دیروز
رفتم پیش دکتر کیمیاگر . خیلی راضی بودم . اولش نفهمیدم چرا این قدر راضیام ازش ،
اما وقتی داشتم برای قهرمان تعریف میکردم ، فهمیدم چرا .
اول
چند تا خانم که کارشناس تغذیه هستند مریضها رو میبینند . خانمی که با من صحبت میکرد
و شرح حال میگرفت ، خواست که تغذیهی یک روزم رو بگم . بهش گفتم که من بیش از یک
ماهه که دارم در خوردن مراعات میکنم ، آیا تغذیهی این یک ماه رو بگم یا پیش از
اون رو ؟ گفت که یک ماه نسبتا زیاده و معلومه که عادت کردهام و همین رو بگم . بعد
یادداشت کرد و قد و وزن من رو اندازه گرفت .
وقتی
رفتم پیش دکتر ( که خیلی طول کشید ، ده و نیم وقت داشتم نزدیک دوازده دکتر رو دیدم
) ، داشتم براش میگفتم که مدتیه دارم مراعات میکنم ، گفت « بله ، خیلی هم سخت
مراعات میکنید » . من بیاختیار سکوت کردم و گفتم « شوخی میکنید؟ » گفت « نه ،
شما زیر هزار کالری دارید میخورید و این واقعا کار سختیه » .
وقتی
داشتم اینها رو برای قهرمان میگفتم ، متوجه شدم که چرا ازش خوشم اومده . دکتر
کیمیاگر بر خلاف دکترهای دیگهای که پیششون رفتم ( از جمله دکتر حسینی در ولنجک)
با من جوری برخورد نکرد که انگار آدم شکمبارهی مزخرف گهی هستم که نمیتونم جلوی
شکم کاردخوردهی خودم رو بگیرم ، بلکه فهمید و ابراز کرد که من واقعا دارم کار
سختی میکنم و واقعا دارم سعی میکنم لاغر بشم . این برخورد بسیار به من آرامش داد
.
یا
مثلا دکترهای دیگه در مورد مصرف بسیار کم روغن در خانوادهی ما و مصرف بسیار کم
شکر و شیرینی خودم ، جوری رفتار میکنند که انگار وظیفهمه و کار شاقی نمیکنم ،
اما دکتر کیمیاگر بسیار تشویقم کرد و کلی از این که ما خانوادگی مصرف روغنمون
بسیار کمه ابراز خوشحالی و خوشنودی کرد و ابراز تعجب کرد که من بیست ساله قند
نخوردهام و ممکنه دو سه ماهی یک بار شکر توی چای بریزم و باعث شد فکر کنم که
واقعا کار مهمی میکنم .
هم
چنین کاملا حال من رو درک کرد که گفتم اگر پلو در رژیم من نباشه رژیم رو ول میکنم
. و تنها دکتری بود که وقتی گفتم « اگر صبحانه بخورم تا ظهر گرسنگی میکشم ، اگر
نخورم راحتم » با نگاه عاقل اندر سفیه به من نگفت « صبحانه مهمترین وعدهی غذاییه
» ، بلکه گفت « آها .. پس شما از اون دسته آدمها هستید .. » و توی رژیمم صبحانه
نگذاشت .
رژیم
من رو بر پایهی روزی 870 کالری تنظیم کرد . چون گفت همین الان هم حدود 950 کالری
دارم میخورم . بسیار تاکید کرد که اگر نتونستم ، اگر مشکلی ایجاد شد ، اگر احساس
کردم دارم کم میآرم بهش زنگ بزنم تا میزان کالری رو زیاد کنه .
الان
روزانه یک سهم شیر ، یک سهم میوه ، سه سهم نان ، چهار سهم گوشت و دو سهم روغن دارم
. هم چنین 60 کالری تنقلات که مشخصا برای بیسکوییت ساعت 10 صبحم در نظر گرفته شده
.
برای
دومین بار در زندگی ، دیروز که پنجشنبه بود نگفتم از شنبه ، و شروع کردم . سبک و
خوب و راحت بودم . شام کاملی هم در خونهی مادرشوهر گرامی خوردم با وجدان راحت .
امروز
اینقدر از خودم راضیام . یعنی ازخودراضی نیستمها ، ولی از خودم راضیام .
شاید
به خاطر اینه که توی باشگاه امروز استپ داشتیم و مربیمون گفت هر ده دقیقه استپ
معادل با 45 دقیقه ایروبیک انرژی میبره و فکر کنین که ما یک ساعت استپ کار کردیم .
دیگه
منی که اصولا عرق نمیکنم داشتم عین شیر آبی که واشرش شل شده باشه چکه میکردم .
الان
این درد دلپذیری که در عضلات پا و کمرم حس میکنم خیلی حالم رو خوب میکنه .
البته
زیاد رژیم نداشتم چون از باشگاه که برگشتم پریود شدم و دیگه اوج ناپرهیزیام این
بود که شب یک کفگیر پلو خوردم ( ظهر نخورده بودم ) و دیرتر هم یک عدد شکلات کوچک
. زیاد بد نبود
.
باید
اعتراف کنم که کاهش وزن ناگهان متوقف شد . و در نتیجه من شل شدم . و البته نه این
که دوباره بخورمها ، نه ، ولی اون هارددایتی که داشتم تبدیل به سافتدایت شد .
بعد
یک دوست نازنین که قصد داشت هر جوری شده برای خودش یک همپا جور کنه و من کوتاه
نمیاومدم که برم همین روبهروی خونهمون باشگاه ، منو به هزینهی ثبتنام باشگاه
مهمون کرد . و از اونجایی که ایرانیجماعت طناب مفت ببینه خودش رو دار میزنه ، من
هم رفتم باشگاه .
تا
حالا یک جلسه رفتم اما چنان بهم مزه داد که نگو و نپرس . فکر کنین من ، همین من ،
نزدیک به چهار سال هر هفته سه روز میرفتم ایروبیک و هر جمعه صبح هم میرفتم کوه . یعنی
سالهای 76 ، 77 ، 78 و 79 ، به طور منظم میرفتم باشگاه . حتا توی عید که مربیها
نبودند با دوستان میرفتیم باشگاه روی دستگاهها کار میکردیم . ای خدا . همون
زمانهای طلایی بود که من 58 کیلو بودم و تازه چقدر به نظر خودم چاق میاومدم .
خلاصه این جلسهی اول تمام احساسات شیرین اون دوران یادم اومد ؛ که چقدر سرحال و
سبک بودم و تفریحم این بود که وقتی میرفتم شیراز خونهی دوستم که طبقهی 7 توی
ساختمونهای معالیآباد بود ، بقیه با آسانسور برن و من از پلهها و با هم مسابقه
بدیم . البته آسانسور قدیمی و کند بود .
خلاصه
این که من دوباره به باشگاه میروم . و خیلی هم حال میکنم . عضلات شکمم که درد میکنه
به خاطر دراز و نشست خندهام میگیره ، آخه دیگه یادم رفته بود زیر این چربیها عضله
هم هست . یک بار دستگاه پورتن رو به شکمم وصل کرده بودم آخرش فقط سطح شکمم بیحس
شد . یعنی پالسها از چربی رد نمیشدند برسند به عضله . هاها .
و پنجشنبه
اول اسفند دوباره وقت دکتر تغذیه دارم . این دفعه آلوچهخانوم لطف کرد و برام از
دکتر کیمیاگر وقت گرفت . خیلیها غر زدند که باز تو میخوای پول به جیب دکترها
بریزی و از این حرفها . اما من میرم . مثل معتادی که پنجاه بار ترک میکنه تا
بالاخره یک بار به سمت مواد برنگرده ، من هم پنجاه بار شروع میکنم و دکتر هم میرم
. شاید این بار شد
.
باید
این بار بشه.
پ.ن. ضمنا
من وزن مورد نظرم رو توی جدول اینجا به 85 کیلو تغییر دادم که دسترسی بهش آسونتر
بشه . بعد دوباره عوض میکنم . میخوام همین جوری ده کیلو یا پانزده کیلو در هر
دوره تعیین کنم که بار روحیاش کمتر بشه .
دختر
پنج سالهی خانمی که کنارم نشسته بود من رو به مادرش نشون داد و گفت « چرا شکم این
خانمه این قدر بزرگه ؟ » مامانش سعی کرد ساکتش کنه اما من شنیده بودم .
فکر
میکنم در تمام این شش هفت سال اخیر که چاقم ، هیچ کدوم از حرفهایی که شنیدم این
قدر ناراحتم نکرده بود.
ظهر
که برگشتم خونه نتونستم ناهار بخورم .
از
همون لحظه دارم ورود کربوهیدرات به بدنم رو شدیدا کنترل می کنم و بعد از تقریبا 4 روز
یک کیلو کم کردهام
.
من
ناراحتم . خیلی ناراحتم . این جملهی سادهی دخترک خیلی به من برخورد .
آخرین
باری که اینجا بودم تصمیم داشتم فقط و فقط 150 روز رژیم بگیرم . پیشنهاد مامی بود
و جالب هم بود . به ضرب و زور تا روز 72 رسیدم و خلاص .
در
این فاصله که نبودم چقدر گند زدم . هی دکتر رفتم و هی ول کردم . هی دارو
خوردم و هی ول کردم . هی رژیم گرفتم و هی ول کردم .
ای
خدا ...
داشتم
در مورد جراحی بایپس معده سرچ می کردم . دیدم اگه بیامآی شخص بالاتر از 40 باشه
بخشی از هزینهی جراحی رو بیمه تقبل میکنه . بیامآی من 38 است . در نهایت
پررویی گفتم خب کاری نداره که . 5 کیلو زیاد میکنم میشم دارای بیامآی 40 !!!!!!!!!!!!!!
من
بینظیرم .
امروز یکشنبه
22 دی است . نمیخوام بگم از فردا . . نمیخوام بگم از شنبه . نمیخوام بگم
از اول ماه بهمن .
من
از همین لحظه یک بار دیگه تلاشم رو شروع میکنم .
تصميم گرفته بودم 150 روز رژيمم رو حفظ کنم و به نتيجه اش هيچ کاري نداشته باشم . حيف . فقط 38 روز دوام آوردم .
بعد از اون چند بار ديگه تا 6 کيلو کم کردم و دوباره برگشت سر جاش . الان درست وزن همون روزي هستم که توي اين سايت عضو شدم . و فکر مي کنم که دوباره بايد شروع کنم . يک بار ديگه زدم توي گوش 100 و برگشتم پايين . بار قبل هم همين طور شد . وقتي به 100 رسيدم احساس خطر کردم و فورا کنترل رو شروع کردم .
اين بار تصميم گرفتم تا نوروز ادامه بدم . درست 67 روز . واقعا اين قدر زياد نيست که نتونم تحمل کنم . نمي خوام خودم رو بکشم يا تصميم هاي عجيب و غريب بگيرم ، مثلا بگم اصلا پلو نمي خورم ، چون فعلا از توان من خارجه . اما کنترل مي کنم .
در وهله ي اول از همين امروز شکلات خوردن رو مي گذارم کنار . بيسکوييت صبح ها ( سر کار ) رو حذف مي کنم و از فردا سوخاري يا نون جو يا نون رژيمي ميارم . ( امروز هنوز نخورده ام ) سعي مي کنم نشاسته ي کمتري وارد بدنم کنم .
بايد به خودم کمک کنم . بايد .
چيزهايي که امروز خوردم (تا حالا که خودم رو کشته ام ) : 0
صبح کله ي سحر : يک قطعه جوجه کباب
صبحانه : چند لقمه نون بربري با پنير سفيد و چاي شيرين
ساعت ده : يک کاسه سوپ سفيد
ساعت 12 : دو تا بيسکوييت پتي بور با دو تا چاي
ناهار : دو تا کتلت با سس قرمز دست ساز (بدون شکر ) و دو تکه گوجه فرنگي و خيارشور . يک ليوان نوشابه .
---
خب ، من شب نسبتا زياد و تند غذا خوردم . پلو با جوجه کباب . وقتي رفتم بخوابم داشتم از پرخوري بالا مي آوردم . با اين حال نيمه شب که قهرمان مي خواست شب چره بخوره و من داشتم کتاب مي خوندم ، باز چند تا تکه توک و پنير خوردم .
خیلی مسخره است . تا وقتی سر کارم کالری مصرفی ام خیلی خیلی پایینه . اما تا می رسم خونه شروع می کنم به خورده خوری . یک دونه بیسکوییت ، یک مشت پسته ، دو تا چیپس با ماست ، ته رانی دخترک ؛ یک قلپ نوشابه ...
حالا که جدول کالری ها رو نگاه می کنم به خودم فحش می دم .
هم تعطیل بودم و هی خوردم و خوابیدم . هم سرماخوردگی بدی داشتم .
الان خوبم . دیگه هم کوتاه نمیام . هر لحظه که یادم بیفته انگار که از اول شروع کردم . مگه نه ؟
فقط یک مساله دارم . غروب که می رم خونه خورده خوری می کنم . این رو هم می خوام با ثبت نام در باشگاه حل کنم . غروب ها برم باشگاه که خونه نباشم هی بخورم . هه هه . چه اراده ای .
امروز از صبح دو تا بیسکوییت ساقه طلایی خوردم با یک لیوان چای .