04/18/2009 11:40
من هنوز هستم
چند
وقته اینجا ننوشتهام . فکر میکنم تا نمینویسم همه چیز در من شل و ول میشود .
عجبا .
یک
هفته ساری بودم و با این که خیلی تلاش کردم روی رژیمم بمونم باز یک کیلو اضافه
کردم . امیدوارم به خاطر کار نکردن رودههام در این هفته باشه که فقط دو بار به وظیفهاش
عمل کرد . از دیروز صبح روی هارد دایت هستم و دارم میمیرم از وسوسهی خوردن .
امروز میخوام برم باشگاه ، خندهداره ولی توی خونه پول نداریم اصلا . یک چکپول
صد تومنی داریم اما زنگ زدم باشگاه گفتند واسهی 17 تومن اون رو خرد نمیکنند .
خلاصه اگه تونستم از بانک پول بگیرم میرم .
و
اما امروز :
صبح
یک بیسکوییت ساقهطلایی خوردم ( نصف تنقلات )
ناهار
یک لیوان عدسپلو بدون گوشت ( دو سهم نان )
یک
چای ( هیچی )
یک
قطعهی سه سانتی بادمجان سرخشده محض این که ببینم روغن سرخکن بو نگرفته باشه (
دو سهم روغن )
شام
یک ظرف کوچک سالاد کلم ، یک تکه ران مرغ سوخاری ( تکهی بالای ساق ) ، 5 یا 6 تا
سیبزمینی سرخکرده و یک نوشابه ( بقیه سهمها پر شد ، روغن هم بیش از مجاز بود )
امروز
سهم شیر و میوهام رو نخوردم .
03/12/2009 23:47
عجایب خلقتی دیدم در این دشت
امروز
خوردن من واقعا یک کمی عجیب غریب بود به نظر خودم . خواستم حتما ثبت در تاریخ بشود
.
صبحانه
که نخوردم . یعنی تا ظهر هیچی نخوردم . اون هم در شرایطی که از 5 صبح بیدار بودم و
اصلا با یک تماس تلفنی بیدار شده بودم که روز همهمون رو خراب کرد . توجه دارید که
من پراشتهایی عصبی دارم ؟ تا حدود ساعت 13 هیچی نخوردم . پدر و دختر ناهار خواستند
، اعصاب ناهار پختن که نداشتم قطعا ، قهرمان بقیهی الویهی دیشبش رو خورد ،
دخترک بقیهی نودل دیشبش رو . من چی خوردم ؟
آهان
. من فرمودم « واقعا الان این قدر گرسنه نیستم که ناهار بخورم » . سه تا کاسهی
کوچک ماست خوردم با نمک و فلفل . بعد یه چیزی به اندازهی 10 یا 15 گرم از نودل
دخترک زیاد اومده بود خوردمش .
امروز
چنان بلایی سر اعصاب قهرمان اومده بود که حدود ساعت 14 فشار خون همیشه بالای ایشون
( معمولا حدود 14 است ) پایین اومده بود و حالش داشت بد میشد . براش چای و خرما
بردم و خودم هم یک خرما با چایم خوردم .
بعد
رفتیم بیرون .
کارمون
رو درست روبهروی قنادی اوریانت ( دروازه دولت ) انجام دادیم و من پیشنهاد دادم
بریم اوریانت صفایی بکنیم حالمون جا بیاد و روزمون زیبا شه . بابا .. ملت .. این
مهروش جدید کیه ؟ من که نمیشناسمش .. فکر کنین ، شده بود تا حالا این خانوم بره
کافه و شکلاتگلاسه سفارش نده ؟ نه .. شده بود ؟ انگار که قهرمان بره رستوران فست
فود و مرغ سوخاری سفارش نده . مگه میشه ؟ اون وقت امروز چی سفارش داد این خانوم
خانوما ؟ یه قهوهی ترک تلخ !!!
آما
...
قهرمان
هی گفت از این پای سیب بزرگها بخریم ببریم خونه . عاشقشونه . من هم گفتم ببین ،
تو که به خاطر داروهات یک مولکول قند مصنوعی نباید وارد بدنت بشه ، من هم که رژیم
دارم . بیخیال . دو عدد پای سیب کوووووووچولو سفارش دادیم با قهوه . نشون به اون
نشون که یکیاش الان درسته توی یخچاله . دخترک نخورد ، قهرمان حدود یک سانتش رو
خورد و من هم بقیهاش رو . واقعا بزرگ نبودها . فوقش 4 سانت طول ، دو سانت عرض و
یک سانت هم ارتفاع .
بعد
رفتیم نزدیک یک ساعت پیادهروی کردیم ، البته کم و بیش ویترین هم دیدیم . بعد
رفتیم آبمیوه بخوریم . آبمیوهفروشه آب طالبی داشت . توجه دارید که ، من تا
زمانی که آب طالبی باشه پایهام ، نباشه شیرموز . والسلام . اون وقت امروز چی
خوردم ؟
از
آقاهه پرسیدم کدومشون شکر نداره .. جلالخالق . یک لیوان بزرگ آب زرشک و آلبالو
خوردم . برای اولین بار . ( وای باز دهنم آب افتاد . خیلی خوشمزه و نمکین بود . )
بعد
اومدیم خونه . باز رفتم برای خودم دوغ گازدار خریدم ، این دفعه مارک پاک . شام یکسوم
سوسیس بلغاری خوردم ، با سه عدد سیبزمینی سرخکرده ، و فکر کنم نزدیک به یک لیتر
دوغ .
بعد
چی شد ؟
اول
این که قهرمان یک تکهی بزرگ سوسیس گذاشت توی بشقابم ، بهش پس دادم گفتم رژیم دارم
.
دوم
این که دخترک سوسیسش رو زیاد آورد ، گذاشتم توی یخچال و نخوردم .
سوم
این که قهرمان دوغ رو از جلوم برداشت ( چون به دلیل فشار خون پایینم یک بار با
زیادهروی در مصرف دوغ به زیر سرم رفتهام ) ، من یواشکی نرفتم سر یخچال از سر
بطری هی بنوشم .
چهارم
این که شب دو تا پرتغال کوچک خوردم ، قهرمان اصرار کرد به خاطر زیادهروی در دوغخوری
و سردی نکردن ( که بهش اعتقادی ندارم ) و غیره ، یک دونه خرما بخورم که خوردم اما
لذتی ازش نبردم . راحت میتونستم نخورم .
و
از همه مهمتر ، تا دو و نیم صبح فیلم دیدم ، گرسنهام هم شد ، اما هیچی نخوردم ،
حتا بقیهی سوسیس دخترک رو .
این
مهروش جدید کیه ؟ شما میشناسینش ؟؟
03/11/2009 21:17
گازخواهی مفرط
خب
اینو بگم که چند روزه شدیدا افسرده و خاموشم و نمیدونم چرا . طبیعتا باعث شد خیلی
روی رژیمم نمونم اما دیگه واقعا نمیتونم زیاد بخورم . چه خوب . میگن معدهی آدم
جمع میشه ؟ همون .
دو
سه شب پیش دیدم دارم واسهی یک نوشیدنی گازدار میمیرم . داشتیم میرفتیم بیرون من
جلو رفتم که آشغالها رو بذارم سر کوچه ، دیدم نمیتونم صبر کنم تا به جایی برسیم
. پشت خونه یه بقالی فسقلی هست رفتم ، دلم کن کوکاکولا
لایت میخواست که طبیعتا نداشت . یک زمزم کوچک گرفتم . بس که
این مدت شیرینی نخوردم دو جرعه ازش تونستم بخورم فقط . بس که شیرین بود . اه .
باز
همین جور عشق گاز !!! در من باقی موند تا امشب که رفتیم خرید ناگهان دریافتم چی
باید بخرم . یک بطری 1/5 لیتری دوغ آبعلی خریدم و فکر کنم دو سوم یا بیشترش رو
خوردم . این دو تا نشسته بودند نودل با سوسیس میخوردند من قورت قورت دوغ میخوردم
. البته توی نمایش دخترک یک ساندویچ کوچک الویه خورده بودم به جای شام .
وای
الان باز دلم دوغ میخواد . یعنی گاز !! میخواد .
یبوسته
هنوز به راههها .. هر شب که سیلاکس بخورم فرداش خوبم نخورم هیچی .
03/07/2009 16:42
نه خشک و نه تر
اهالی
باشتین ، مشکل اون روز رو با سیلاکس حل کردم ، یکی دو روزی هم خوب بود . اما باز
امروز یبوست وحشتناکی داشتم . فکر کنم باید مدتی سیلاکس رو بخورم هر شب .
با
این شدت و حدتی که من در یبوست دارم چه جوری باید وزن کم کنم اون وقت ؟؟؟
راستی
کی بود میخواست هر روز اینجا بنویسه چیها خورده ؟ هر کی بود فکر کنم داره خونهتکونی
میکنه وقت نداره . :-)
به
هر حال تا جایی که یادم میاد ، امروز صبحانه یک تخم مرغ پخته خوردم با یک گوجهفرنگی
و حدود سه سانت نون جو به قطر یک سانت و نیم سانت مربع پنیر ، به علاوهی هزار تا
چای .
ناهار
حدود 50 گرم ماهی تن بدون روغن خوردم با حدود هفت سانت نون بولکی و یک پر پیاز .
عصر
یک لب به شیرموز دخترک زدم ، در این حد که گلوی خشکیدهام تر بشود . ( همه جام خشک
شده دیگه ) . بعد نیمی از اسنکش رو خوردم . ( از همینهایی که 500 تومن میفروشند
و روش پر از سس و توش پر از پنیر پیتزاست ) . بعد هم یک اسکوپ از ته بستنی شکلاتی
کمشیرین دخترک که باقی مونده بود . خاک بر سرم .
شب
هم تازه کمی .. واقعا کمی .. کیک تولد خوردم .
این
جوری شد که آخر شب گفتم غلط بکنم شام بخورم . یک سیب کوچک خوردم و بس .
ورزش
هم که نکردم . دورهی یک ماهه تموم شد و رفت برای اون بر تعطیلات نوروزی .
ای
ترازو مرا دریاب .
03/03/2009 05:18
چنان خشک شدهایم که ترک میخوریم
یبوست
دارم شدیدا .
یبوست
غیر از تمام مزخرفاتی که در بدن آدم ایجاد میکنه ( سردرد و پوست بد و درد شکم و
... ) جلوی کاهش وزن رو میگیره .
خیلی
طبیعیه ، نه آب میخورم نه سالاد ، میوه هم که روزی یک دونه . ببخشیدا ، این رودهی
بدبخت من چه جوری کار کنه آخه ؟؟؟
امروز
اگه باز هم آب نخوردم ، شب دیگه حتما یه سیلاکس میخورم . این جوری که نمیشه .
03/02/2009 09:04
I am stronger than I think ...
از
صبح هیچی نخوردم . دیر بیدار شدم و خیلی کم کار خونه کردم . داشتم ظرفهای کثیف رو
میچیدم توی ماشین ، یک پیشدستی توی یخچال بود که باقی غذای دیروز دخترک توش
بود ، دو قاشق پلو و ذرهای اسفناج پخته و یک باریکه مرغ .
خوردمش
.
اصلا
نتونستم مقاومت کنم . خیلی کم بود ولی آی مزه داد .. آی مزه داد ..
حالا
مثل خلها هر بار در یخچال رو باز میکنم زل میزنم به نصفهی ساندویچ هاتداگ دیشبم
که هی میگه بیا منو بخور .. بیا منو بخور ..
.
.
.
.
.
.
هاتداگ
رو نخوردم . موند تا شب که دخترک به عنوان شام خورد .
در
واقع تا ناهار هیچی نخوردم . ناهار 12 قاشق پلو ( دو سهم نان ) و خورش بادمجون
شامل گوجهفرنگی و یک بادمجون سرخکرده ( که گذاشتم به حساب دو سهم روغن امروزم )
و سه تکه گوشت خورشتی ریز که شد دو سهم گوشت .
عصر
رفتم باشگاه و خیلی از خودم راضی بودم ، اما بعدش همون جا خودم رو وزن کردم و با
توجه به این که همه میگفتند وزنشون با وزن ترازوی خونهشون یکی بوده ، حال من بد
شد ، چون پنج و نیم کیلو بیشتر از خونه نشون میداد ، یعنی صد و نیم .
اومدم
خونه و صاف رفتم افتادم روی تخت و درست یک ساعت گریه کردم . احساس میکردم دنیا
روی سرم خراب شده . این همه زحمت بکشی و بعد ببینی ترازو خرابه ؟ پس یعنی اون موقع
که این ترازو منو 103 نشون میداد ، من 108 بودم ؟ به راحتی در اون لحظه میتونستم
خودم رو بکشم .
اولین
تصمیمی که گرفتم این بود که برم برای خودم یک بشقاب پررررررررررر از پلو و خورش
بکشم و بخورم . بعد برای قهرمان تعریف کردم و دوباره یک عااااااااالمه گریه کردم .
قهرمان خیلی حرفهای خوبی زد از این قبیل که آدم خودش رو باید با خودش بسنجه و به
هر حال تو با این ترازو وزن کم کردهای و الان در یک بحران هستی اگه غذا بخوری همهی
زحماتت به هدر میره و خودت رو کنترل کن تا این بحران بگذره و از این حرفها ، ولی
من هی اشکم در میاومد ، که یهو قهرمان گفت اصلا تو چرا واسهی 5 کیلو داری گریه
میکنی ؟ باید واسهی 50 کیلو گریه کنی ، کارت درست مثل اینه که یکی مرده باشه و
تو به خاطر انگشتش که شکسته بوده گریه کنی ، و خلاصه این قدر گفت و گفت تا من بهتر
شدم .
کمی
پنیر خوردم با چای و حالم بهتر شد ( یک سهم شیر ) و بعد یک پرتغال ( یک سهم میوه
) .
شام
هم یک تخم مرغ خوردم با یک گوجهفرنگی . گوجه که حساب نیست ، تخم مرغ هم یک سهم
گوشت . یک سهم هم نون خوردم .
به
این ترتیب امروز سهم تنقلات و یک سهم از گوشت رو نخوردم .
اما
هنوز هم حالم خوب نیست .
03/01/2009 13:23
I am on hard diet today .
صبح
یک بیسکوییت ساقهطلایی با چای ( یک سوم از سهم تنقلات )
میانوعدهی
صبح یک کاسهی کوچک اسفناج پخته ( محاسبه نمیشه )
ناهار
یک ساق مرغ و 12 قاشق غذاخوری پلو و نصف لیوان ماست ( یک سهم گوشت ، دو سهم نان ،
نصف سهم شیر )
عصر
اشتباهی یک قاشق پلوی اضافی دخترک و سه عدد اسمارتیز کوچک که همین جوری از سر عادت
گذاشتم دهنم . ( میذارم به حساب یک سوم دیگه از سهم تنقلات )
از
الان که ساعت 4 عصره تا پیش از خواب اینها رو میتونم بخورم : یک سوم از سهم
تنقلات که میشه یک بیسکوییت ساده یا ساقهطلایی ، یک میوه ، نصف سهم شیر ، سه سهم
گوشت و یک سهم نان .
اصلا
گرسنه نیستم . فقط هی آب میخورم و این برای خودم هم عجیبه چون اصولا در طول یک
سال ممکنه کلا یک لیتر آب بخورم .
.
.
.
از
4 عصر که بالایی ها رو نوشتم تا الان اینها رو خوردم :
یک
لیوان چای
نصف
ساندویچ هاتداگ که خیارشور و گوجه و کاهو هم داشت با یک کوچولو سس مایونز به
اضافهی سه جرعهی کوچک نوشابه و دو جرعهی کوچک آبجوی بدون الکل .
میتونستم
ته نوشابهی دخترک رو بخورم ، نخوردم .
میتونستم
ساندویچم رو تموم کنم ، نکردم .
میتونستم
ته بستنی دخترک رو بخورم ، نخوردم .
حدود
سه ساعت قدم زدن در مرکز خرید داشتم ، پیادهروی محسوب نمیشه اما از جلوی
کامپیوتر نشستن بهتره قطعا .
از
خودم راضیام .
هنوز
نصف سهم شیر ، یکسوم سهم تنقلات ، یک سهم گوشت و یک میوه برام باقی مونده که قصد
ندارم بخورم و میخوام برم بخوابم .
فقط
راز این همه تشنگی رو نفهمیدم هنوز .
02/28/2009 22:36
it's a joke !!
واقعا
مسخره است . تقریبا هر کی منو میبینه میگه وای چه لاغر شدی ..
میگم
تقریبا چون اولا هنوز مادرشوهر گرامی اینو نگفته ، ثانیا همسر گرامی معتقده چون
حرکاتم چابکتر شده به نظر سبکتر میآم .
آره
، تقریبا هر کی منو میبینه میگه وای چه لاغر شدی .. اما نه تنها روی ترازو هیچ
خبری نیست ، که من اینو میذارم به حساب تبدیل چربی به عضله ، مرسی اعتماد به نفس
، بلکه هر وقت در body
log اینجا
اندازههای بدنم رو وارد میکنم هیچ تغییری دیده نمیشه . دروغ نگم یه وقتهایی
افزایش هم داره . نمیدونم بذارم به حساب اشتباه در اندازهگیری ؟ یا چیز دیگه ؟
امروز
البته به نسبت هفتهی پیش یک سانت از دور بازو و یک سانت از دور باسن کم شده بود ،
که جای بسی خوشوقتی است . ما که ناشکر نیستیم . تو بگو از دور بدنم ماهی یک سانت
کم بشه اصلا ، سال دیگه این موقع دوازده سانت کمتره .
از
رعایت کردن رژیمم راضی نیستم . فکر کنم باید بنویسم اینجا . شاید شرمندهی گزارشنویسیام
بشم . امروز مثلا به جای سه تا بیسکوییت ساده که سهم تنقلات روزانهام است ، یک
کوکی خوردم . اما باز آخر شب دو تا شیرینی نخودی گذاشتم دهنم .
امروز
از سهم نون و برنجم کم کردم ، اما میوه بیشتر خوردم به نظر خودم .
امروز
پلو اصلا نخوردم . با شام نون نخوردم . ناهار در حد سه یا چهار لقمه خوردم که نونم
از یک سهم هم کمتر بود به نظر خودم .
نه
بابا ، خیلی وحشتناک نیست که . فکر میکردم دارم خودم رو خفه میکنم از پرخوری .
از
فردا گزارش خوردنم رو مینویسم . فکر کنم اینجوری راحتتر باشم . دست کم عذاب
وجدانم کمتره .
از
ورزش امروزم بسیار بسیار بسیار راضی بودم . کمتر از پیش خسته شدم و تونستم تعداد
زیادی از دراز و نشستها رو انجام بدم بدون این که حالم بد بشه . ( هفتهی پیش بعد
از حدود 60 بار دراز و نشست به تناوب ، ناگهان دچار سرگیجه و سردرد شدید شدم ) اما
در زمان حرکات روی تشک متوجه شدم بالاخره اون « محدودیت حرکتی بر اثر چاقی » که
قهرمان چند ساله من رو ازش میترسونه به سراغم اومده . یا به سراغم اومده بوده و
من تازه امروز فهمیدم .
بله
، من امروز متوجه شدم که نمیتونم زانوهام رو توی شکمم جمع کنم ، نمیتونم دستهام
رو دور پاهام گره بزنم چون به هم نمیرسند ، نمیتونم وقتی چهارزانو نشستهام خم
شم و دستهام رو روی زمین دراز کنم ، وقتی به پشت میخوابم نمیتونم پاهام رو توی
سینهام جمع کنم ، وقتی پاهام رو توی سینه جمع میکنم نمیتونم دستهام رو دورشون
حلقه کنم و از این قبیل .
نه
این که بدنم نرم نباشهها ؟ نه . حجم چربی نمیگذاره .
خاک
بر سرم .
02/27/2009 08:34
یعنی چی اون وقت ؟
ما
خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم بریم شمال . سهشنبه ظهر از تهران راه افتادیم و پنجشنبه
ظهر از لنگرود . یعنی عملا یک روز و نیم در گیلان بودیم .
چیز
مهم و اصلیی که یادم رفت ببرم ، برگهی رژیمم بود . سهشنبه با شک و تردید سهمهام
رو دوباره نوشتم و سعی کردم درست رفتار کنم . نتیجه این شد که با شامم نوشابه هم
خوردم . خاک عالم بر سرم .
چهارشنبه
صبح چند لقمه نون و پنیر خوردم ( در رژیمم صبحانه ندارم ) و سعی کردم جبرانش کنم ،
این جوری که یک ساعت کامل حرکات ایروبیک رو با آهنگهای دامبول دیمبولی تمرین کردم
. اما ظهر مثل گاو غذا خوردم . ( خداییاش نسبت به قدیمها از نصف هم کمتر بودها
، نسبت به رژیمم مثل گاو بود ) . برای جبرانش چیزی در حدود 4 ساعت پیادهروی کردم
. بعد مثل احمقها یک پیراشکی خریدم چهقدری !!! قهرمان بیچاره هم برای این که من
حس بدی نداشته باشم یک دونه خرید و خوردیم . ( قهرمان قند و شکر و شیرینیهای
مصنوعی نمیخوره ) لطف فرمودم و همین که بخش کرمدارش تموم شد ، با این که خیلی
دوستش داشتم انداختمش توی سطل آشغال کنار دستم . ( دخترک هاج و واج مونده بود که
چرا همیشه بهش میگم خوراکیها رو حروم نکن و خودم این کار رو کردم ، گفتم بندازمش
دور بهتر از اینه که چاق بشم ) بعد هی حساب و کتاب کردم دیدم هر جوری تقلب کنم
عمرا اگه نون یا پلو برای شام داشته باشم ، بنابراین شام تن ماهی خوردم با هیچی !
پنجشنبه
صبح دیگه نور علی نور بود . صبحانه کره و مربای آلبالو !! برای جبرانش یک ساعت
پیادهروی کردم . بعد مثل خلها ناهار چی خوردم ؟ مقادیر مبسوطی کباب دل و
جگر و خوئک و دنبلان ، با نون فراوون . زحمت کشیدم نوشابه نخوردم . بعد توی راه دو
سه تا شیرینی نخودی میل فرمودم . شب یک بشقاب پاستا با سبزیجات ، یک ساق مرغ ، یک
لیوان دوغ . بعد هم تیر آخر رو شلیک کردم و یک کلوچه با چای خوردم . هنر نهایی هم
خوردن یک موز کامل پیش از خواب بود .
خب
، طبیعتا وقتی رسیدم خونه جرات نکردم برم روی ترازو .
امروز
صبح هم از فرط پرخوری این چند روز ، شکمم کار نکرد و با قلبی ناآرام که الان میرم
روی ترازو عدد 100 رو میبینم ، رفتم و چی دیدم ؟
95
!!!!!
یعنی
چی ؟
02/23/2009 15:52
ناراضی بودگی
امروز
body
log این
جا رو به روز کردم و بسیار بسیار غمانگیزناک شدم . هیچی کم نشده جز دور سینه که
یک سانت کم شده . تازه همین هم 5 سانت کمتر از اونیه که شنبه توی باشگاه گرفتند و
من نمیدونم کدومش درسته .
از
باشگاه که میآم کاملا نابودم . الان کاملا احمقانه ناامید شدم . دارم هی به خودم
میگم لاغر شدن شکیبایی میخواد . لاغر شدن سخته ولی ممکنه .
همهاش
به این فکر میکنم که کت و دامن خوشگلی رو که اسفند 85 خریده بودم ، مهر ماه امسال
برای عروسی دوستمون از کمد درآوردم و دامنش از باسنم بالا نیامد و دکمههای کت هم
بسته نشد ، اما دیروز برای امتحان پوشیدمش و هم زیپ دامن رو به راحتی بستم هم
دکمههای کت رو .
من
خوبم . من میتونم . من دارم لاغر میشم . من دارم سعی میکنم و این سعی به نتیجه
خواهد رسید .