I CAN

I can lose 40 Kg.

My Profile

  • Name: mehrvash
  • City: Tehran
  • Region: Hormozgan
  • Country: Iran

My Calendar

9
February '10
< February >
S M T W T F S
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28            

My Photos

Before After

ترازوی جدید

همسر گرامی به مناسبت سالگرد ازدواج برام یک ترازوی دیجیتالی خرید. به این ترتیب بعد از چهار سال که از سوختن ترازوی قبلی می گذره دوباره اسیر گرم های وزنم شدم و هر روز صبح می پرم روش ببینم چند گرم!!! کم کرده ام.
 
همسر گرامی می فرماید که مشکل بنده با صد گرم و دویست گرم که حل نمی شود هیچ ، با دو کیلو و پنج کیلو هم حل نمی شود، بسا که با ده کیلو و پانزده کیلو هم حل نخواهد شد و بهتر آن است که بی خیال این گرم ها شده هدف را برای دو سال دیگر تعیین کنم.
 
اما من باز هر روز می پرم روش ببینم چند گرم!! کم کرده ام.
:-)

ای امان

من نمی دونم در این وبلاگ چند بار از نو شروع کردم و چند بار دیگر نیز از نو شروع خواهم کرد. اما می دونم که انگار کوتاه بیا نیستم.
 
نمی دونم آیا این که در تاریخ قبلی نوشته ام 93 به این معنی است که واقعا 93 بوده ام یا به این معنی است که وزنه ی خانه ی ما خراب بود؟
به هر حال، الان یک هفته ای می شود که همسر عزیز شب ها وادارم می کند همراه خودش سالاد بخورم و از غذا خبری نیست. من البته مشتی عدس یا قاشقی سوسیس و سیب زمینی ( بسته به غذایی که دخترک می خورد) در سالادم می ریزم اما به هر حال اصل غذا سبزیجات است و سسش هم آب لیموی تازه و روغن زیتون و من مقدار زیادی ماست هم بهش اضافه می کنم که برایم قابل خوردن بشود.
 
امروز جایی بودیم که ترازوی دیجیتالی خیلی درجه یکی داشت. خودم را وزن کردم و نوشت 98/9. آخرین باری که خودم را وزن کردم در استانبول بود که 100/07 بودم. قرار است هفته ی دیگر هم بروم همین جا و با همین ترازوی دیجیتالی که به قول دخترک فاکتور هم می دهد خودم را وزن کنم ببینم چه می شود.
 
آیا واقعا هر شب سالاد خوردن نتیجه می دهد؟ قهرمان معتقد است که احتمالا در ماه یک کیلو کاهش وزن خواهم داشت که البته خودش در یک سال دوازده کیلو است.
یعنی من یک سال می توانم هر شب سالاد بخورم؟
 

من چه ام شده ؟

من چرا این جوری شدم آخه ؟ چرا نمیام بنویسم اینجا ؟

امروز چی خوردم اصلا ؟ وا .. من چمه ؟

امروز از صبح هیچی نخوردم . ساعت 2 رفتم نون سنگک بخرم این قدر تیکه تیکه کنم و خوردم که مجبور شدم یک سهم نون حساب کنم .

ناهار یک سهم نون دیگه خوردم با یک ظرف آلو و سیب‌زمینی که از خورش مرغ و آلوی دیروز مونده بود ، بدون مرغ البته . ای بابا . سیب‌زمینی‌ها رو یادم رفت جزو سهم نون حساب کنم . دیدی حالا ؟ یعنی سه سهم نونم رو خوردم ؟ شام دعوتم که .

عصری یک بیسکوییت ساقه‌طلایی کرم‌دار خوردم با چای . چون کرم داشت همین یک دونه شد سهم تنقلات .

پس برای شام و مهمونی چی دارم ؟ 4 سهم گوشت ، یک سهم میوه ، دو سهم روغن ، یک سهم شیر یا همون ماست . خوبه . بد نیست . به نظرم کاملا برای یک مهمونی شام جواب می‌ده . کافیه نون و برنج نخورم .

 

 

 

امروز

امروز از صبح بیرون بودم . البته بیش‌تر با ماشین . هنرم این بود که ناگهان یک ویترین پر از انواع پیراشکی جلوم ظاهر شد و من با قدم‌های استوار به سرعت از جلوش رد شدم .

ناهار یک لیوان عدس‌پلو و یک تخم‌مرغ نیم‌رو و کمی ماست . ( دو سهم نان و یک سهم گوشت و نیم سهم شیر )

عصر یک هات‌چاکلت بدون شکر ( سهم تنقلات )

غروب برنامه‌ی انتخاب بانوی شایسته‌ی جهان رو دیدم ( نه دختر شایسته‌ها ، بانو ، هر کدوم دو سه تا بچه داشتند ) و این قدر حرص خوردم که در یک اقدام خودتخریبی دو تا شیرینی نخودی خوردم .

 

 

 

 

من هنوز هستم

چند وقته اینجا ننوشته‌ام . فکر می‌کنم تا نمی‌نویسم همه چیز در من شل و ول می‌شود . عجبا .

یک هفته ساری بودم و با این که خیلی تلاش کردم روی رژیمم بمونم باز یک کیلو اضافه کردم . امیدوارم به خاطر کار نکردن روده‌هام در این هفته باشه که فقط دو بار به وظیفه‌اش عمل کرد . از دیروز صبح روی هارد دایت هستم و دارم می‌میرم از وسوسه‌ی خوردن . امروز می‌خوام برم باشگاه ، خنده‌داره ولی توی خونه پول نداریم اصلا . یک چک‌پول صد تومنی داریم اما زنگ زدم باشگاه گفتند واسه‌ی 17 تومن اون رو خرد نمی‌کنند . خلاصه اگه تونستم از بانک پول بگیرم می‌رم .

و اما امروز :

صبح یک بیسکوییت ساقه‌طلایی خوردم ( نصف تنقلات )

ناهار یک لیوان عدس‌پلو بدون گوشت ( دو سهم نان )

یک چای ( هیچی )

یک قطعه‌ی سه سانتی بادمجان سرخ‌شده محض این که ببینم روغن سرخ‌کن بو نگرفته باشه ( دو سهم روغن )

 شام یک ظرف کوچک سالاد کلم ، یک تکه ران مرغ سوخاری ( تکه‌ی بالای ساق ) ، 5 یا 6 تا سیب‌زمینی سرخ‌کرده و یک نوشابه ( بقیه سهم‌ها پر شد ، روغن هم بیش از مجاز بود )

 

امروز سهم شیر و میوه‌ام رو نخوردم .

 

 

عجایب خلقتی دیدم در این دشت

امروز خوردن من واقعا یک کمی عجیب غریب بود به نظر خودم . خواستم حتما ثبت در تاریخ بشود .

صبحانه که نخوردم . یعنی تا ظهر هیچی نخوردم . اون هم در شرایطی که از 5 صبح بیدار بودم و اصلا با یک تماس تلفنی بیدار شده بودم که روز همه‌مون رو خراب کرد . توجه دارید که من پراشتهایی عصبی دارم ؟ تا حدود ساعت 13 هیچی نخوردم . پدر و دختر ناهار خواستند ، اعصاب ناهار پختن که نداشتم قطعا ، قهرمان بقیه‌ی الویه‌ی دی‌شبش رو خورد ، دخترک بقیه‌ی نودل دی‌شبش رو . من چی خوردم ؟

آهان . من فرمودم « واقعا الان این قدر گرسنه نیستم که ناهار بخورم » . سه تا کاسه‌ی کوچک ماست خوردم با نمک و فلفل . بعد یه چیزی به اندازه‌ی 10 یا 15 گرم از نودل دخترک زیاد اومده بود خوردمش .

امروز چنان بلایی سر اعصاب قهرمان اومده بود که حدود ساعت 14 فشار خون همیشه بالای ایشون ( معمولا حدود 14 است ) پایین اومده بود و حالش داشت بد می‌شد . براش چای و خرما بردم و خودم هم یک خرما با چایم خوردم .

بعد رفتیم بیرون .

کارمون رو درست روبه‌روی قنادی اوریانت ( دروازه دولت ) انجام دادیم و من پیشنهاد دادم بریم اوریانت صفایی بکنیم حالمون جا بیاد و روزمون زیبا شه . بابا .. ملت .. این مهروش جدید کیه ؟ من که نمی‌شناسمش .. فکر کنین ، شده بود تا حالا این خانوم بره کافه و شکلات‌گلاسه سفارش نده ؟ نه .. شده بود ؟ انگار که قهرمان بره رستوران فست فود و مرغ سوخاری سفارش نده . مگه می‌شه ؟ اون وقت امروز چی سفارش داد این خانوم خانوما ؟ یه قهوه‌ی ترک تلخ !!!

آما ...

قهرمان هی گفت از این پای سیب بزرگ‌ها بخریم ببریم خونه . عاشقشونه . من هم گفتم ببین ، تو که به خاطر داروهات یک مولکول قند مصنوعی نباید وارد بدنت بشه ، من هم که رژیم دارم . بی‌خیال . دو عدد پای سیب کوووووووچولو سفارش دادیم با قهوه . نشون به اون نشون که یکی‌اش الان درسته توی یخ‌چاله . دخترک نخورد ، قهرمان حدود یک سانتش رو خورد و من هم بقیه‌اش رو . واقعا بزرگ نبودها . فوقش 4 سانت طول ، دو سانت عرض و یک سانت هم ارتفاع .

بعد رفتیم نزدیک یک ساعت پیاده‌روی کردیم ، البته کم و بیش ویترین هم دیدیم . بعد رفتیم آب‌میوه بخوریم . آب‌میوه‌فروشه آب طالبی داشت . توجه دارید که ، من تا زمانی که آب طالبی باشه پایه‌ام ، نباشه شیرموز . والسلام . اون وقت امروز چی خوردم ؟

از آقاهه پرسیدم کدومشون شکر نداره .. جل‌الخالق . یک لیوان بزرگ آب زرشک و آلبالو خوردم . برای اولین بار . ( وای باز دهنم آب افتاد . خیلی خوشمزه و نمکین بود . )

بعد اومدیم خونه . باز رفتم برای خودم دوغ گازدار خریدم ، این دفعه مارک پاک . شام یک‌سوم سوسیس بلغاری خوردم ، با سه عدد سیب‌زمینی سرخ‌کرده ، و فکر کنم نزدیک به یک لیتر دوغ .

بعد چی شد ؟

اول این که قهرمان یک تکه‌ی بزرگ سوسیس گذاشت توی بشقابم ، بهش پس دادم گفتم رژیم دارم .

دوم این که دخترک سوسیسش رو زیاد آورد ، گذاشتم توی یخ‌چال و نخوردم .

سوم این که قهرمان دوغ رو از جلوم برداشت ( چون به دلیل فشار خون پایینم یک بار با زیاده‌روی در مصرف دوغ به زیر سرم رفته‌ام ) ، من یواشکی نرفتم سر یخ‌چال از سر بطری هی بنوشم .

چهارم این که شب دو تا پرتغال کوچک خوردم ، قهرمان اصرار کرد به خاطر زیاده‌روی در دوغ‌خوری و سردی نکردن ( که بهش اعتقادی ندارم ) و غیره ، یک دونه خرما بخورم که خوردم اما لذتی ازش نبردم . راحت می‌تونستم نخورم .

و از همه مهم‌تر ، تا دو و نیم صبح فیلم دیدم ، گرسنه‌ام هم شد ، اما هیچی نخوردم ، حتا بقیه‌ی سوسیس دخترک رو .

این مهروش جدید کیه ؟ شما می‌شناسینش ؟؟

گازخواهی مفرط

خب اینو بگم که چند روزه شدیدا افسرده و خاموشم و نمی‌دونم چرا . طبیعتا باعث شد خیلی روی رژیمم نمونم اما دیگه واقعا نمی‌تونم زیاد بخورم . چه خوب . می‌گن معده‌ی آدم جمع می‌شه ؟ همون .

دو سه شب پیش دیدم دارم واسه‌ی یک نوشیدنی گازدار می‌میرم . داشتیم می‌رفتیم بیرون من جلو رفتم که آشغال‌ها رو بذارم سر کوچه ، دیدم نمی‌تونم صبر کنم تا به جایی برسیم . پشت خونه یه بقالی فسقلی هست رفتم ، دلم کن کوکاکولا لایت می‌خواست که طبیعتا نداشت . یک زمزم کوچک گرفتم . بس که این مدت شیرینی نخوردم دو جرعه ازش تونستم بخورم فقط . بس که شیرین بود . اه .

باز همین جور عشق گاز !!! در من باقی موند تا امشب که رفتیم خرید ناگهان دریافتم چی باید بخرم . یک بطری 1/5 لیتری دوغ آبعلی خریدم و فکر کنم دو سوم یا بیشترش رو خوردم . این دو تا نشسته بودند نودل با سوسیس می‌خوردند من قورت قورت دوغ می‌خوردم . البته توی نمایش دخترک یک ساندویچ کوچک الویه خورده بودم به جای شام .

وای الان باز دلم دوغ می‌خواد . یعنی گاز !! می‌خواد .

 

 

یبوسته هنوز به راهه‌ها .. هر شب که سی‌لاکس بخورم فرداش خوبم نخورم هیچی .

 

 

نه خشک و نه تر

اهالی باشتین ، مشکل اون روز رو با سی‌لاکس حل کردم ، یکی دو روزی هم خوب بود . اما باز امروز یبوست وحشتناکی داشتم . فکر کنم باید مدتی سی‌لاکس رو بخورم هر شب .

با این شدت و حدتی که من در یبوست دارم چه جوری باید وزن کم کنم اون وقت ؟؟؟

راستی کی بود می‌خواست هر روز این‌جا بنویسه چی‌ها خورده ؟ هر کی بود فکر کنم داره خونه‌تکونی می‌کنه وقت نداره .  :-)

 

به هر حال تا جایی که یادم میاد ، امروز صبحانه یک تخم مرغ پخته خوردم با یک گوجه‌فرنگی و حدود سه سانت نون جو به قطر یک سانت و نیم سانت مربع پنیر ، به علاوه‌ی هزار تا چای .

ناهار حدود 50 گرم ماهی تن بدون روغن خوردم با حدود هفت سانت نون بولکی و یک پر پیاز .

عصر یک لب به شیرموز دخترک زدم ، در این حد که گلوی خشکیده‌ام تر بشود . ( همه جام خشک شده دیگه ) . بعد نیمی از اسنکش رو خوردم . ( از همین‌هایی که 500 تومن می‌فروشند و روش پر از سس و توش پر از پنیر پیتزاست ) . بعد هم یک اسکوپ از ته بستنی شکلاتی کم‌شیرین دخترک که باقی مونده بود . خاک بر سرم .

شب هم تازه کمی .. واقعا کمی .. کیک تولد خوردم .

این جوری شد که آخر شب گفتم غلط بکنم شام بخورم . یک سیب کوچک خوردم و بس .

ورزش هم که نکردم . دوره‌ی یک ماهه تموم شد و رفت برای اون بر تعطیلات نوروزی .

 

ای ترازو مرا دریاب .

 

 

 

 



 

چنان خشک شده‌ایم که ترک می‌خوریم

یبوست دارم شدیدا .

یبوست غیر از تمام مزخرفاتی که در بدن آدم ایجاد می‌کنه ( سردرد و پوست بد و درد شکم و ... ) جلوی کاهش وزن رو می‌گیره .

خیلی طبیعیه ، نه آب می‌خورم نه سالاد ، میوه هم که روزی یک دونه . ببخشیدا ، این روده‌ی بدبخت من چه جوری کار کنه آخه ؟؟؟

امروز اگه باز هم آب نخوردم ، شب دیگه حتما یه سی‌لاکس می‌خورم . این جوری که نمی‌شه .



 

 

 

I am stronger than I think ...

از صبح هیچی نخوردم . دیر بیدار شدم و خیلی کم کار خونه کردم . داشتم ظرف‌های کثیف رو می‌چیدم توی ماشین ، یک پیش‌دستی توی یخ‌چال بود که باقی غذای دی‌روز دخترک توش بود ، دو قاشق پلو و ذره‌ای اسفناج پخته و یک باریکه مرغ .

خوردمش .

اصلا نتونستم مقاومت کنم . خیلی کم بود ولی آی مزه داد .. آی مزه داد ..

حالا مثل خل‌ها هر بار در یخ‌چال رو باز می‌کنم زل می‌زنم به نصفه‌ی ساندویچ هات‌داگ دی‌شبم که هی می‌گه بیا منو بخور .. بیا منو بخور ..

.

.

.

.

.

.

هات‌داگ رو نخوردم . موند تا شب که دخترک به عنوان شام خورد .

در واقع تا ناهار هیچی نخوردم . ناهار 12 قاشق پلو ( دو سهم نان ) و خورش بادمجون شامل گوجه‌فرنگی و یک بادمجون سرخ‌کرده ( که گذاشتم به حساب دو سهم روغن امروزم ) و سه تکه گوشت خورشتی ریز که شد دو سهم گوشت .

عصر رفتم باشگاه و خیلی از خودم راضی بودم ، اما بعدش همون جا خودم رو وزن کردم و با توجه به این که همه می‌گفتند وزنشون با وزن ترازوی خونه‌شون یکی بوده ، حال من بد شد ، چون پنج و نیم کیلو بیش‌تر از خونه نشون می‌داد ، یعنی صد و نیم .

اومدم خونه و صاف رفتم افتادم روی تخت و درست یک ساعت گریه کردم . احساس می‌کردم دنیا روی سرم خراب شده . این همه زحمت بکشی و بعد ببینی ترازو خرابه ؟ پس یعنی اون موقع که این ترازو منو 103 نشون می‌داد ، من 108 بودم ؟ به راحتی در اون لحظه می‌تونستم خودم رو بکشم .

اولین تصمیمی که گرفتم این بود که برم برای خودم یک بشقاب پررررررررررر از پلو و خورش بکشم و بخورم . بعد برای قهرمان تعریف کردم و دوباره یک عااااااااالمه گریه کردم . قهرمان خیلی حرف‌های خوبی زد از این قبیل که آدم خودش رو باید با خودش بسنجه و به هر حال تو با این ترازو وزن کم کرده‌ای و الان در یک بحران هستی اگه غذا بخوری همه‌ی زحماتت به هدر می‌ره و خودت رو کنترل کن تا این بحران بگذره و از این حرف‌ها ، ولی من هی اشکم در می‌اومد ، که یهو قهرمان گفت اصلا تو چرا واسه‌ی 5 کیلو داری گریه می‌کنی ؟ باید واسه‌ی 50 کیلو گریه کنی ، کارت درست مثل اینه که یکی مرده باشه و تو به خاطر انگشتش که شکسته بوده گریه کنی ، و خلاصه این قدر گفت و گفت تا من به‌تر شدم .

کمی پنیر خوردم با چای و حالم به‌تر شد ( یک سهم شیر ) و بعد یک پرتغال ( یک سهم میوه ) .

شام هم یک تخم مرغ خوردم با یک گوجه‌فرنگی . گوجه که حساب نیست ، تخم مرغ هم یک سهم گوشت . یک سهم هم نون خوردم .

به این ترتیب امروز سهم تنقلات و یک سهم از گوشت رو نخوردم .

 

اما هنوز هم حالم خوب نیست .