می نويسم که يادم نره. ديروز اينجا تعطيل بود و ما برای اولين بار تور دوچرخه سواری رفتيم که عالی بود.من هميشه فکر می کردم وا ملت چقدر بيکارن کلی با قطار می رن يه جای دور که دوچرخه سوار شن خوب همين دور و بر خودشون برن چه فرقی می کنه اما ديروز فرقش رو حس کردم و فهميدم کسایی که اینکارو می کنن یه چیزی می فهميدن. از هفت صبح از خونه زدیم بیرون تا ایستگاه قطار با دوچرخه رفتيم و دو تا قطار عوض کرديم تا سه ساعت بعد برسيم به درياچه ای که حدود دويست کيلومتر باهامون فاصله داره از کنار درياچه حدود چهل کيلومتر دوچرخه سواری کرديم البته همش پشت سر هم نبود تو شهر های بين راه استراحت می کرديم و نهار خورديم و دوباره همه اين مسافت رو با عوض کردن سه تا قطار برگشتيم ديگه يازده شب رسيديم خونه خسته بوديم اما خيلی خوش گذشت،کل مسيری که در طول روز پا زديم چهل و پنج کيلومتر می شد و يه تجربه جديد و جالب بود. هيچ وقت با ماشين نمی شه همه جزئيات و زيباييهای راه رو ديد و همه جا هم با ماشين نمی شه رفت.دغدغه مسير يابی و جای پارک هم نيست هر جا دلت خواست دوچرخه رو قفل می کنی و می ری می گردی.شما هم امتحان کنين خيلی تجربه منحصر بفرديه.
Posted By: nava
Comments to this post:
06/08/2007 08:46
Sallamm
salammm,
ma ham Berlin boodim raftim Postdam va oonjaro hamash be docharkhe gashtim ke kolli keif dasht.
in chand rooz varzesh nakardam vali roozi nim saat ta 45 min piyadeh ravi kardam.
چه عالی ! می تونم تصورکنم چقدر بهتون خوش گذشته ! یه روزایی بود که منم اصلا میل و هیجانی برای این تیپ کارها نداشتم ترجیح می دادم تو خونه باشم و با خودم و برنامه های شخصی ام خوش باشم اما الان دیگه نه ! و ازوقتی که خودم رو سپردم به کارهای گروهی و بیرون وگردش و ...تازه لذتش رو حس کردم و برعکس الان بی تاب این جور برنامه هام !
می دونی تا وقتی سنم کمتر بود همش فکر می کردم مگه مردم ودوستامون واطافیان چی می خوان از زندگیشون که این همه غر می زنن وهمش ناراضین ومی خوان برن.حتی با وجودیکه همش می گن که اونجا هم باز به چشم یک شهرونده خارجی نگاشون می کنن وحتی با وجودیکه باید خیلی سخت کار کنن ولی رفته رفته که سنم داره میره بالا دارم میبینم که من برای داشتن کوچیک ترین تفریح وآزادی هم همش باید بترسم ونگران باشم وحس عذاب وجدان داشته باشم.الان با اینکه 26 سالمم تموم شده هنوز هم وقتی یه شب دیر میرم خونه با اینکه اطلاع میدم وکلی قبلش توضیح میدم مامانم 20 بار زنگ می زنه نگران میشه یا بابام چشم غره میره تذکر میده.میام بیرون همش حواسم به اینه که اگه یه سری آدم وایسادن تو مسیرم مسیرمو عوض کنم که حرفی نشنوم یا مثلا مانتوم اگه تنگه مقنعه مو بکشم پایین تر یا موهامو نیاد بیرون یه وقت.می دونی چی می گم؟یه اضطراب ویه نگرانی ویه حس منفی که وقتی می بینی همه جا اینجوری نیست وخیلی ها هستند که بدور از این همه محدودیت به جای این انرژی وفکرشونو تو مسیری که باعث رشد وپیشرفتشون میشه هدر میدن دلت میگیره.ولی بازم اینقدر وابسته بار اومدی واینقدر ترسو واحساساتی که شاید نتونی یه تصمیم جدی بگیری که بخوای کنده شی از همه چی ویه زندگی دیگه رو تجربه کنی.
هنوز واقعا نمی دونم که می تونم جای دیگه وجور دیگه احساس بهتری داشته باشم یا نه.ولی شاید یه روزی واقعا مصمم این تصمیم رو بگیرم
یه تجربه ای رو که از رژییم های قبلیم داشتم این بوده که همیشه نسبت به چیزی که خودمو منع کردم از خوردنش حریص تر شدم.برای همینم الان اگه چیزی ببینم که رژیمی نیست به نخوردنش اصلا فکر نمی کنم ولی به کالریش فکر می کنم واینکه ترجیح میدم خیلی کم بخورم که برنامم خراب نشه.احساس می کنم با این روش خیلی موفق ترم برای همینم الان هیچ چیو محدو نکردم که حالا بگم بعدا می خورم ولی دارم عادت می کنم که همیشه همه چی بخورم ولی کم وبه اندازه .اگه بتونم اینو همیشه تو زندگی داشته باشم هیچ وقت دیگه چاق میشم.وای نوا نمی دونی چقدر حس خوبی دارم از اینکه بعد از سالها حسرت وتلاشهای سخت وبی نتیجه بالاخره دارم به آرزوم وهدفم می رسم خیلی خوشحالم.خیلی حس خوبی داره.برای هیمنم دیگه هیچ وقت نمی ذارم کارم به اونجاها برسه..
نوا جون چه کار خوبی کردین؟خیلی هوسم کرد اما مگه اینجا میشه از این کارها کرد.دائم به این ور اون ورت گیر می دن.تازه بدون دوچرخه شم آسایش نداری بیرون چه برسه که دوچرخه هم سوار شی.ولی خیلی دوست دارم یکبار تجربه ش کنم.مطمئنا اونجوری روحیه آدم حسابی عوض میشه.بوس