یعنی چی اون وقت ؟
ما خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم بریم شمال . سهشنبه ظهر از تهران راه افتادیم و پنجشنبه ظهر از لنگرود . یعنی عملا یک روز و نیم در گیلان بودیم .
چیز مهم و اصلیی که یادم رفت ببرم ، برگهی رژیمم بود . سهشنبه با شک و تردید سهمهام رو دوباره نوشتم و سعی کردم درست رفتار کنم . نتیجه این شد که با شامم نوشابه هم خوردم . خاک عالم بر سرم .
چهارشنبه صبح چند لقمه نون و پنیر خوردم ( در رژیمم صبحانه ندارم ) و سعی کردم جبرانش کنم ، این جوری که یک ساعت کامل حرکات ایروبیک رو با آهنگهای دامبول دیمبولی تمرین کردم . اما ظهر مثل گاو غذا خوردم . ( خداییاش نسبت به قدیمها از نصف هم کمتر بودها ، نسبت به رژیمم مثل گاو بود ) . برای جبرانش چیزی در حدود 4 ساعت پیادهروی کردم . بعد مثل احمقها یک پیراشکی خریدم چهقدری !!! قهرمان بیچاره هم برای این که من حس بدی نداشته باشم یک دونه خرید و خوردیم . ( قهرمان قند و شکر و شیرینیهای مصنوعی نمیخوره ) لطف فرمودم و همین که بخش کرمدارش تموم شد ، با این که خیلی دوستش داشتم انداختمش توی سطل آشغال کنار دستم . ( دخترک هاج و واج مونده بود که چرا همیشه بهش میگم خوراکیها رو حروم نکن و خودم این کار رو کردم ، گفتم بندازمش دور بهتر از اینه که چاق بشم ) بعد هی حساب و کتاب کردم دیدم هر جوری تقلب کنم عمرا اگه نون یا پلو برای شام داشته باشم ، بنابراین شام تن ماهی خوردم با هیچی !
پنجشنبه صبح دیگه نور علی نور بود . صبحانه کره و مربای آلبالو !! برای جبرانش یک ساعت پیادهروی کردم . بعد مثل خلها ناهار چی خوردم ؟ مقادیر مبسوطی کباب دل و جگر و خوئک و دنبلان ، با نون فراوون . زحمت کشیدم نوشابه نخوردم . بعد توی راه دو سه تا شیرینی نخودی میل فرمودم . شب یک بشقاب پاستا با سبزیجات ، یک ساق مرغ ، یک لیوان دوغ . بعد هم تیر آخر رو شلیک کردم و یک کلوچه با چای خوردم . هنر نهایی هم خوردن یک موز کامل پیش از خواب بود .
خب ، طبیعتا وقتی رسیدم خونه جرات نکردم برم روی ترازو .
امروز صبح هم از فرط پرخوری این چند روز ، شکمم کار نکرد و با قلبی ناآرام که الان میرم روی ترازو عدد 100 رو میبینم ، رفتم و چی دیدم ؟
95 !!!!!
یعنی
چی ؟

