10/29/2007 03:17
لذت خوردن
دوران دانشجویی یه روز تو بیمارستان نمازی شیراز من و همکارم (بهتره بگم دوستم)داشتیم به یه پسر بچه دیابتی رژیم غذایی میدادیم و داشتیم می گفتیم که چه چیزایی رو نمی تونه بخوره یه دفعه پسره اشک تو چشاش جمع شد و گفت آخه اینا همش چیزای خوشمزن منم همه ی اینا رو دوست دارم!
من و دوستم اول دلمون به حالش سوخت اما دوستم حرف جالبی زد اون گفت:
لذت خوردن به اندازه نوک زبان تا ته اونه که همش میشه اندازه ی یه انگشت شست.حیف نیست کل بدنت رو که اندازه ی 8 وجب خودته رو فدای یه انگشت شستت بکنی؟
ناز شستت دکتر میرزایی!!!گل گفتی!! راستی خیلی دلم براش تنگ شده



