وای خدای من
وای خدایا 6 ماه است که اصلا به اینجا سر نزدم!
| Height: | 182.0cm |
| Start weight: | 123.00kg |
| Current weight: | 121.00kg |
| Goal weight: | 80.00kg |
| Lost to date: | 2.00kg |
| Remaining: | 41.00kg |
| 12 |
| March '10 |
| < | March | > | ||||
| S | M | T | W | T | F | S |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 | |||
وای خدایا 6 ماه است که اصلا به اینجا سر نزدم!
hey hey man zendeam
این هفته منتظر یک نتیجه خیلی مهم بودم. خبری که 5 سال گذشته زندگی ام را در راستای اون گذاشته بودم. خوب راحت بگم اون 5 سال دود شد و رفت. همین شد که این هفته اصلا حوصله هیچ کاری را نداشتم.
پست های امروز صبحم زیاد هم بی راه نبود. امروز بعد از ظهر حسابی از پا در آمده بودم و مجبور شدم حدود ساعت 6 برگردم خانه. ولی توی خانه هم از ترس یخچال زیاد نموندم. هر چی باشه خودم را می شناسم. پاشدم با مت رفتیم Canadian tire
یکی دو ساعتی قدم زدیم ، چند تا چیزی که برای ماشین لازم بود را خریدم مثلا چراغ داخل ماشین یک ماهی بود که سوخته بود، رفتم یکی خریدم. هیچی دیگه 2-3 ساعتی توی مغازه قدم زدم و خودم را از یخچال دور نگه داشتم. حالا هم که نشستم دارم وبگردی می کنم. فکر کنم امشب هرچی سریع تر بخوابم مطمئن تر است. پس یک فیلم می بینم و سریع لالا. گول یخچال را هم نمی خورم. باور ندارید صبح بهتون می گم
داره آخر هفته نزدیک می شه
و این یعنی من 2 روز تمام در نزدیک یخچال خواهم بود. من خودم را می شناسم، تمام زحمت یک هفته را بر باد می دهم، کمکم کنید
وضعیت لاگ وزنم نشون می ده که با سرعت نسبتا بالایی دارم وزن کم می کنم، خوب در نگاه اول خوب به نظر می رسه ولی همین نگرانم می کنه. حداقل دو حالت وجود داره
یک این که بدنم داره آب از دست می دهد و این کاهش وزن ، ناشی از کاهش آب بدنم هست. خوب من دارم در حد توانم آب می خورم، و این قدر دیگه دستشویی رفتم که هملبی هام کم کم دارند بهم شک می کنند. با این همه معمولا یک احساس عطش دارم که نمی توانم دلیلی براش پیدا کنم . آن جایی که این آب از دست دادن مورد بسیار شایعی هست و این احساس عطش باعث می شود که دلم بخواهد یک جوری بتوانم از این مساله آب و عطش سر در بیارم.
یک حالت دیگر هم هست که واقعا بدنم در حال سوزاندن چیزهایی باشد. اگر این طور باشد که باید بفهمم چی می سوزونه؟ چربی و یا خدای نکرده چیزی دیگه
زبونم لال
حالا من خوشبینم و فکر می کنم چربی می سوزونم، روزی حدود 500 گرم خیلی زیاده
و من نمی دانم که بدنم تا کی می تونه تحمل کنه؟
فکر کنم برای من فعلا مهمترین کار همین پیدا کردن جواب این سوال هاست. چون فکر می کنم یک دلیل مهم شکست من در رژیم های گذشته، عدم توجه لازم به این گونه مسائل بوده است.
گوش شیطون کرد چشماش هم کور، دیروز اولین روزی بود که از خودم می توانم بگویم خیلی کم خراب کاری کردم.
صبحانه یک لیوان شیر همیشگیم را خوردم، ظهر هم از همون خوراک سبزیجات خوردم البته کمی ایده زدم موقع درست کردنش حدود یک لیوان ماست به کل ترکیب زدم. هر چند که ظاهرش کمی زشت شد ولی طعمش به نظرم جالبتر شد.
فکر کنم همین یک لیوان ماست و اینکه نهار را حدود ساعت 4:30 خوردم، خیلی کمکم کرد که شام تقریبا هیچی نخورم
و اما اگر تمام چیزهایی که بعد از ساعت 7 بعد از ظهر تا موقع خواب خوردم را شام در نظر بگیرم، من شام یک عدد سیب خوشگل، نصف لیوان شیر و یک قاشق چلو خورشت قیمه خوردم.
آقا این ترکیب سبزیجات من محشره خود آدم هم می تومه بره سبزی فروشی بخره ترکیب کنه. موادش این هاست
گل کلم
کلم بروکلی
کدو
هویج
یک سری حبوبات که چیزی بین لوبیا و باقالا هست
درست کردنش هم خیلی ساده هست 123 ریختی توی ماهی تابه 456 یک کم روغن و 5-10 دقیقه آروم بپزه 789 نمک و فلفل و ادویه ، به مقدار دلخواه.
حالا من کمی سس سالسا می زدم، دیروزه هم کمی ماست زدم
امروز را می توانم روز نسبتا خوبی برای خودم بنامم. از ابتدای صبح این ها را خورده ام
یک لیوان بزرگ شیر قهوه به عنوان صبحانه
نهار سبزیجات آب پز شد برای نهار. البته اگر منصف باشم باید اعتراف کنم که قضیه اصلا رژیم نیست. با رژیم و یا بی رژیم من سبزیجاب پخته
super store
را خیلی دوست دارم.
حالا هم یک عدد سیب بسیار خوشمزه خورم
فقط اگر بشود آخر شب یک کم بدوم خیلی شاهکاره
پس نوشت: نرفتم بدوم، و یک کاسه ماست و اسفناج خوردم
خراب کردم
کلا با روزهای تعطیل مشکل دارم، به شدت پرخور و خوش اشتها می شوم. و بیشتر تلاش هفته ام را برباد می دهد.
امروز هم که بدتر از همیشه بود. می خواشتم بروم کوه که با این برف شدیدی که شروع شد، و به جای کوه سر از مغازه حلیم فروشی سر در آوردم و درحال حاضر از بس که خورده ام، به زحمت چشم هایم را باز نگه داشته ام. حالا باید ببینم آخر روز چه می شود.
اوایل که آمده بودیم در اینجا ، کی ذوق کرده بودم که هوراااااااااا هر روز میرم توی جنگل قدم می زنم و از تپه بالا می رم. اما زهی خیال باطل که کلا در این دو سال شاید 10 بار کلا این مسیر را رفتم.
اما انگار اتفاقی داره می افته، هفته پیش رفتم یک شلوار پلنگی با رنگ جوات خریدم. موقع خرید، هی با خودم می گفتم اگر کسی این شلوار را دست من ببینه چی می گه؟ باید هواسم باشه که وقتی تنها هستم بپوشمش
اما نمی دونم چرا هر وقت این شلوار را می بینم هوس دویدن به سرم می زنه!!. امروز صبح هم همین طور شد توی رختخواب چشمم بهش افتاد و بله برای دومین بار توی این هفته رفتم حدود 4 کیلومتر دویدم تازه نصف اون هم توی یک شیب نسبتا زیاد بود تا کور شود هر آنکس که نتواند دید
البته شاید این میزان کالری در طول 10 سال بتواند اضافه وزن من را برطرف کند . اما 2 تا چیز هست که من را امیدوار می کنه. یکی این که دویدن و ورزش روحیه من را خوبتر می کنه و این روحیه بهتر کمکم می کنه جلوی این شکم وامونده را بهتر بگیرم. دوم اینکه آخه نامردها کی را دیدید روز اول بره ماراتن بدوه!!!