کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"
شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟!
بابا عجب برفی اومد دیروز واقعا خیابونا ,درختا ,ماشینا و... همه چی سفیدو قشنگ شده بودواقعا طبیعت آدم رو خیره می کنه امروز از اون همه سفیدی فقط یه ذره گل و شلش مونده بود البته بازم خوبه مخصوصا واسه ما تهرانی ها که زیاد از این چیزا نمی بینیم
من امروز اولین روزه دانشگاهم رو واسه کارشناسی ارشد رفتم ,کلاس خوبی بود ولی احساس کردم یه ذره تنبلیم می یاد واسه درس خوندم البته فکر کنم کم کم یخم آب شه مثله برفا
من یه کتاب دارم به اسم "بدون اضافه وزن" از خانم "کارن دارلینگ" خیلی کتاب خوبیه سعی می کنم هر وقت فرصت کردم یه بخش از اونو اینجا بنویسم تا هم برای خودم یادآوری بشه هم شاید برای هم گروهی های تپلی عزیز مفید باشه امیدوارم وقت کنم آخه من خیلی کمبود وقت دارم برای همینم به اکثر کارایی که مد نظرم هست نمی رسم واسه همین تصمیم گرفتم یه برنامه مشخص برای روزهای هفته در یه دوره زمانی معین بنویسم و یه برنامه هدف تا خودم رو بتونم بررسی کنم هر وقت تنظیمش کردم اینجام می زارمش
من یه عالمه خوشحالم امروز 1/1/2008 بود من امروز اولین روز ورزشم رو رفتم ,اولین کیلو وزنم رو بعد از عضویت در گروه سه شنبه ها کم کردم و اولین کامنت هام رو از لیلی عزیز و دکتر سارا مهربون گرفتم
خلاصه فکر کنم این سال جدید هم برای من هم برای همه دوستان گروه اومد داره ,مطمئنم همه کلی بلربی میشن تا آخره سال
امروز که رفتم سالن ورزش خوشبختانه!! دو تا خانم بیشتر داخل سالن نبودن چون من حسابی خجالت می کشیدم از هیکلم برای اینکه لباس چسب پوشیده بودم ,چشمتون روزه بد نبینه شکم از این ور,پهلو از اون ور ,گوشتای خط سوتین از اون یکی ور و... زده بودن بیرون
اولش معذب بودم ولی بلاخره موفق شدم با خودم کنار بیام و مثله بچه های خوب وایسم ورزشم رو بکنم
خلاصه کلی کیف کردم و متاسف شدم که چرا تا حالا به فکر خودم و سلامتیم نبودم به همکارم هم گفتم ما خانم ها مخصوصا اگه کارمند هم باشیم اصلا به خودمون اهمیت نمی دیم همه چیز رو ,کار؟,خون,همسر,بچه,خانواده و... رو مقدم بر خودمون می دونیم
مطمئنم همه بچه های گروه از این 1/1/2008 به بعد همه , هم هوای خودشون و هم دوستای مهربونشون تو گروه رو دارن
سلام ،من باخره موفق شدم عضو گروه انار بشم و از اين بابت خيلي خوشحالم امروز روز 24 رژيم من هست،اگرچه كامل كامل رعايت نكردم ولي بازم خوبه خيلي ناراضي نيستم
از امروز مي خوام برم ورزش اگر خدا بخواد 2 روز در هفته مي خوام برم باشگاه و،مي خوام دوباره شروع كنم به نوشتم چيزهايي كه در طول روز مي خورم
اين دفعه ديگه مي خوام عزمم رو جزم كنم و تا آخرش برم
پیشنهاد می کنم برای خوردن میوه کمتر سالاد میوه درست کنید اینطوری هم میوه کمتری می خورید هم خوشمزه تره و از همه مهمتر اینکه دلتون برای خودتون نمی سوزه که باید اینقدر کم میوه بخورید چون وقتی از هر میوه یک مقدار تو کاسه می ریزید حجمش زیاد میشه خوبه نهههههههه؟؟؟
مثلا من دیروز چند حبه انگور رو با نصف پرتقال و نصف انار متوسط خورد کردم و با هم مخلوط کردم چند حلقه نازک موز هم گذاشتم روش - خوشمزه - خوش رنگ -و زیاد خیلی خوب بید