06/29/2011 19:21
روز بیست و سوم
صبح دو قاشق لوبیاپلو + پیش از ظهر هیچی + ناهار هیچی + عصر سه تا بادام + غروب چهار قاشق لوبیاپلو + شام نصف سینه ی مرغ آب پز و یک سیب زمینی متوسط آب پز با یک فنجان دوغ بدون گاز + پیش از خواب هیچی
امروز صبح که روی ترازو رفتم خیلی خیلی ناامید شدم و تا ظهر روزم تحت تاثیر همون ناامیدی ساعت 7 صبح تلخ و درهم بود. دو روز گذشته رو واقعا هیچی نخوردم. درسته که هر دو روز گذشته سر شام بیشتر از حدی که دلم می خواست خوردم (و معده ام هم درد گرفت از پرخوری) ولی در طول روز واقعا واقعا واقعا هیچی نخوردم. بعد امروز به نسبت یک هفته پیش حتا یک کیلو هم وزن اضافه کرده بودم. این یعنی چی آخه؟
حدس می زنم که دچار اون قضیه ی هوشمندی بدن شده ام که وقتی می بینه غذا بهش نمی رسه همون مقدار خورده شده رو به شدت جذب می کنه و از ذخایرش استفاده نمی کنه. اه اه اه.
صبح در اثر ناامیدی مفرط دو قاشق لوبیاپلو رو همون جوری سرد از توی یخچال برداشتم و خوردم.
البته این رو هم بگم که دستگاه گوارشی م خوب کار نکرده این هفته و تغییرات هورمونی هم داشتم. بنابراین شاید بهتره منتظر بمونم تا هفته ی بعد.
آهان و این رو هم بگم که برای اولین بار بعد از شروع این رژیمم متوجه تغییر سایز شدم و کمر شلواری که صبح پوشیدم نسبت به آخرین باری که پوشیده بودمش (یک ماه پیش) گشاد شده بود.
تاریخ این پست 29 ژوئن است

