I CAN

I can loose 40 Kg.

My Profile

  • Name: mehrvash
  • City: Irvine
  • Region: California
  • Country: United States

My Calendar

9
February '12
< February >
S M T W T F S
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      

My Photos

Before After

رژِیمی تازه

 

دیروز رفتم پیش دکتر کیمیاگر . خیلی راضی بودم . اولش نفهمیدم چرا این قدر راضی‌ام ازش ، اما وقتی داشتم برای قهرمان تعریف می‌کردم ، فهمیدم چرا .

اول چند تا خانم که کارشناس تغذیه هستند مریض‌ها رو می‌بینند . خانمی که با من صحبت می‌کرد و شرح حال می‌گرفت ، خواست که تغذیه‌ی یک روزم رو بگم . بهش گفتم که من بیش از یک ماهه که دارم در خوردن مراعات می‌کنم ، آیا تغذیه‌ی این یک ماه رو بگم یا پیش از اون رو ؟ گفت که یک ماه نسبتا زیاده و معلومه که عادت کرده‌ام و همین رو بگم . بعد یادداشت کرد و قد و وزن من رو اندازه گرفت .

وقتی رفتم پیش دکتر ( که خیلی طول کشید ، ده و نیم وقت داشتم نزدیک دوازده دکتر رو دیدم ) ، داشتم براش می‌گفتم که مدتیه دارم مراعات می‌کنم ، گفت « بله ، خیلی هم سخت مراعات می‌کنید » . من بی‌اختیار سکوت کردم و گفتم « شوخی می‌کنید؟ » گفت « نه ، شما زیر هزار کالری دارید می‌خورید و این واقعا کار سختیه » .

وقتی داشتم این‌ها رو برای قهرمان می‌گفتم ، متوجه شدم که چرا ازش خوشم اومده . دکتر کیمیاگر بر خلاف دکترهای دیگه‌ای که پیششون رفتم ( از جمله دکتر حسینی در ولنجک) با من جوری برخورد نکرد که انگار آدم شکم‌باره‌ی مزخرف گهی هستم که نمی‌تونم جلوی شکم کاردخورده‌ی خودم رو بگیرم ، بل‌که فهمید و ابراز کرد که من واقعا دارم کار سختی می‌کنم و واقعا دارم سعی می‌کنم لاغر بشم . این برخورد بسیار به من آرامش داد .

یا مثلا دکترهای دیگه در مورد مصرف بسیار کم روغن در خانواده‌ی ما و مصرف بسیار کم شکر و شیرینی خودم ، جوری رفتار می‌کنند که انگار وظیفه‌مه و کار شاقی نمی‌کنم ، اما دکتر کیمیاگر بسیار تشویقم کرد و کلی از این که ما خانوادگی مصرف روغنمون بسیار کمه ابراز خوشحالی و خوشنودی کرد و ابراز تعجب کرد که من بیست ساله قند نخورده‌ام و ممکنه دو سه ماهی یک بار شکر توی چای بریزم و باعث شد فکر کنم که واقعا کار مهمی می‌کنم .

هم چنین کاملا حال من رو درک کرد که گفتم اگر پلو در رژیم من نباشه رژیم رو ول می‌کنم . و تنها دکتری بود که وقتی گفتم « اگر صبحانه بخورم تا ظهر گرسنگی می‌کشم ، اگر نخورم راحتم » با نگاه عاقل اندر سفیه به من نگفت « صبحانه مهم‌ترین وعده‌ی غذاییه » ، بلکه گفت « آها .. پس شما از اون دسته آدم‌ها هستید .. » و توی رژیمم صبحانه نگذاشت .

رژیم من رو بر پایه‌ی روزی 870 کالری تنظیم کرد . چون گفت همین الان هم حدود 950 کالری دارم می‌خورم . بسیار تاکید کرد که اگر نتونستم ، اگر مشکلی ایجاد شد ، اگر احساس کردم دارم کم می‌آرم بهش زنگ بزنم تا میزان کالری رو زیاد کنه .

الان روزانه یک سهم شیر ، یک سهم میوه ، سه سهم نان ، چهار سهم گوشت و دو سهم روغن دارم . هم چنین 60 کالری تنقلات که مشخصا برای بیسکوییت ساعت 10 صبحم در نظر گرفته شده .

برای دومین بار در زندگی ، دیروز که پنج‌شنبه بود نگفتم از شنبه ، و شروع کردم . سبک و خوب و راحت بودم . شام کاملی هم در خونه‌ی مادرشوهر گرامی خوردم با وجدان راحت .

این بار می‌تونم .

راضی بودگی !

 

 امروز این‌قدر از خودم راضی‌ام . یعنی ازخودراضی نیستم‌ها ، ولی از خودم راضی‌ام .

شاید به خاطر اینه که توی باشگاه امروز استپ داشتیم و مربی‌مون گفت هر ده دقیقه استپ معادل با 45 دقیقه ایروبیک انرژی می‌بره و فکر کنین که ما یک ساعت استپ کار کردیم .

دیگه منی که اصولا عرق نمی‌کنم داشتم عین شیر آبی که واشرش شل شده باشه چکه می‌کردم .

الان این درد دل‌پذیری که در عضلات پا و کمرم حس می‌کنم خیلی حالم رو خوب می‌کنه .

البته زیاد رژیم نداشتم چون از باشگاه که برگشتم پریود شدم و دیگه اوج ناپرهیزی‌ام این بود که شب یک کف‌گیر پلو خوردم ( ظهر نخورده بودم ) و دیرتر هم یک عدد شکلات کوچک . زیاد بد نبود

یعنی چی که زیاد بد نبود ؟ خوب هم بود .

 

خودم رو تحویل بگیرم یک کمی .

 

 

پس از چهار سال دوباره می ورزیم

 خب ، خب ، خب

باید اعتراف کنم که کاهش وزن ناگهان متوقف شد . و در نتیجه من شل شدم . و البته نه این که دوباره بخورم‌ها ، نه ، ولی اون هارددایتی که داشتم تبدیل به سافت‌دایت شد .

بعد یک دوست نازنین که قصد داشت هر جوری شده برای خودش یک هم‌پا جور کنه و من کوتاه نمی‌اومدم که برم همین روبه‌روی خونه‌مون باشگاه ، منو به هزینه‌ی ثبت‌نام باشگاه مهمون کرد . و از اون‌جایی که ایرانی‌جماعت طناب مفت ببینه خودش رو دار می‌زنه ، من هم رفتم باشگاه .

تا حالا یک جلسه رفتم اما چنان بهم مزه داد که نگو و نپرس . فکر کنین من ، همین من ، نزدیک به چهار سال هر هفته سه روز می‌رفتم ایروبیک و هر جمعه صبح هم می‌رفتم کوه . یعنی سال‌های 76 ، 77 ، 78 و 79 ، به طور منظم می‌رفتم باشگاه . حتا توی عید که مربی‌ها نبودند با دوستان می‌رفتیم باشگاه روی دستگاه‌ها کار می‌کردیم . ای خدا . همون زمان‌های طلایی بود که من 58 کیلو بودم و تازه چقدر به نظر خودم چاق می‌اومدم . خلاصه این جلسه‌ی اول تمام احساسات شیرین اون دوران یادم اومد ؛ که چقدر سرحال و سبک بودم و تفریحم این بود که وقتی می‌رفتم شیراز خونه‌ی دوستم که طبقه‌ی 7 توی ساختمون‌های معالی‌آباد بود ، بقیه با آسانسور برن و من از پله‌ها و با هم مسابقه بدیم . البته آسانسور قدیمی و کند بود .

خلاصه این که من دوباره به باشگاه می‌روم . و خیلی هم حال می‌کنم . عضلات شکمم که درد می‌کنه به خاطر دراز و نشست خنده‌ام می‌گیره ، آخه دیگه یادم رفته بود زیر این چربی‌ها عضله هم هست . یک بار دستگاه پورتن رو به شکمم وصل کرده بودم آخرش فقط سطح شکمم بی‌حس شد . یعنی پالس‌ها از چربی رد نمی‌شدند برسند به عضله . هاها .

و پنج‌شنبه اول اسفند دوباره وقت دکتر تغذیه دارم . این دفعه آلوچه‌خانوم لطف کرد و برام از دکتر کیمیاگر وقت گرفت . خیلی‌ها غر زدند که باز تو می‌خوای پول به جیب دکترها بریزی و از این حرف‌ها . اما من می‌رم . مثل معتادی که پنجاه بار ترک می‌کنه تا بالاخره یک بار به سمت مواد برنگرده ، من هم پنجاه بار شروع می‌کنم و دکتر هم می‌رم . شاید این بار شد .

باید این بار بشه

 

 

 

 

پ.ن. ضمنا من وزن مورد نظرم رو توی جدول اینجا به 85 کیلو تغییر دادم که دست‌رسی بهش آسون‌تر بشه . بعد دوباره عوض می‌کنم . می‌خوام همین جوری ده کیلو یا پانزده کیلو در هر دوره تعیین کنم که بار روحی‌اش کمتر بشه .

 

گویا دوباره آری ..

صبح جمعه رفتم جایی سواپ‌پارتی .

دختر پنج ساله‌ی خانمی که کنارم نشسته بود من رو به مادرش نشون داد و گفت « چرا شکم این خانمه این قدر بزرگه ؟ » مامانش سعی کرد ساکتش کنه اما من شنیده بودم .

فکر می‌کنم در تمام این شش هفت سال اخیر که چاقم ، هیچ کدوم از حرف‌هایی که شنیدم این قدر ناراحتم نکرده بود.

ظهر که برگشتم خونه نتونستم ناهار بخورم .

از همون لحظه دارم ورود کربوهیدرات به بدنم رو شدیدا کنترل می کنم و بعد از تقریبا 4 روز یک کیلو کم کرده‌ام .

من ناراحتم . خیلی ناراحتم . این جمله‌ی ساده‌ی دخترک خیلی به من برخورد

می‌خوام برای همیشه به این بحث خاتمه بدم .

 

دوباره آیا ؟

واقعا من بی‌نظیرم .

آخرین باری که این‌جا بودم تصمیم داشتم فقط و فقط 150 روز رژیم بگیرم . پیشنهاد مامی بود و جالب هم بود . به ضرب و زور تا روز 72 رسیدم و خلاص .

در این فاصله که نبودم چقدر گند زدم . هی دکتر رفتم و هی ول کردم . هی دارو خوردم و هی ول کردم . هی رژیم گرفتم و هی ول کردم .

ای خدا ...

داشتم در مورد جراحی بای‌پس معده سرچ می کردم . دیدم اگه بی‌ام‌آی شخص بالاتر از 40 باشه بخشی از هزینه‌ی جراحی رو بیمه تقبل می‌کنه . بی‌ام‌آی من 38 است . در نهایت پررویی گفتم خب کاری نداره که . 5 کیلو زیاد می‌کنم می‌شم دارای بی‌ام‌آی 40 !!!!!!!!!!!!!!

من بی‌نظیرم .

امروز یک‌شنبه  22 دی است . نمی‌خوام بگم از فردا . . نمی‌خوام بگم از شنبه . نمی‌خوام بگم از اول ماه بهمن .

من از همین لحظه یک بار دیگه تلاشم رو شروع می‌کنم .

 

 

 

72-2

امروز روبراهم . از صبح سرحال و مصمم هستم و مي دونم که به زودي به نتايج خوبي خواهم رسيد .

از صبح تا الان که ساعت 10 و ربع است يک بيسکوييت دايجستيو و يک چاي خورده ام .

گرسنه هم نيستم .

72 - 1 again

تصميم گرفته بودم 150 روز رژيمم رو حفظ کنم و به نتيجه اش هيچ کاري نداشته باشم . حيف . فقط 38 روز دوام آوردم .

بعد از اون چند بار ديگه تا 6 کيلو کم کردم و دوباره برگشت سر جاش . الان درست وزن همون روزي هستم که توي اين سايت عضو شدم . و فکر مي کنم که دوباره بايد شروع کنم . يک بار ديگه زدم توي گوش 100 و برگشتم پايين . بار قبل هم همين طور شد . وقتي به 100 رسيدم احساس خطر کردم و فورا کنترل رو شروع کردم .

اين بار تصميم گرفتم تا نوروز ادامه بدم . درست 67 روز . واقعا اين قدر زياد نيست که نتونم تحمل کنم . نمي خوام خودم رو بکشم يا تصميم هاي عجيب و غريب بگيرم ، مثلا بگم اصلا پلو نمي خورم ، چون فعلا از توان من خارجه . اما کنترل مي کنم .

در وهله ي اول از همين امروز شکلات خوردن رو مي گذارم کنار . بيسکوييت صبح ها ( سر کار ) رو حذف مي کنم و از فردا سوخاري يا نون جو يا نون رژيمي ميارم . ( امروز هنوز نخورده ام ) سعي مي کنم نشاسته ي کمتري وارد بدنم کنم .

بايد به خودم کمک کنم . بايد .

 

چيزهايي که امروز خوردم (‌تا حالا که خودم رو کشته ام ) : 0

صبح کله ي سحر : يک قطعه جوجه کباب

صبحانه : چند لقمه نون بربري با پنير سفيد و چاي شيرين

ساعت ده : يک کاسه سوپ سفيد

ساعت 12 : دو تا بيسکوييت پتي بور با دو تا چاي

ناهار : دو تا کتلت با سس قرمز دست ساز (‌بدون شکر )‌ و دو تکه گوجه فرنگي و خيارشور . يک ليوان نوشابه . 

---

خب ، من شب نسبتا زياد و تند غذا خوردم . پلو با جوجه کباب . وقتي رفتم بخوابم داشتم از پرخوري بالا مي آوردم . با اين حال نيمه شب که قهرمان  مي خواست شب چره بخوره و من داشتم کتاب مي خوندم ، باز چند تا تکه توک و پنير خوردم .

عجب بدبختيه ها .

 

 

71-38

خیلی مسخره است . تا وقتی سر کارم کالری مصرفی ام خیلی خیلی پایینه . اما تا می رسم خونه شروع می کنم به خورده خوری . یک دونه بیسکوییت ، یک مشت پسته ، دو تا چیپس با ماست ، ته رانی دخترک ؛ یک قلپ نوشابه ...

حالا که جدول کالری ها رو نگاه می کنم به خودم فحش می دم .

70-36

دیروز بد نبود . نسبتا راضی بودم .

امروز صبح یک شلیل خوردم . وقتی هم اومدم سر کار 5/1 بیسکوییت ساقه طلایی با یک لیوان چای .

برای ناهار با خودم چیزهای بخارپز آوردم . سیب زمینی و هویج و مرغ و کدو .

من می تونم . مگه نه ؟

 *

تا ظهر نصف بیسکوییت ساقه طلایی و یک لیوان چای ، یک شلیل و یک گلابی خوردم .

 

69-32

کوتاهی کردم .

هم تعطیل بودم و هی خوردم و خوابیدم . هم سرماخوردگی بدی داشتم .

الان خوبم . دیگه هم کوتاه نمیام . هر لحظه که یادم بیفته انگار که از اول شروع کردم . مگه نه ؟

فقط یک مساله دارم . غروب که می رم خونه خورده خوری می کنم . این رو هم می خوام با ثبت نام در باشگاه حل کنم . غروب ها برم باشگاه که خونه نباشم هی بخورم . هه هه . چه اراده ای .

امروز از صبح دو تا بیسکوییت ساقه طلایی خوردم با یک لیوان چای .

حواسم هست . حواسم هست . حواسم هست .

 

Tracker