه

در ضمن شرمنده که گاهی ماهی یکبار هم آپ نمی کنم,گاهی چند ساعت به چند ساعت.الان حس اینو داشتم

اگه یوقت مسیرتون به پست قبلی خورد خیلی خوشحال می شم نظرتونو بدونم.چون نظراتون هم خیلی قشنگه و هم خیلی عمیق و مفید

Sun, 15 Jun 2008 08:45

چقدر برای دل خودتون زندگی کردین

 

اول از همه یک عذر خواهی از گل بهار بکنم.چون قرار بود یک کم از کتاب یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی براش بنویسم.زود زود می نویسم.به شرافت انارستانیم سوگند

از نظرای پست قبلی خیلی خیلی خیلی ممنون.باور کنید هر کامنت مثل یک پست خودش ارزشمند و قابل بحث بود

از ته دل ازتون ممنونم.البته این موضوعی که عنوان کردم سوال من بود ولی مشکل من نبود.

در مورد مشکلم یک مقداری برام پیچیده شده.اگه با خودم کنار اومدم یک روز زبون باز می کنم و می نویسم

نگرانم نباشین.زودی یک راه حل پیدا میکنم .مرسییییییییییییی که انقدر مهربونین.مرسی که هستین.و مرسی که با هم دوستیم

یک سری موضوعها خیلی دغدغه فکری می شه برام.و مساله هم به اونجا برمی گرده که من زیادی فکر می کنم.

و اما سوژه امروز:به نظرتون چقدر برای دل خودتون زندگی کردین؟.یعنی جوری زندگی کردین,طوری تصمیم گرفتین و در نهایت کاری رو کردین که دلتون آروم گرفته و احساس رضایت کردین بر اساس معیارها و ملاکهای خودتون

یا بیشر تصمیماتتون بر اساس علاقه ای بوده که به اطرافیانتون داشتین.مثل پدر و مادرو همسرو فرزند

بعدش چقدر راضی بودین که اونا راضی شدن؟و ته دلتون یک حس سنگین رسوب نکرده؟

چقدر از کارهاتونو خواستین مطابق دل اطرافیانتون و هم خودتون انجام بدین,و در نهایت نه اونی شد که اونا می خواستن و نه اونی که خودمون می خواستیم.

چقدربه  این نتیجه رسیدیم که زندگیمون مال خودمونه.صاحبش خودمونیم و قبرمون از عالم و آدم جداست.حتی از عزیزترین کسانمون

چقدر فکر کردیم که از زندگی چی می خوایم.چی واقعا راضیمون می کنه.چی واقعا مارو به آرامش درونی می رسونه؟چقدر خود واقعیمونو می شناسیم و خواسته هاشو شناختیم؟

همیشه دوستتون دارم.حتی در لحظه هایی که خودتون نمی دونین

 

Sat, 14 Jun 2008 12:36

نظر خواهیٍ عشقولانه

 

 

به نظر شما اگه عشق  بین دونفر ,چه از طرف یکنفر و چه از طرف هر دونفر

بنا به هر دلیلی,رنگ و بویش را از دست بده و دلی سرد بشه,آیا با هنر و مهارت و تلاش می شه دوباره

اونو زنده کرد و قلب رو مثل اول به تپش واداشت یا دیگه مثل اولش نمی شه؟

اینمچند خط از کتاب یک عاشقانه آرام از نادر ابراهیمی

عشق تن به فراموشی نمی سپارد.مگر یکبار برای همیشه

جام بلور تنها یکبار می شکند

می توان شکسته اش را- تکه هایش را-نگه داشت

اما شکسته های جام-آن تکه های تیز برنده,دگر جام نیست

یا نظرتون همون حالت اوله;که ما به همه کار قادریم.حتی دوباره ساختن عشق.از اول

جواب خاص و مشخصی نداره.فقط می خوام نظرتون و دیدگاهاتونو بدونم

مرسیییییی.دوستتون دارم.خیلیییییی

Wed, 11 Jun 2008 10:35

روحیه خردادی

سلام به خوشگلای نازنین انارستانی

مثلا قراربود پست قبلی رو کامل کنم.اما دلم یک پست جدید خواست.نوی نو

مثل اولین ورق دفتر مشقامون که از همه خوش خط تر می نوشتیم.صفحه های بعد رو هم هی شلپ شلپ پاک می کردیم

پاک شده هارو فوت می کردیم.بعد بازم شلپ شلپ با دستمون خرده های پاکن رو می ریختیم پایین.البته صداش شلپ شلپ نبودا.ولی دلم خواست الان بگم شلپ شلپ

این رو بذارم و برم کامپیوتر بخونم.فردا امتحانه.در عین این که استرس دارم بازیگوشیم هم گل کرده.

انقدرمامان سارا و نی نی و نونو اومدن دلبری که منم دیگه باید عکس بچه هامو بذارم

شاید مورد پسند نی نی و نونو هم قرار گرفتن و فامیل شدیم.خدارو چی دیدی

راستش جون من در می ره واسه این بچه های تخیلی.که نه اذیت می کنن.نه زیرشونو کثیف می کنن نه دردسر دارن.نه چند سال دیگه مشق شب دارن.غذا و تغذیه زنگ تفریح هم نمی خوان

عکس گوگولی های من تقدیم شونصد تا خاله انارستانی و یک دونه  دایی امید  

نخورینشا.این جیگره منه

 

.   دختر من بی تقصیره.نی نی و نونو جلوش دارن جیش می کنن.خوب بچه کنجکاوه دیگه

Tue, 10 Jun 2008 03:52

همسر امیرکبیر

سلام  با دلی مملو از عشق به همتون

اول از همه این پست غمگین رو بفرستم پایین.فعلا این عکس رو ببینین

امروز توی گوگل پیدا کردم.زیرش نوشته بود عکس همسر امیر کبیر

همینجور چیکه چیکه میام پست رو کامل می کنم

Sun, 08 Jun 2008 09:15

ای همه هستی زتو,آیا تو هم هستی؟

هوالروف

سلام  به دوستای مهربونو گل خودم

شرمنده روی ماه و اخلاق ورزشکاریتون.یک مدتی منو با این حال و هوای موج دار تحمل کنین

تا ایشالله به آرامش و ثبات برسم.مرسییییی

اینم یک شعر محشر از مهدی اخوان ثالث که من عاشقشم

راستی جای همتون خالی.داره بارون پودری و نرم میاد.مثل طراوت و قشنگی خودتون

باغ بود و دره -چشم انداز پر مهتاب

ذاتها با سایه های خود هم اندازه

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب

چشم من بیدارو چشم عالمی در خواب

                     ***

نه صدایی جز صدای رازهای شب

و آب و نرمای نسیم و جیرجیرکها

پاسداران حریم خفتگان باغ

و صدای حیرت بیدار من(من مست بودم,مست)ا

***

خاستم از جا

سوی جو رفتم,چه می آمد

آب!ا

یا نه,چه می رفت,هم زانسانکه حافظ گفت:عمر تو

با گروهی شرم و بی خویشی وضو کردم

مست بودم,مست سرنشناس,پا نشناس,اما لحظه ی پاک و عزیزی بود

***

برگکی  کندم

از نهال گردوی نزدیک

و نگاهم رفته تا بس دور

شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده

قبله,گو,هر سو که خواهی باش

***

با تو دارد گفت و گو شوریده ی مستی

مستم و دانم که هستم من

ای همه هستی زتو,آیا تو هم هستی؟!ا


 این شعری که روی این تصویر نوشتم,از دکتر شریعتی عزیزه

Tue, 03 Jun 2008 09:36

نوع تعطیلی مهم نیست.هر روز عیده :-p

هو الروف

سلامی چو بوی خوش تعطیلی

البته اینجانب تعطیل تعطیل هم نیستما.چون تا یک ساعت دیگه کلاس زبانم به راهه

امروز توی کیبرد من عید اومد.حسابی خونه تکونیش کردم.الانم برق می زنه.نوی نو شده

نه که فکر کنید فقط یک دستمال خیس کشیدمشو کلیدهاشو تمیز کردم.برین بالاتر از ین حرفا

با پیچ گوشتی یک کوچولو زیر کلیدهاش زدم کل کلیدهاشو در آوردم.قیافش خیلی خنده دار شده بود.کیبرد عریان نژاد

خیلی راحت تر از اونی بود که فکر می کردم.خیلی هم راحت سرجاش گذاشتم.فکر کنم ترتیبش هم درسته.البته یکم از روی کتاب که عکس کیبرد رو داشت تقلب کردم.چون جای همه شو یادم نمیومد.چون اونارو هم شستم

آخه من به کاور عادت ندارم.واسه همین زود گردو غباری می شه.

بعد که خالی خالی شد واقعا زیرش پر آت و آشغال و گردو خاک بود.اما حیف که پول زیرش نبود.

دیدین گه گاهی یک اسکناس از ته کیف یا پشت میزی جایی پیدا می شه اما زیر این  حیف که گنجی نبود

******

هوا اینجا حسابی ابریه.به قول دزیره عشق سابق ناپلئون مثل ملحفه شسته شده

خنکیش خیلی حال می ده.جای همتون واقعا خالی.کاش بودین

خوب من برم حاضر شم برم کلاس زبان اجنبی.

تعطیلاتتون هم مبارک و حسابی خوش بگذره

باور کنین اگه یک روز مشهور شدم و مردم و به خاطر مردنم چند روزو تعطیل کردن

اگه خوشحال بشین و بهتون خوش بگذره من ناراحت نمی شما.یوقت عذاب وجدان نگیرینا

مهم اینه که بهتون خوش بگذره و توی زندگی جاری باشین

دوستتون دارم.سعی می کنم شب بیام بنویسم بازم.لوگ رو هم آپ نکردم.

می دوسمتون و می بوسمتون.فعلا......ا

سلامی شبانه

راستش فکر می کردم شب بیام حس نوشتن دارم.نچ ندارم.

الان توی حس هستم.دارم موزیک گوش می دم و بعد عرفانیم زده بالا.دارم با خدا گفتمان می کنم

یه چند وقتی بود از دست هم دلخور بودیم حالا داریم سنگامونو وا می کنیم.(جملش اینجوریه دیگه؟!)ا

خلاصه اینجوریاست.قصد هم ندارم لوگ رو به روز کنم

خوب بخوابین.با کلی خوابهای خوب.

دوستتون دارم به مولا

Mon, 02 Jun 2008 04:39

تمام روز نگاه من به چشمهای زندگیم خیره گشته بود

خودمونیما...فروغ هم عجب اعجوبه ای بود

بارها فکر کردم که اگه انقدر زود نمرده بود الان چه شعرهایی داشت

مثل پروین اعتصامی

شایدم تقدیر اینجوریه که وقتی کسی رسالتشو به انجام رسوند وقت رفتنش می رسه

قراره از رژیم و لاغری و ورزش هم بنویسم؟نچ اصلا و ابدا

رعایت می کنما...اما حس نوشتن از اونارو ندارم

فعلا تریپ رمانتیک هستم.الانم جاتون خالی دارم ابی گوش می دم.در عین حال که جزوه کامپیوتر قسمت پاور پوینت جلوم بازه

از همه همه همتون برای کامنتها و دعاها و مهربونیتون ممنونم.خیلی ماه هستین.و بهتره بگم خورشید.چون حسابی گرمم کرد.

راستش خداروشکر من آدم غصه خوری آفریده نشدم.اصلا هم با غم و اینا میونه خوبی ندارم.

و تا یک مشکلی پیش میاد سریع خودمو جمع و جور می کنم و دنبال راه حل می گردم.نمی تونم توی مود غصه بمونم

اما این مساله ای که دارم چند ساله باهاش درگیرم.و گاهی واقعا نمی دونم چه تصمیمی می تونم بگیرم.

واسه همینه که موج روحم از حالت معمول بیشتر بالا و پایین می ره.چون گاهی واقعا ذهنم درگیرش می شه

در هر صورت امیدوارم بتونم به زودی یک راه حل درست براش پیدا کنم که آخرش هم خیر باشه

ا ین دیدگاه که هر آدمی مسوولیت خودشو و زندگیشو و کارها و رفتارهاشو واقعا به عهده بگیره و دنبال مقصر نگرده,باعث می شه با دقت بیشتری عمل کنیم و تصمیم بگیریم

وقتی به زندگیم نگاه می کنم می بینم بیشترین قسمتش نتیجه تصمیمات خودمونه.از رشته تحصیلی و کار و انتخاب همسر و سبک زندگی و... و ....حتی هر روز و هر ساعتی که می گذرونیم

یعنی قبلا زیاد اینجوری نبودم.اما وقتی بهم ثابت شد که هر جوری که عمل کنم پیامدش و انعکاس اون عمل هم به خودم بر می گرده و من می مونم واون نتیجه ...یکم جدی تر دارم با زندگیم برخورد می کنم

شاید یک روزایی دلخوش بودم که اگه یک کاری می کنم حتی اگه اشتباه بوده یک خدایی اون بالا هست که در نهایت هوامو داره و یکجوری اشتباهاتمو درست می کنه.و مهربون پشتم می زنه که دیدی منو صدا کردی درست شد.برو ببینم چکار می کنی

اما روز به روز گذشت...اون خداهه نیومد.انگاری انقدر به ساخته دست خودش ایمان داشت که برای هر چیزی راه نیفتاد دنبالم و ترجیح داد فقط نگاه کنه

و همین باعث رشدم شد.دیدم خدا منم.کسی که باید حواسش به خودش باشه منم.کسی که باید محیطشو درست کنه منم.کسی که باید به مسوولیت همه چی رو به عهده بگیره منم...و..

در هر موردی از یکم زیادی خوردن و ورزش نکردن تا درس خوندن تا تصمیمات مهمتر

همه و همه در اختیار خودمه.نمی دونم چرا گاهی عاریه زندگی کردم و هنوز هم گاهی گریز می زنم

شاید چون مسوول بودن و تلاش مستمر داشتن سخت ترین کاره.هر چند که با ارزش

اما راحت ترین کار بدوش نگرفتن این بار و مسوولیت سنگینه

شاید مهمترین و مهمترین اصلی که دائم باید برای خودم تکرادش کنم اینه که

اهااااااای.....این زندگی توئه.سهم توئه.و با این اسم و با این نشون همین یکبار نصیبت شده

پس خودت فرمون رو دستت بگیر و هر جوری خواستی برونش

بعضی غفلتها و تصمیمات اشتباه تاوان طولانی مدتی دارن,پس دقت کن

و قدر هر لحظه روبدون

البته اگه واقعا می خوای به معنای واقعی کلمه زندگی کنی

زنده بودنتو در هر لحظه حس کن.زنده بودن هر لحظه از زمانتو حس کن

وقتی نفس می کشی واقعا نفس بکش,هوارو زندگی کن

فقط دم رو پایین نده.تک تک لحظه هارو زندگی کن

به سمت خواسته ها و هدفت بدو.اما مسیر رو هم زندگی کن

چون مسیر خودش هزاران مقصده.چون اگه فقط به رسیدن فکر کنی وقتی به هدف برسی, به خوب که چی می رسی

اینارو به خودم فریاد می زنم.اما شاید فریادهای من یکمی هم به درد شما خورد

هیچ چیز تکرار نمی شود

و عمر به پایان می رسد

پروانه بر شکوفه ای نشست

و رود به دریا پیوست

**************************

خیلی هوس فروغ کردم

یکم پراکنده از فروغ می نویسم

نزدیک تر بیا

و گوش کن

به ضربه های مضطرب عشق

که پخش می شود چون تام تام طبل سیاهان

در هوهوی قبیله اندامهای من

****

سخن از پیوند سست دونام

و هماغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایقهای سوخته بوسه تو

********

مادر تمام زندگیش

سجاده ایست گسترده در آستان وحشت دوزخ

مادر همیشه در ته هر چیزی

دنبال جای پای معصیتی می گردد

و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه

آلوده کرده است

**********

...چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچکس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلب ها گریخته,ایمان است

*******

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست

که همچنان که تورا می بوسند

در ذهن خود طناب دار تورا می بافند

*************

اگر به خانه من آمدی برای من- ای مهربان! چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

از شعرهای مختلفش بود.

خدا بیامرزدش.

امروز حس نوشتن دارم.بعد الظهر کلاس دارم.شاید شب دوباره بنویسم

آهااااااااان....یک چیز خیلی مهم.خیلییییییی

  دوستتون دااااااااااااااااارم