08/19/2007 04:20
63 - 8
خب .. چند روز نبودم اما از خودم ناراضی نیستم . یکی دو بار ناپرهیزی کردم ( مثلا دیروز یک لیوان شربت کم شیرین خاکشیر خوردم و جمعه یک آیس پک ) اما به جاش هم خیلی راه رفتم و هم مثلا جمعه که آیس پک خوردم شام فقط کدوی آب پز و ماست زدم به بدن .
خلاصه که باز آمدم ...
امروز صبحانه یک برش نان فیبرکس و پنیر زیره دار و یک فنجون چای .
ساعت 10 یک خرما و یک استکان چای
ساعت 30/11 یک برش نان فیبرکس و پنیر زیره دار چون دیگه داشتم می مردم .
ساعت 30/13 یک لیوان لوبیاپلو که خیلی خیلی خوشمزه بود و اگه دو هفته پیش بود می تونستم دو بشقاب بخورم . با یک کاسه ماست .
ساعت 18 یک برش هندوانه
ساعت 20 دو تکه جوجه کباب
ساعت 21 یک ظرف کدوی آب پز و ماست .
08/15/2007 01:16
62 - 4
صبح یک ساندویچ کوچک از نان سنگک و پنیرزیره با یک لیوان چای
ساعت 30/12 یک خرما
ساعت 30/13 یک کفگیر باقالی پلو با یک تکه گوشت و یک کاسه ماست .
08/14/2007 01:59
61 - 3
تصمیم گرفتم کنار شماره ی پست ها ، روز رژیم رو هم بنویسم که بفهمم کجای کارم . مامی یک بار به من گفت یعنی سه ماه نمی تونی دندون رو جیگر بگذاری ؟ و حالا تصمیم دارم درست 150 روز دندون رو جیگر بگذارم و ببینم چی می شه . دارم به این فکر می کنم که هر ده روز یک بار خودم رو وزن کنم . این جوری اعصابم راحت تره .
به هر حال ...
صبح یک شلیل
ساعت 9 یک خرما و یک لیوان چای
ساعت 11 یک گلابی
ناهار یک وجب نان باگت توخالی با سالاد الویه و گوجه فرنگی و خیارشور .
ساعت 18 یک رانی پرتقال
ساعت 22 یک کتلت ، 5 قاشق کشک بادمجان ، 2 قاشق فسنجون ، 2 لیوان نوشابه ی رژیمی و یک ظرف کوچک سالاد بدون هیچ گونه افزودنی
ساعت 23 یک قاچ هندوانه .
ناپرهیزی امروزم یک عدد شیرینی حاجی بادام بود که کمی بزرگ تر از نقل بود و فقط جهت رد نکردن دست مادرشوهر گرامی خورده شد .
08/13/2007 01:48
60 - 2
صبح وقت نکردم برای خودم لقمه ی نون و پنیر بردارم . توی راه این قدر گرسنه ام شد که یک خرما گذاشتم دهنم . تا رسیدم سر کار هم یک خرما با یک فنجون چای خوردم . می خواستم با خودم هویج و کرفس و ... بیارم که نرسیدم . صبح دیر بیدار شدم .
حالا (9 صبح) هم گرسنه ام و هم خوابم میاد .
*
ساعت 45/10 یک برش نان لواش و یک لیوان چای
ساعت 13 دو لیوان لوبیاپلو و یک کاسه ماست که واقعا از سرمعده ام زیاد بود و دلم رو به درد آورد . اما چون خیلی خوشمزه بود خودکشی کردم و خوردم .
ساعت 45/14 یک خرما و یک لیوان چای جهت هضم ناهار که بی فایده بود .
ساعت 18 یک پیش دستی کدوی بخارپز با یک لیوان دوغ
ساعت 19 دو تکه سینه ی مرغ بخارپز و سه قاشق پاستا با سس ژامبون و یک لیوان دوغ
ساعت 20 دو تا شلیل
ساعت 21 یک فنجان نسکافه ی بدون شکر و یک خرما
می بینین ؟ رسما از ساعت 18 به بعد عین گاو همه اش در حال نشخوار کردنم .
البته کارهای خوبی هم کردم . مثلا قهرمان و دخترک لوبیاپلو خوردند و به من تعارف هم کردند ولی من نخوردم . یا قهرمان قهوه اش رو با شکر خورد و من گفتم حتما می خوام با خرما بخورم . و از همه مهم تر وقتی رسیدم خونه شربت نخوردم .
08/12/2007 03:03
59 - 1
دوباره به خودم گیر دادم . خیلی از خودم بدم میاد . هی روز به روز چاق تر می شم و هی بیشتر عصبی می شم .
از امروز می خوام دوباره شروع کنم .
صبح : یک کف دست نون سفید با پنیر سفید و نصف گوجه
ساعت 30/10 شیرکاکائو 250 میلی لیتر .
ساعت 45/11 یک خرما و یک لیوان چای
ساعت 13 ده قاشق برنج و کمی مرغ پخته
ساعت 45/16 یک خرما و یک لیوان چای
از ساعت 18 هم که دوباره زد به سرم و هار شدم و تا ساعت 30/21 مثل خر خوردم :
دو جرعه رانی پرتقال و دو قاشق پلو و مرغ چیزهایی بود که از سر بی حواسی گذاشتم دهنم .
یک کاسه سالاد با روغن زیتون و آب لیمو
پنج تکه ی تقریبا دو در دو سانتی سینه ی مرغ بخارپز شده با آب لیمو و یک کدوی بخارپز شده
دو لیوان دوغ
یک گلابی
واقعا آیا امیدی هست ؟
07/23/2007 03:33
58
یک بار یک دکتر تغذیه به من گفته بود که عادت غذایی ام کاملا برعکس چیزیه که باید باشه . یعنی به جای این که از صبح تا عصر بخورم و بسوزونم و از عصر تا صبح نخورم و استراحت کنم ، من از صبح تا عصر چیزی نمی خورم و از عصر تازه شروع می کنم به جویدن .
حالا می بینم که بدجوری درسته . تمام روز رعایت می کنم ، غروب که می رم خونه عین یک جاروبرقی احمق همه چیز رو می گذارم توی دهنم . یعنی اگه درست حساب کنم می شه گفت حدود 3 بار شام می خورم . منظورم اینه که اگه خوره خوری ها رو بگذارم روی هم .
تصمیم گرفته ام برم به جنگ این عادت بد .
باید سبزی جات پخته و ماست و این جور چیزها بذارم دم دستم ، که فعلا دست از غذا و بیسکوییت و نون و ... بردارم ، بعد اون ها رو هم کم کنم .
چیزی که فعلا در حال رعایتم ، همون قضیه ی نوشیدنی هاست که پایین تر نوشته ام .
امیدوارم کم کم به داد خودم برسم .
07/21/2007 08:28
57
نه این که خیلی جدی گرفته باشم ها .. نه .
اما امروز صبح به جای این که مثل هر روز بیام سر کار چای و بیسکوییت بخورم ، همون توی خونه دو برش نان جو و پنیر خوردم .
البته حدود ساعت 11 یک پتی بور خوردم با چای .
ظهر هم اول نصف غذام رو ( مرصع پلو بود با مرغ ) ریختم توی ظرف که ببرم خونه ، بعد هم تا غذام تموم شد پا شدم و از ناهارخوری شرکت اومدم بیرون .
البته یک کاسه ماست هم خوردم .
خیلی هم حواسم بود که تا نیم ساعت بعدش آب نخورم .
خلاصه می خوام ببینم یواش یواش می تونم راه بیفتم یا نه .
07/18/2007 06:21
56
از خودم ناراضی ام .
هیچی نمی گم .
فقط باید یک فکری به حال خودم بکنم .
احساس بدی دارم . احساس بی کفایتی ، بی عرضگی ، بی شعوری . یعنی واقعا من نمی تونم یک مدت کوتاه دندون رو جیگر بگذارم و این چربی های لعنتی رو آب کنم ؟
اعصاب ندارم .
04/28/2007 02:37
55
واي .. هيجانانگيزه .. من فقط 92 هستم !! خيلي معركه است . واقعا فكر ميكردم جز 95 عدد ديگهاي نبينم .
از صبح فقط يك چاي خوردم . اصرار نكنيد ، از صبحانه خبري نيست . هي مييد متابوليسم و صبحانه و اين و اون ، من صبحانه ميخورم و تا ظهر دهنم ميجنبه . اصلا اصرار نكنيد خانمهاي محترم .
*
تا ظهر تحمل کردم و بعد یک تکه جوجه کباب خوردم با حدود 15 تا گوجه سبز . ساعت 14 هم ناهار خوردم متشکل از 8 ق.غ. پلو و دو تکه مرغ آب پز . اما در این فاصله یک کار مفید کردم . دو تا عکس از خودم پرینت گرفتم ، یکی مربوط به مهر 79 و یکی مربوط به فروردین 86 و زدم روی در یخچال . همین شد که از ناهارم 2 قاشق پلو و تکه ای مرغ رو نخورم . چون هم عکس ها استراتژیکند هم جای نصبشون درست روبروی صندلی منه .
:)
عصر هم یک فنجان چای سبز .
ما می توانیم .
*
بد نبود . از خودم راضي ام .
شام 7 ق.غ. پلو خوردم با حدود 5 تكه كباب كنجه و چند ق. ماست .
شب هم كه در حال مرگ بودم از وسوسهي خوردن ، 1 ليوان آب و آبليمو خوردم .
راضيام . نسبتا .
04/27/2007 09:56
54
خب .. نه فقط در اين ده روزي كه شمال بودم ( و البته با تجهيزات كامل ورزشي رفته بودم ) نزدم توي گوش 90 ، كه فكر كنم تا 95 هم رفتم بالا . الان خودم رو وزن نكردم . فردا صبح ببينم چند شدم .
باز تصميم گرفتم فرار كنم و موچ بشم و دولا دولا از اين سايت رد شم كسي منو نبينه . اما عزمم رو جزم كردم ( چندمين باره اين كار رو مي كنم ؟ ) كه دختر خوبي باشم و اشتباه خودم رو ببخشم و دوباره شروع كنم .
فقط تصميم گرفتم هدفم رو كوچك تر كنم كه قابل دسترس تر باشه . پله پله ...
هوم م م ...آلوچه ،ميگم آيا واقعا ماه ميشويم م م م م م ؟؟؟