mis1

I want ; so I can

My Profile

  • Name: mis1
  • City: Mashhad
  • Region: Sistan va Baluchestan
  • Country: Iran

My Weight Loss

Height: 164.0cm
Start weight: 100.00kg
Current weight: 94.80kg
Goal weight: 70.00kg
Lost to date: 5.20kg
Remaining: 24.80kg

My Calendar

4
July '09
< July >
S M T W T F S
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

My Photos

Before After

خداحافظی

 به خاطر تصمیمی که گرفتم این وبلاگ برای همیشه تعطیل شد

خانم مصمم

به جسم خود گوش کنید - 4

و آخرین قسمت این مقاله کذایی !!! ای کاش اون مفهومی رو که من ازش برداشت کردم شماها هم داشته باشید و ای کاش تاثیری که در زندگی من داشت توی زندگی شما هم داشته باشه . خوب شروع می کنم :
................ برای رها کردن احساسات کاذ ب نیازمند شناخت آنها هستید . آنچه در اینجا بیشتر برای ما مطرح است ، تشخیص احساس گرسنگی واقعی از گرسنگی کاذب می باشد . که البته با کمی تامل می توانید متوجه تفاوت این دو احساس شوید ، در عین حال من به چند تفاوت مهم انها اشاره می کنم : احساسات کاذب ساخته و پرداخته ذهن خیال پرداز شما می باشد و بنابراین مهمترین ویژگی آنها این است که با تصاویر ذهنی یا مرور خاطرات گذشته همراه است . مغز شما نیز برای القا یک نیاز کاذب از همین روش استفاده می کند . فرمول کار معمولاً به این صورت است که شما در ابتدا تصویر زیبا از یک غذای خوشمزه را می بینید ، آنگاه یک ندای درونی شما را برای خوردن آن غذا تشویق می کند . لحظه ای بعد خود را در حال خوردن می بینید . ممکن است خاطره ی آخرین باری که آن غذا را خورده اید نیز تکرار شود . در اینجا جسم بیچاره گول خورده و فکر می کند واقعاً غذایی در بین است ، به همین خاطر بزاق دهان ترشح می شود و از اسید معده احساس سوزشی را در سر دل ایجاد می کند . اینجاست که خود را گرسنه احساس می کنید . اما نکته مهم این است که این یک گرسنگی واقعی نیست ، بلکه یک گرسنگی کاذب می باشد که صرفاً به خاطر لذت جویی تولید شده است و برای ادامه بقا نه تنها ضروری نیست ، بلکه مضر هم هست .
احساس گرسنگی واقعی ، نیاز جسم شما برای ادامه ی بقا می باشد که نباید آن را سرکوب کنید . با کمی تامل می توانید متوجه شوید که گرسنگی واقعی با خیال بافی و رویا پردازی همراه نیست . در اینجا یک ندای درونی که دائماً شما را تشویق به خوردن بیشتر هم بکند در کار نیست . شما گرسنه اید چون واقعاً می دانید که گرسنه اید ! به عبارت دیگر شما فکر نمی کنید که گرسنه اید بلکه واقعاً گرسنه اید ، یعنی شما از طریق فرایند فکر کردن و تصویر دیدن متوجه نیاز خود به غذا نشده اید بلکه از طریق گوش دادن به جسم خود متوجه این نیاز شده اید و این مهارتی است که نیاز به یادگیری آن ندارید چرا که شما آن را به صورت فطری و ذاتی یاد دارید . تنها لذت جویی های بی مورد مغز موجب فراموشی شما شده است . اگر مدتی نیازهای کاذب را کنار بگذارید آنچه باقی می ماند نیاز واقعی شماست . آن وقت نه تنها از مشکل چاقی و اضافه وزن رها می شوید بلکه به بینش جدیدی در باره ی خود می رسید که در سایر زمینه های زندگی نیز می تواند یاری گر شما باشد . پیشنهاد من آن است که چیزی را که واقعاً به آن نیاز دارید در نهایت لذت میل کنید .

 

به جسم خود گوش کنید - 3

دوباره سلام
فکر می کنم تا این خلاصه تموم بشه یه چند باری باید خدمت برسم . خوب قبل از اینکه خوابم بگیره بهتره قسمت سوم رو شروع کنم . ادامه ی خلاصه ی " کتاب  رهایی از چاقی آسان است " :
.................
اگر می خواهید زبان جسم خود را بفهمید بیش از گذشته به آن توجه کنید و احساسات مختلفی را که در درونتان درک می کنید با دقت بیشتری مورد تجزیه و تحلیل قرار دهید . آنگاه متوجه خواهید شد که بسیاری از احساسات شما کاذب و غیرضروری است و تنها عده ی کمی واقعی و ضروری اند . احساسات ضروری شما متعلق به جسم و احساسات غیر ضروری مربوط به مغز می باشند .
............... مغز دچار احساس ناامنی و تنهایی است و دائماً در پی کسب لذت و امنیت هر چه بیشتر می باشد و به همین خاطر دست به تولید احساسات کاذب می زند .
.................. احساس گرسنگی نیز در غالب مواقع کاذب و ساختگی است چرا که بیشتر نشان دهنده لذت جویی افراطی مغز است تا نیاز واقعی جسم .
.............. رژیم گرفتن بر این فرضیه استوار است که احساسات تو بد و غیر قابل اعتماد هستند ، هر وقت احساس گرسنگی کردی آن را سرکوب کن و در طی شبانه روز فقط با مقدار اندکی غذا سر کن ! وقتی قرار باشد همه احساسات را سرکوب کنید در این میان احساسات واقعی نیز سرکوب می شوند . سرکوب کردن احساسات واقعی یعنی همان احساساتی که از شعور جسم حاصل می شوند ، یعنی دور افتادن هر چه بیشتر از جسم و این یک فاجعه است ! چرا که چاقی اساساً به علت فاصله گرفتن از شعور جسم به وجود آمده است و هر عملی که این شکاف را افزایش دهد باعث تشدید این مشکل خواهد شد .
تنها راه عاقلانه رها کردن احساسات کاذب ( منتج از مغز ) و بها دادن به احساسات واقعی ( منتج از جسم ) می باشد . اگر احساسات غیر واقعی خود را بشناسید و به آنها بها ندهید پس از مدتی از وجود شما رخت بر می بندند و آنچه باقی می ماند احساساتی است که برای سلامت شما ضروری می باشند ، بدین ترتیب شما هر چه بیشتر به جسم خود و شعور بی انتهای آن نزدیک خواهید شد و ..............
خوب اگه اجازه بدید برم بخوابم بقیه اش رو فردا صبح زود می نویسم . شرمنده اینطوری شد روز شلوغ و پلوغی رو داشتم ولی حداقل امیدوارم به درد بخوره .

 

به جسم خود گوش کنید - 2

خوب داشتم می گفتم : تا اینجا رسیدیم که ما تمام باورهای خود را در مغز خود جای می دهیم . و اما ادامه ی خلاصه ی کتاب :
به اعتقاد من نه تنها چاقی بلکه قسمت قریب به اتفاق بیماریهای انسان در نتیجه ی جدایی مغز به ویژه قشر مغز از مابقی جسم او به وجود می آید .
حیوانات همواره طوری زندگی می کنند که با تمام جسم خود در اتحاد کامل به سر می برند اما در این بین ، انسان تنها موجودی است که از جسم خود غافل شده است . یک آهو با معدهخود غذا می خورد اما انسان با مغز خود غذا می خورد . مغز در جستجوی لذت دائمی است و برای کسب این لذت جسم را زیر فشار می گذارد . مثلاً هنگامی که در یک مهمانی پرخوری می کنید عملاً از جسم خود غافل شده اید و تنها به مغز خود پرداخته اید . مغز برای لذت جویی بیشتر به جسم پیام می دهد که"  تا می توانی بخور " . اما یک آهو به محض سیر شدن از خوردن دست می کشد ً چرا که همواره به جسم خود گوش فرا می دهد .
جسم شما دائماً با شما صحبت می کند ، فقط کافی است به آن گوش فرا دهید . وقتی در خوردن زیاده روی می کنید ، جسم شما با احساس پری در معده پاسخ می دهد . اما مغز آن چنان به خواسته های افراط گونه ی خود مشغول است که از جسم غافل می ماند . مغز مضطرب و رقابت طلب است ، می خواهد بهترین ها را بخورد و از دیگران عقب نماند . تا حدودی نگران این است که شاید بعداً چنین فرصتی به دست نیاورد ! بنابراین می گوید : " تا می توانی از این لحظه استفاده کن و لذت ببر " . (پی نوشت از من :  البته فکر می کنم تو ایران ما چون مردم چیزی خوب و اساسی برا خوردن پیدا نمی کنند این احساس در مواقع مهمانی و یا مواقع مشابه بیشتر تشدید می شه !!!!!!! )اما شب هنگام وقتی به منزل بر می گردید و از فکر خوردن باز می ایستید و مشغولیت مغز کمتر است آنگاه متوجه ناله های مظلومانه ی معده و روده  ( پی نوشت از من : روح و وجدان ) خود می شوید  ( بازم پی نوشت خودم : این چیزی است که تقریباً همه ی ما درگیرش هستیم . من نمونه ی بارز از کسی رو سراغ دارم که همیشه به اندازه ی معده اش غذا می خوره و اونم شوهر64 کیلویی منه .!!! شوهرم دقیقاً به اندازه ی یک بچه غذا می خوره براش هم فرق نمی کنه خونه باشه یا مهمونی با سفره ی هفت رنگ و یا باغ و بیرون شهر باشه . بیشتر وقتها به اندازه ی دولقمه تو ظرفش می مونه و وقتی بهش می گم این ارزش نخوردن نداره می گه : سیر شدم دیگه نمی تونم بخورم و همیشه تعجب می کنه چه طور ما سیر شدن حالیمون نیست . به من می گه یه جای مغز شما خراب کار می کنه وگرنه اندازه ی معده همه یه اندازه اس !!!! من وقتی این کتاب رو خوندم فهمیدم اون راست می گه نظر شمارو نمی دونم . )

 

ببخشید مهمونام اومدن بازم فعلاً تا اینجا داشته باشید تا آخر شب مقاله رو تموم کنم . اگه غلط املایی هم داشتم ببخشید وقت مرور ندارم.

 

 

به جسم خود گوش دهید - 1

خلاصه ای از کتاب رهایی از چاقی بسیار ساده است نوشته ی " دکتر خلیل رحیمی خوش "
....... به اعتقاد من چاقی مشکلی است که در نتیجه ی جدایی مغز از جسم اتفاق می افتد . ما آموخته ایم که از تن خود غافل شویم و آن را خوار بشماریم و نسبت به آن خشونت روا داریم و تمام باورهای خود را در مغز خود جای دهیم . ( این قسمت از خودمه : به نظر ما نویسنده ی کتاب راست می گه عملاً ما همیشه تابع دستورالعمل های مغزیم . مثلاً خوابمون می یاد و خسته ایم و این بدان معناست که بدن ما نیاز به استراحت داره ولی افکارمون و یا به زبان نویسنده ی کتاب مغزمون هوس کرده بیدار بمونه و یک فیلم رو که تا دو نصفه شب ادامه داره تماشا کنین ، ما چه کار می کنیم با چشمهای کاملاً باز تا آخر فیلم رو نگاه می کنیم و یا می خوایم بریم مسواک بزنیم جناب مغز تنبلی اش می یاد بلافاصله بساط تنبلی رو پهن می کنه ، نتیجه چی می شه با کلی عذاب وجدان خودمون رو می زنیم به اون راه و مسواک بی مسواک .و الی آخر )
بچه ها متاسفانه باید برم دنبال پسرم بقیه اش رو وقتی اومدم می نویسم . به نظر من موضوع خیلی جالبی هست . فعلاً تا اینجا به مطلب فکر کنید تا برگردم .

 

خود را دوست بدارید - 1

کتابی رو خیلی وقت قبل خونده بودم تحت عنوان " رهایی از چاقی " نوشته دکتر خلیل رحیمی خوش . اون زمان این کتاب تاثیر زیادی رو فکر من گذاشت و می شه گفت کمی منو به خودم آورد . بعد از مدتها دوباره شروع کردم به خوندن اون . امروز به مطالبی برخورد کردم که بهتر دیدم تو دونستنشون با شما هم شریک باشم .
" " ................
اگر شما هم برای وزن کم کردن یک رابطه ی استبدادی با جسم خود برقرار کنید ، جسم تان در ابتدا مقاومت می کند ، اما در صورت ادامه ی فشار در یک حالت انتظار موقت فرو می رود و به محض برداشته شدن فشار بیرونی به وضعیت سابق برمی گردد . شما با تحمیل یک رژیم سخت می توانید موقتاً به یک وزن مطلوب برسید اما برای ماندن در این وزن بایستی دائماً مراقب خود باشید ، یعنی همواره خود را کنترل کنید که از حد معینی بیشتر نخورید و بر روی خواسته های خود سرپوش بگذارید .
......................
عشق یعنی یکی شدن و اتحاد با تمام اجزای وجود ، به طوری که هیچ قسمتی از خودتان را جدا نکنید و به همین شکل تنفر یعنی جدا کردن ، یعنی قسمتهایی از وجودتان را از خود ندانید . وقتی شما بافت چربی را از خودتان ندانید  ، در واقع از آن تنفر دارید و می خواهید از دست آن خلاص شوید . اما هر چه قدر انرژِی منفی برای نابودی این سلول ها گسیل کنید در واقع این یک انرژی منفی است که به سمت خودتان به صورت خشم ، تنفر ، انزجار و .... وارد کرده اید چرا که سلول های چربی شما چیزی جدای از شما نیستند . وقتی با خشم به پیش می روید از ابتدا شکست خورده اید ، اما وقتی با عشق شروع کنید از همان ابتدا پیروزید .
شاید در این جا بگویید ، من می خواهم از شر این سلولهای مزاحم نجات پیدا کنم اما با توجه به اینکه تنفر کارها را بیشتر خراب می کند پس چگونه می توان به نتیجه ی دلخواه رسید ؟! جواب این سوال ساده است ، با عشق و اتحاد با همان سلولها !!!!
.................
وقتی با جسم خود یک رابطه ی دوستانه و سرشار از محبت برقرار می کنید آنگاه شاهد همکاری همه جانبه جسمتان خواهید شد . برای رسیدن به وزن مطلوب دیگر نیازی به تحمیل یک رژیم سخت نخواهید بود . شما می توانید در نهایت آرامش و بدون کوچکترین رنجی شاهد تغییر وزن خود باشید . اشتهایتان به نحو چشمگیری کاهش می یابد و بدن شما بیشتر نیاز انرژِ خود را از طریق سوزاندن چربی های اضافی تامین می کند و ..............  و این نتیجه ی طبیعی هماهنگی و صمیمیت با جسم می باشد .
.......................
وقتی خود را دوست بدارید حتماً در جهت سلامت و سعادت خود کاری انجام خواهید داد و این کار از روی شوق و در نهایت لذت ، به صورت خودبه خودی انجام می گیرد و نیازی نیست برای انجام آن خود را متعهد سازید . وقتی خود را به واقع دوست داشته باشید ، احساس لیاقت و شایستگی می کنید . وقتی خود را لایق برخورداری از یک زندگی خوب و سالم بدانید مطمئناً آن را جذب خواهید کرد . میزان برخورداری شما از شادی و سلامتی نیز به طور مشابهی با میزان لیاقتی که برای خود قائلید در ارتباط است .
.....................
از این رو تمرکز بر رژیم غذایی بی فایده است . تنها رژیمی که نیاز دارید رژیم ذهنی است . " "
ادامه دارد ...............

 

با خودمون مهربون تر باشیم

خیلی وقت بود به مطالبی که شیدا نوشته بود فکر می کردم و دوست داشتم چیزی در این مورد بنویسم .
واکنش  شیدا و امثال من و دیگران با خودمون در مقابله با نیروهای کنشی که در اطراف ما اتفاق می افته مثل رفتار یک پدر سالار با بچه اشه . از دید پدر سالار همه چیز یا سفید یا سیاهه . بچه اش براش یا موفقیت به ارمغان می یاره و یا باعث خفتش می شه . بنابراین اگه رفتار فرزند باعث بشه تحقیر بشه (حتی در خلوت خود پدر سالار) باید فرزند مجازات بشه ! ( اونهم از نوع بدترینش ) چون معتقده با تنبیه کردن میشه کاری کرد که بچه پاشو از خط قرمزی که اون براش تعیین می کنه فراتر نذاره . اگه رفتار فرزند بر وفق مراد بود نه پاداشی در انتظار اون هست و نه قدر دانی و سپاسی ! چون عمل مهمی انجام نداده که قرار بشه بازخورد مناسبی به عنوان پاسخ داده بشه !! عمل انجام شده  یک انجام وظیفه بوده ، همین و بس !!!!
شیدا می گه کار من باید از همه بهتر باشه ! من باید از همه بهتر باشم !! در غیر این صورت لج می کنم یعنی خود واقعی ام رو به بدترین شکل تنبیه می کنم ( البته باید این موضوع رو پذیرفت که همین لج کردن شیدا بازخوردی به مراتب بدتر برای خودش به ارمغان می یاره و اونو بدون اینکه متوجه باشه توی یک سیکل بسته می ندازه ! که حالا حالاها رهایی ازش ممکن نیست ) .
به نظر من شیدا کمالگرا نیست ! در شیدا دو عنصر سازنده ی جاه طلبی و اعتماد بنفس با هم ادغام شدند و از اون موجودی ساختند که  به ظاهر لجباز شناخته می شه . اما اشکال کار اینجاست که شیدا در مقابل خودش و رفتارهای غریزیش یک مادر نیست ! اگه شیدا مادر باشه و یا یک خاله ی مهربان متوجه می شه که چقدر با خودش بد و اشتباه رفتار می کنه . ما وقتی در مقابل بچه های کوچیک قرار می گیریم ، سعی می کنیم بعضی از اشتباهات اونارو ندید بگیریم و حتی با زبانی ساده مثل یک روشنفکر واقعی مسئله ارو  برای بچه کوچولوی خطاکار تشریح کنیم و تجزیه و تحلیل نماییم . در حقیقت با این کار سعی می کنیم انگیزه ی انجام رفتار مناسب رو در شرایط مشابه در کوچولوی مورد نظر ایجاد کنیم تا بدون حضور ماهم کار مناسب رو انجام بده و در صورت مشاهده ی عملی بر اساس اصولی که به اون یاد دادیم ، با خریدن یک جایزه و یا دادن پاداش های مناسب ( که اونهم اکثراً یک خوردنی است ! ) رفتار اون رو تقویت کنیم .
 حالا یک سوال دارم . می دونید چرا ما به راحتی بچه هارو می بخشیم ( به شرط اینکه پدر سالار نباشیم ) ؟
من فکر میکنم اونها رو می بخشیم چون می دونیم کارهاشون از روی غریزه اس . طبیعت غریزی بیشتر از طبیعت اکتسابی در اثر تعلیم و تربیت و محیط  بر رفتار اون حاکمه .
 به غریزه نمی شه خرده گرفت . فقط باید با ملایمت اونو تربیت کرد . واکنش ما در مقابل خوردن  یک واکنش غریزی است ، غریزه ی ما خوردن رو دوست داره ، چون خوردن همیشه با شادی ها ، بگو بخند ها ، مهمانی ها ، دور هم بودن ها همراه بوده . شاید برای همین هم بعضی ها وقتی دچار مشکل عصبی می شن به خوردن روی میارن . ببینید ما وقتی خوشحالیم و می خوایم جشن بگیریم بساط خوردن رو راه می ندازیم . وقتی می خواهیم یک لحظه ی خوب رو با دوستان داشته باشیم قرار و مدارهارو توی کافی شاپ و رستوران می ذاریم . خوردن یک غریزیه اس و وقتی نیاز یک غریزه برطرف می شه ، احساس آرامش و رضایت به آدم دست می ده ( آلان که دارم اینهارو می نویسم حالا می فهمم که چرا بعد از یک شیشلیک خوری اساسی آدم دوست داره بخوابه و یا حتی سیگاری ها بعد از خوردن غذای مورد علاقه پشت بندش یک سیگار روشن می کنن . چون کیفشون دو برابر بشه ) .
خوب حالا که اینو فهمیدیم چه رفتاری باید در پیش بگیریم ؟ جوابش روشنه ! همون رفتاری که با بچه ی کوچیک پیش می گیریم . خوردی ؟ نوش جونت ! کیف کردی ؟ حلالت ! اما بعداً با هم باید یک تصمیمی بگیریم تا خاطره ی عیش و نوش امروزمون تا آخر عمر به خوبی در ذهن ما بمونه . چه می دونم ! بحث های مشابه رو با توجه به تجربیات خودمون می تونیم راه بندازیم .
اگه کار شیدا از همه بهتر نشد اشکالی نداره ! خوبیش اینه که تو دنیا همیشه یکی پیدا می شه که از ما بهتر باشه تا ما همیشه نگاهمون به بالاها باشه  و داشتن این نگاه رو به بالا همونطور که قبلاً گفتم اگه با دو پارامتر جاه طلبی و اعتماد به نفس همراه بشه منجر به موفقیت واقعی می شه .
( اینهارو نوشتم ولی خودمونیم خودم هم نمی دونستم این چیزهارو می دونم وگرنه مطمئن باشید نمی ذاشتم به این روز بیفتم . )
در هر صورت اگه جایی رو اشتباه فهمیدم و یا دارم به بیراهه می رم با کمال میل حاضرم این بحث رو ادامه بدم .

 

موفق و پیروز اومدم

تو زندگی اعتماد به نفس چیز خوبیه .
توی زندگی داشتن انگیزه برای انجام کارهای اساسی خیلی خوبه
توی زندگی داشتن یک دید باز و فکر بلند خیلی خوبه
اگه آدم بتونه در خیلی از مواقع کمی هم به خودش فکر کنه ایده اله
اگه آدم جاه طلب باشه  می تونه به خیلی جاها برسه
و اما من ، میون این همه چیز دردرون خود فقط اعتماد به نفس رو داشتم و کمی دیدتحلیل گرانه نسبت به هر چیزی . اما عیب بزرگ من این بود که به همه چیز اهمیت می دادم ولی هیچوقت به خودم اهمیت ندادم . یعنی وقت این کارو نداشتم . هفته ی قبل هفته ی خوبی برای من بود . بیشتر وقتم رو به خودم اختصاص دادم . روی فکرم ، روی زاویه ی دیدم به زندگی کار کردم . روی انگیزه هام برای داشتن یک زندگی بهتر و جالب اینجاست که توی این مدت اشتیاق چندانی به خوردن نداشتم . تصمیم دارم بازم بهتر برنامه ریزی کنم . من باید بتنونم کاملتر زندگی کنم . من به خودم 2 تا قول می دم وسعی می کنم از امروز تا هفته ی دیگه به این دو قولم عمل کنم :یکم  - ظهر ها نمی خوابم
دوم :روزهای زوج پیاده روی می رم به اندازه ی یک ساعت
من روی قولم ایستاده ام

آفتابه ، لگن هفت دست ! اما

غرض می خواستم لینک لوگی رو که درست کردم بذارم تا ببینم بعد چه شود !!! ولی باید یک فکری برای این لینک کرد چون نمی شه که برای فضولی در لینکهای بقیه تو پستهاشون دنبال لینکه بگردیم . واستید فکر فیزیکی ام را به کار بندازم تا بعد ببینم چی می شه ؟

خوردن احساسی - کنترل بر آداب غذایی

آیا مـی تـوانید احسـاسـات خود را کنترل کنید و یا نه، این احساساتتان هستند که زندگی شما را کنترل می کنند؟

 

آیا تا به حال چنین تجربه ای داشـتـه اید: در کنار میز شام خودتان را خفه می کنید، و آخر شـب و یـا شـایـد روز بــعدزمانیکه به پرخوری خود فکر می کنید به خودتان قــول میدهید که دیگر هیچ گاه یک چنین کاری را تکرار نکنید. همه چـیـز از هـمـان لحـظـه شروع می شود؛ تصمیم می گیریدشیوه زندگی خود را تغیـیـر دهـیـد! البـــتـه بـــرای چـند روزتصمیمــتان پــا بــرجـــا خواهد بود، اما خیلی پیش از اینکه خودتان هم متوجه شوید، عادات غذایی گذشته دوباره باز می گردند. چرا؟

 

چند سال پیش من برای 6 هفته یک رژیم سخت گرفتم. در این برنامه غذایی، خودم را موظف کرده بودم تا چیزی جز میوه و سبزی نخورم. وقتی رژیم را شروع کردم، دیدم تا چه حد برایم مشکل است. من آرزوی خوردن پیتزا و شیرینی جات را داشتم، اما دلیلش گرسنگی نبود، بلکه احساس می کردم از نظر روحی باید یک چنین غذاهایی را مصرف کنم. تنها زمانی متوجه شدم که نیازهای روحی می توانند بر روی آداب غذایی تاثیر بگذارند که خودم غذاهای مورد علاقه ام را کنار گذاشتم.

 

 

شاید در حال حاضر بدانید که از نظر روحی به چه نوع غذاهایی اعتیاد دارید و یا شاید هم نسبت به این مسئله کاملاً بی اطلاع باشید. اما انتخاب غذا تنها یک نمونه از هزاران موارد مختلفی است که نشان می دهد شما به وسیله احساساتتان کنترل می شوید.

 

 

برای درک بهتر این مطلب اجازه دهید نگاهی به عملکرد مغز داشته باشیم. هر زمان که توسط یکی از حواس پنجگانه خود چیزی را احساس می کنید، این حس تبدیل به سیگنال عصبی می شود و سپس به سوی مغز شما فرستاده می شود. سیگنال ها از سمت عقب وارد مغز شده و از دور مغز به سمت جلو می آیند، در این قسمت تفکر منطقی بر روی داده ها صورت می گیرد؛ اما پیش از اینکه این سیگنال به قسمت منطقی ذهن برسند باید از کناره های مغز عبور کنند، یعنی: پایگاه احساساتی ذهن.

 

 

همه این توضیحات را دادیم تا شما متوجه شوید که کلیه تصمیمات ابتدا از بخش احساسات می گذرند و سپس به ناحیه منطقی راه پیدا می کنند.

 

 

این امر بر دو مورد دلالت دارد:

 

 

1- هر تجربه به طور قطع دارای یک مؤلفه ی احساسی می باشد - حال چه به صورت آگاه و چه ناخودآگاه-

 

 

2- اگر واکنش احساسی قوی باشد، پیش از اینکه سیگنال اجازه ورود به قسمت منطقی را پیدا کند، به سادگی تحت تاثیر قسمت احساسی قرار می گیرد.

 

 

زمانی که یک ظرف پر از دسر را میبینید، و پیش از اینکه به خودتان بیایید می بینید که نیمی از ظرف در دهانتان قرار گرفته، باید بدانید که این واکنش کاملاً احساسی است و سیگنال های آن وارد قسمت منطقی نشده اند.

 

 

هر چقدر هم که فکر کنید منطقی هستید -- به ویژه آقایون – به هر حال در ابتدا احساسات و عواطف تان هستند که ازشما یک انسان میسازند، اما برای اینکه در زندگی به موفقیت دست پیدا کنید، باید یاد بگیرید که در زندگی چگونه می توان احساسات را در مسیر درست قرار داد و آنها را به خوبی مدیریت کرد. محدوده ای که از طریق آن می توانید احساست خود را کنترل کنید به هوش عاطفی یا به طور اختصاری EQ مرسوم است.

 

 

حالا نوبت به این مطلب می رسد که یکبار دیگر از خود بپرسید: آیا شما احساساتتان را کنترل می کنید یا این احساساتتان هستند که کنترل زندگی شما را به دست گرفته اند؟

 

 

برای اینکه بتوانید آداب غذایی و یا به طور کلی شیوه زندگی کردن خود را تغییر دهید، باید از هوش احساسی بالایی برخوردار باشید. بدون برخورداری از این مزیت، کلیه کنش ها و واکنش هایتان صرفاً احساسی بوده و فاقد هر گونه گزینه مستدل و عقلانی خواهند بود.

 

 

هوش عاطفی شخصی از دو بخش تشکیل می شود:

 

 

1- خود آگاهی

 

 

2- مدیریت فردی

 

 

خود آگاهی از احساسات فردی، باید همواره با طرح سؤالاتی همراه باشد. در طول روز از خود بپرسید: "من همین حالا چه احساسی دارم؟ و چرا یک چنین احساسی دارم؟"

 

 

مدیریت فردی احساسات نیز با طرح این سؤال که: "در مورد این احساس فوراً چه کار می توانم بکنم؟" تقویت خواهد شد.

 

 

نکته جالب در مورد خود آگاهی این است که هر چقدر آنرا بیشتر تجربه، کنید بهتر میتوانید آنرا درک کنید و در عین حال انجام دادنش نیز برایتان آسانتر خواهد شد. اگر به طور روزانه سؤال های مشابه را از خود بپرسید، دیری نخواهد گذشت که خودتان در این زمینه یک متخصص می شوید.

 

 

اما نکته مهمی که باید همواره به آن توجه داشته باشید این است که به هیچ وجه از احساسات خود چشم پوشی نکنید، بلکه نسبت به آنها آگاهی داشته باشید و اجازه ندهید کنترل زندگی شما را به دست گیرند. هر چقدر بیشتر بتوانید بر روی انتخاب غذایی خود کنترل داشته باشید، بالطبع زندگی سالم تری را هم دنبال خواهید کرد.

 

 مطالبی که خوندید از سایت مردمان کپی کردم

 

 

 

Tracker