13
چيزهايي كه خوردم :
صبح : 1 ليوان آب با آبليمو (ديگه هر كاري بلدم دارم ميكنم ..)0
صبحانه : 2 ق.م. هاني اسمك با شير
كارهايي كه كردم :
ده دقيقه نرمش صبحگاهي
| Height: | |
| Start weight: | 99.00kg |
| Current weight: | 98.00kg |
| Goal weight: | 60.00kg |
| Lost to date: | 1.00kg |
| Remaining: | 38.00kg |
| 2 |
| December '08 |
| < | December | > | ||||
| S | M | T | W | T | F | S |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 | |||
چيزهايي كه خوردم :
صبح : 1 ليوان آب با آبليمو (ديگه هر كاري بلدم دارم ميكنم ..)0
صبحانه : 2 ق.م. هاني اسمك با شير
كارهايي كه كردم :
ده دقيقه نرمش صبحگاهي
چيزهايي كه امروز خوردم :
صبح : 1 خرما ، 1 فنجان چاي
صبحانه : 25 گرم نان لواش با پنير سفيد ، 1 فنجان چاي
ميانوعده : 1 فنجان چاي سبز
ناهار : يك كفگير پلو با سيبزميني و زيره ، 4 قطعه گوشت خورشتي آبپز
ميانوعده : 5 ق.م. پودينگ توتفرنگي ، 5 ق.م. ژلهي آناناس (تقصير اين پدر و دختر بود كه امروز با هم مسابقهي تهيهي دسر گذاشته بودند )
عصرانه : 20 گرم نان لواش ، 2 ق.غ. املت تخممرغ و قارچ و ربگوجه ، 1 فنجان چاي سبز
شام : 1 كاسهي متوسط سالاد با روغنزيتون و آبليمو ، 4 ق.م. بستني
نميدونم چرا امروز اينهمه ژله و بستني و پودينگ خوردم . زده به سرم .
كارهايي كه كردم :
يك بار بالا و پايين رفتن از 50 پله
نيم ساعت رانندگي
حدود 50 دقيقه پيادهروي
آشپزي
مرتب كردن و جاروبرقي خونه
چيزهايي كه خوردم :
صبحانه : يك و يك چهارم نان تست با پنير سفيد ، حدود 10 گرم كره ،دو استكان چاي
ميانوعده : 1 استكان چاي
ناهار : يك كفگير پلو ، دو قاشق تن ماهي چررررب ، نصف يك پياز كوچك (مي ميرم واسه پياز ، خصوصا با قورمهسبزي يا تن ماهي)
ميان وعده : 1 استكان چاي ، يك سيب متوسط
عصرانه : 3 پرتقال كوچك ، يك چهارم يك انار متوسط
شام : 30 گرم نان لواش ، 4 قاشق املت قارچ و تخممرغ و ربگوجه، يك چهارم پياز كوچك .
كارهايي كه كردم :
يك ساعت رانندگي
سه بار بالا و پايين رفتن از 50 پله
يك ساعت و ربع پيادهروي
مرتبكردن خانه
ساعتها نشستن پاي كامپيوتر
چيزهايي كه امروز خوردم :
صبح: يك عدد سيب كوچك
صبحانه: 1 تخممرغ آبپز، 1 تكهي كوچك سيبزميني، 10 گرم پنير سفيد، 10 گرم كره، 30 گرم نان گندم خانگي، 2 فنجان چاي
ميانوعده: 1 ليوان شربت بهارنارنج با دو ق.م. شكر
ناهار: 3 عدد قارچ متوسط تفتدادهشده، 1 عدد سوسيس كوكتل تفتدادهشده، 1 سيبزميني كوچك آبپز، 1 ق.م. ربگوجه، 1 برش نان اكمك توخالي، 1 پرتقال كوچك شيرين
ميانوعده: 1 ليوان آب ، 1 تخممرغ آبپز
شام: يك پيشدستي ماكاروني با سس سبزيجات، 3 قطعهي كوچك جوجهكباب، 1 قاشق پلو
شب: دو قطعه كراكر نمكي با پنير سفيد، 3 پرتقال كوچك
خب ، ميدونم زيادهروي كردم ، اما امروز توي ساختمون يك مسالهاي پيش اومد كه عصبيام كرد و تازه خيلي خودم رو كنترل كردم كه پرخوري عصبيام عود نكنه . به جاش يك قرص سيلاكس خوردم كه همه رو بشوره ببره . حالا .. فردا معلوم ميشه .
كارهايي كه امروز كردم :
ساعتها نشستن پاي كامپيوتر
سه بار بالا و پايين رفتن از پلههاي چهار طبقه (50 پله)
نيم ساعت پيادهروي با سرعت متوسط در خانه
كارهايي كه امروز كردم :
مطالعه در رختخواب
كمي رانندگي
حدود 10 دقيقه پيادهروي
دو بار بالا و پايين رفتن از پلههاي 4 طبقه (50 پله)
آشپزي
خواندن روزنامه
تايپ فيلمنامه
انواع وقتگذراني پاي كامپيوتر تا وقتي كه گردن و شونههام از درد
داد بكشند
(واي خسته نباشم)
آنچه از صبح خوردم :
صبح : يك گاز موز
صبحانه : يك عدد بيسكوييت سلامت ، سه استكان چاي
ميانوعده: سه جرعه آبپرتقال ترش
ناهار : يك كفگير عدسپلوي كمچرب ، يك قطعهي متوسط مرغ آبپز ، يك كاسهي كوچك آب مرغ با آبليمو ، دو عدد قارچ تفتدادهشده در كره
ميانوعده : يك استكان چاي ، دو عدد خرما
عصرانه : يك عدد سيب كوچك
شام : يك قطعهي كوچك مرغ آبپز ، دو قطعهي كوچك سيبزميني آبپز ، يك كاسهي كوچك آب مرغ با آبليمو ، يك عدد پرتقال كوچك ترش
گمونم يك استكان چاي ديگه هم بخورم .
اميدي هست ؟؟؟؟؟
آها يك چيز خيلي مهم يادم رفت و اون اين كه بالاخره رفتم يكي از باشگاههاي نزديك خونه (دور و بر ما دست كم 10 تا مجتمع ورزشي خيلي بزرگ هست) و در مورد ساعت و قيمت كلاسهاي ايروبيك و بدنسازي پرسيدم و يكيش باب ميلم بود . اون هم اين كه ساعتي برم براي كار با دستگاه و رفتن روي تردميل كه يك وقت ارزو به دل نميرم .
ضمنا اين رو بگم كه نميدونم چرا با اين كه دو روزه دارم مراعات ميكنم و سعي ميكنم كه به قول آلوچه لايفاستايلم رو عوض كنم ، اما اصلا حالم بد نيست و عصبي نيستم و خيلي راحت دارم خودم رو كنترل ميكنم .
تا باد چنين بادا ..
پ.ن. 10 تا قاشق مرباخوري بستني نسكافهاي خوردم ، بعد عذاب وجدان گرفتم 15 دقيقه نرمش سبك و پيادهروي دور خونه كردم . بعد ديدم افاقه نميكنه يه قرص سيلاكس هم خوردم . الان باز دچار وسوسهي خوردن شدم حدود 10 گرم پنير سفيد زدم به بدن . (بهتر از اون سوسيسي بود كه منو صدا ميكرد و اون شكلاتي كه هي ميگفت يه چايي بريز بيا منو بخور ، نه ؟ )
مي خوام غر بزنم . اما غر زدنم نمياد .
يك سوال دارم . از خودم و از همه . چرا من لاغر نمي شم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قهرمان مي گه دليلش امنيت منه . يعني چون شوهر دارم انگيزه ي مردپسند بودن ندارم . نمي خوام شوهر يا دوست پسر پيدا كنم و در نتيجه خودم رو به روز نگه نمي دارم ومهم نيست كه مثل بقيه ي دخترها لاغر نيستم . هم چنين چون شوهرم هم هيچ اعتراضي به چاقي من نمي كنه و در خطر هوودار شدن قرار ندارم تلاش نمي كنم .
دخترعموم مي گه اگه دربارهي هر كسي بهش مي فتند بعد از ازدواج خودش رو به امان خدا ول مي كنه باورش مي شده الا من .
دوستم مي گه دليلش اينه كه ديگه خودم رو دوست ندارم يا از خودم راضي نيستم .
مادرم مي گه تنبلم و به خودم بي توجهم .
خواهرم مي گه اين قدرهوش و حواسم به شوهرمه كه ديگه خودم رو نمي بينم . (خيلي از اين حرفش متنفرم)
خودم معتقدم از بي پوليه . چرا ؟ چون دلم مي خواد يك تردميل بخرم و پولش رو ندارم . قهرمان مي گه خب مي خواهي راه بري برو توي خيابون راه برو ، يا برو باشگاه ثبت نام كن روي تردميل راه برو .
از اين حرف ها نتيجه اي نمي گيرم . هيچ كدوم واقعي نيست .
فكر مي كنم اراده ندارم . تنبلم . قضيه رو جدي نمي گيرم . به همين زودي دارم دچار محدوديت حركتي مي شم . همه جام درد مي كنه . زانوهام دارند از كار مي افتند . دائم دست و پام خواب مي ره و دكتر گفته چربي ها نمي گذارند خون به اندامت برسه . نفس كه اصلا ندارم و نه از سربالايي و نه از پله نمي تونم بالا برم .
قهرمان گاهي به يادم مياره كه با هم تا ازغالچال مي دويديم و نفس نفس هم نمي زديم . انگار يك خاطره ي دور از آدمي ديگه است .
عكس هاي خودم رو نمي شناسم . عكس هاي جديدم رو مي گم . انگار آدمي ديگه رو مي بينم . زشت شدم و چشم هام ريز شده . قد فيل شدم . به معناي واقعي .
همه ي اين ها رو به خودم مي گم ، اما باز شروع نمي كنم . هيچ كاري رو شروع نمي كنم .
چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا چرا ؟؟؟؟؟؟؟
شايد يه برنامه ي جديد غذايي شروع كنم .
شايد .
اگه آلوچه خانوم حسابي گوشم رو بكشه و انار هم حسابي تشويقم كنه .
بالاخره دیروز ترازوی نازنینم درست شد . تحفه ی نطنز فقط باتری اش تموم شده بود و من یک ماه به خاطرش غصه خوردم .
اما نکته ی اصلی اسن جاست که وزن من تکون نخورده . در این یک ماه حتا صد گرم وزن اضافه نکردم (خب درسته که کم هم نکردم ..) و امروز صبح که دیدم هم چنان 5/92 هستم می خواستم از خوشی بمیرم .
راستش فکر می کردم کم کم دیگه 94 شده باشم ..
:)
و حالا .. دوباره می ریم که داشته باشیم ..
دم خودم گرم !
و دم مصطفا که می خواد 23 شهریور نامزد کنه !
:)
چهل و پنج روز !!! فقط 45 روز وقت د ارم که تبدیل به یک آدم دیگه بشم . منظورم آدمیه که خودم از دیدنش وحشت نکنم و حالم به هم نخوره .
عروسی داریم . نامزدی پسرخاله ام . این البته خیلی مهمه ، مخصوصا که دخترخاله هات همه در حال رژیم باشند و هربار می بینی شون لاغرتر از پیش . اما مهم تر اینه که یک دوست پسر قدیمی با زنش اون جا خواهد بود . و خبر داده اند که زنش داره می میره از فضولی که ببینه من کی ام و چه شکلی ام . و من الان 40 کیلو از وقتی با شوهر اون خانم دوست بودم چاق ترم .
ای روزگار .
دارم خودم رو می کشم . از صبح مثل بچه ی آدم 4 تا لیوان آب خوردم . صبحانه یک لیوان شیر خوردم . ساعت 10 یک عدد سیب . برای ناهار مرغ کباب شده برداشتم . و خلاصه انگیزه روبراهه شدید !!!
من می توانم !!
ای خدا .. آبروم می ره ها ..
راستی ترازوی نازنین مهربان عزیزتر از جانم مدتیه خراب شده . امروز فرستادم باتری اش رو برام بخرند شاید از باتری اش باشه . اگه درست شد میام می گم الان دقیقا چقدرم .
هوام رو داشته باشید .
خیلی وقت بود که ننوشتم . بعد از شکستن طلسم 95 تا 93.1 خیلی خوب پیش رفتم ، بعد اسیر طلسم 93 شدم .
امروز صبح این طلسم هم بر باد رفت و من با وزن 92.8 بیدار شدم .
خیلی خوشحالم .
اگه یه ریزه از این خورده خوری های در طول روزم کم کنم از خودم راضی خواهم شد .