با تاخیری یک هفته ای سال نو میلادی تک تک دوستان مبارک !تعطیلات جایی نرفتم هفته اول که روی تخت وزیر پتو مشغول فین فین ولرزیدن بودم ولی هفته دوم خیلی خوب بود و مهمونی وگهگداری با دوستان توی یک کافه قراری گذاشتن وگپ زدن برنامه این تعطیلات بود. از همه بهتراین که وزنم نه تنها با توجه به مهمونی ها وبیکاری که معمولا عامل بهم ریختن برنامه واضافه وزنه زیاد نشد بلکه حرکت پاندولی وزنم روبه سرازیری شده ! نکته منفی اینه که اصلا ورزش نکردم دلیل نمیارم چون میشه بهونه. تغییر خوب دیگه اینه که صورتم خیلی بهتر شده من فکر کنم نصف وزنم از صورتم کم شده بود وعکسای تولدم رو که دیدم اشکم دراومد ولی چند تا از دوستایی که یک ماهی میشد منو ندیده بودند گفتند صورتم یکم بهتر شده با اینکه وزن هم کم کردم خودم فکر میکنم دلیلش آرامش بیشتره وبهتر غذا خوردن حالاباید خوابمو درست کنم و ورزشو جدی تر شروع کنم مثل چند ماه پیش
روز چهارشنبه باران عزیز رو دوباره دیدم من خیلی خوش شانسم که با دوست خوبی مثل باران جون توی یک شهرزندگی میکنم و میشه گهگداری بریم توی یه کافه دنج ساعتها بنشینیم و گپ بزنیم
دوشنبه یه سفر کوتاه میرم تموم سعیم رو میکنم که مراقب باشم زیاده روی نکنم چون وزنم تازه داره تکون میخوره بعد از اون ایست صبورانه اش واگریکم وا بدم دوباره روز از نو روزی ازنو
بد جوری سرما خوردم ازوقتی اومدم اینجا در طول زمستون یکی دوهفته درمیون سرما میخورم خیلی هم مراقبم که خوب لباس بپوشم .از دیروز تب ولرز دارم وقیافه ام شبیه لبو شده انقدر فین فین کردم بینی ام قرمز وچشما قرمز خلاصه که دیدنی شدم. این دوروز هم ازصبح تا شب باید بیرون می بودم ونشده استراحت کنم اگر فقط میشد یه روز کامل توخونه میموندم وتواین هوای سرد نمیرفتم بیرون زودی خوب میشدم.دوشنبه رفتم دویدم ولی دیروز وامروز نرفتم بدوم که حالم بدتر نشه دوروز وقت دارم که روبه راه بشم چه معنی داره آدم تو تعطیلات مریض باشه
هفته پیش بالاخره ورزش رو شروع کردم اون هم مرتب ورو برنامه .شرایط مناسب نبود ولی سعی کردم وقت بسازم وهرجوری برم سخت بود ولی به حس خوب بدش می ارزید (این جنبش غیرت بنده ناشی از پست انار ودویدنش تو اون هوای سرد وهمین طور پست جیرجیرک جون که تو این برنامه شلوغش رفته بود ورزش کرده بود خوب من دیدم باید خجالت کشیده وبزنم بیرون وبدوم
به تک تک بچه هایی که هنوز توی سایت فیت دی نمینویسند توصیه میکنم شروع کنند من که کلی چیز دستگیرم شد و به ایراد تغذیه ام پی بردم من معمولا پرخوری نمیکنم ومیزان کالری دریافتی شاید کمتر ازنرمال هم بشه( که تمام سعیم از اول که به گروه پیوستم این بود که کم خوری نکنم چون تا همین حالا هم دارم چوب کم خوری های اون زمان رو میخورم)ولی طی مرور هر روزم توی فیت دی و نموداری که داره دیدم چقدر درصد پروتئین دریافتی کمی دارم و هر روز بیشتر روش کار کردم وخیلی بهتر شده
یکی از عواقب مطالب پست قبل که بهش اشاره کرده بودم این شد که زیادی به خودم سخت نمیگیرم این سختگیری همیشه برای من نتیجه عکس میده وقتی ازاندازه میگذره الان بارها پیش میاد که بیرون غذا میخورم وسعی میکنم انتخاب سالمی کنم وحتی اگه یه چیزی خوردم مثل شیرینی وچیزی که چرب وچیلی باشه به جای سرزنش خودم که باعث میشه تموم روز رو ول بدم وبگم گند زدم وبقیه روز رو هم بدخوری کنم ,از اون وعده خوشمزه لذت میبرم و بعدش با ورزش بیشتر ویا کمتر کردن وعده های بعدی و سالم تر خوردن روز بعد جبرانش کنم البته پر معلومه که هر روز به خودم از این لطف ها نمیکنم فقط گهگداری مثلا جمعه با باران جونم رفته بودیم بیرون من برنامم این بود که سوپ بخورم ولی اون روز سوپی که من دوست دارم رو نداشتند منم چون گرسنه بودم نمیتونستم کافی خالی بخورم وشیرینی های اونجا هم بی نظیره خوب نتیجه اینکه یه شیرینی خوشمزه سفارش دادم وبا کافی خوردم با لذت کامل .بعدش در عوض تا خونه پیاده روی کردم وبعدش رفتم باشگاه ورزش کردم واومدم خونه شامم روخوردم حالا اگه یک ماه پیش بود با عذاب وجدان شیرینی رو میخوردم بعدش با ترن میرفتم خونه و شام هم نمیخوردم حالا کدوم نتیجه اش بهتره؟
یادمه یه دوستی داشتم که دوتا برادر دوقلو داشت اینا تو سن بلوغ بودند ودوتایی با هم از این آنفلونزاهای ناجورگرفتند وسه چهار روز فقط خواب بودند و درازکش .تعریف میکرد که یه دفعه بلند شدند چند سانت بلند شده بودند البته من هیچ وقت حرفشو جدی نگرفته بودم تا طی این دو سه روزی که از جمعه شب تا حالا خودم چپه شدم وهمش خواب بودم با اینکه زیاد نخوردم یه دفعه یک کیلو ونیم وزنم زیاد شده حتما این هم یه نوع عارضه سرماخوردگی باشه وحالا چون بنده در سن رشد نبودم قد نکشیدم ووزنم زیاد شده
راستی چهارشنبه گذشته رفتم فیلم پرسپولیس مرجان ساتراپی رو دیدم از تعطیلات به بعد میره برای نمایش از دست ندیدش من مدتها پیش کتابش روخونده بودم ومنتظر فیلمش بودم که اکران اولش رو توی نیویورک از دست دادم وفکر میکردم باید تا اکران عمومیش صبرکنم که خوشبختانه یکی از دوستام روز چهارشنبه خبرم کرد وباهم رفتیم
دیدم خیلی وقته ابراز وجودی نکردم گفتم بیام خدمتون عارض بشم که سخت مشغول بخوربخور در این تعطیلات بودم و امیدوارم تا فردا ختم به خیر بشه .البته این مسئله کاملا تحت کنترل بود نه اینکه پرخوری نکرده باشم دروغ چرا؟تا قبر...ولی به دلایلی که الان حسش نیست بگم تصمیم گرفتم به خودم مرخصی بدم و تو مرخصی هم خبری از عذاب وجدان ونقد خودم نباشه. بخورم وبگم نوش جون وآخر شب هم با یادآوری چیزایی که خوردم کیف کنم نه اینکه مرگم بگیره وبه خودم بد وبیراه بگم وهمین هم شد. دوستان! این چند روز ما همه جوره کیف کردیم ومرخصی خوبی بود البته یادآورشوم که منطقی پشت این مرخصی نهفته بود ودنبال نتیجه ای هم درنهایت بودیم .تا جایی که مشخص است ما تا حالا خوش گذرانده ایم همه جوره! که قسمتی که مربوط به خورد وخوراکمان بود اینجا مکتوب کردیم .حالا بماند نتیجه اش که متعاقبا درپستهای بعدی خواهم نوشت خواه مثبت وخواه منفی! دست کمش این است که چند روزی ما کیف دنیا را کردیم
امروز روز اول هفته آخر برنامه 24هفته اي دويدنم بودیعنی 30دقیقه دویدن تو اين کتاب برنامه هرهفته تو يک صفحه بود وبالاي هر کدوم يک جمله نوشته شده بود که اکثرا جالب بود وبا شرايطي که آدم تو اون هفته وپروسه برنامه داشت ميخوند دو جمله آخر که براي دوهفته آخر بود رو اينجا مينويسم
"Nothing is particularly hard if you divide it into small steps."
-Henry Ford
"Do what you can,with what you have,where you are.'
-Theodore Roosevelt
اين برنامه دويدن جز اينکه منو تبديل کرد از آدمي که هميشه دنبال معافي ازورزش تو مدرسه بود به کسي که الان از دويدن لذت ميبره خيلي چيزاي ديگه هم داشت من زماني که شروع کردم اين برنامه رو دويدن 10 دقيقه بدون واستادن مثل يه رويا بود تو اين مدتي که اومدم اينجا سيستم زندگيم خيلي برخلاف ميلم بوده از کاري که مورد علاقه ام بود دورشدم به دلايلي نتونستم برم دنبال گرفتن دکترا و مشکلاتي تو رابطه عاطفي (که خيلي باارزش بود ) با اين مهاجرت پيش اومد خلاصه انگار همه چي رو سر جاش ساکن نگه داشته بودن جز زمان واين مسئله درصد رضايت دروني من به صفر ميرسوند وتمام روز چه زماني که سر کار ميرفتم و يا سرکلاس, مشغول کاري بودم که هيچ لذتي ازش نميبردم وهمه اينها تو دراز مدت باعث ميشه حس کني از آدم فعالي که بودي تبديل شدي به يه موجود .... پيشرفت قدم به قدم تو اين برنامه وحس کردن تغييراتي که ميکردم خيلي به روحيه ام کمک کرد قبلا هم گفتم من در آستانه افسردگي بودم وکندن از خونه برام يه پروژه محسوب ميشد ولي وقتي ميرفتم وميدويدم مثل اينکه انرژي به من تزريق شده بود حداقل يه کاري بود که با علاقه داشتم انجامش ميدادم و درضمن توي يه کاري داشتم به جلو حرکت ميکردم به جاي درجازدن
علاوه بر همه اينها من از اين پروسه کلي درس گرفتم از تک تک بالا پاييناش همين جمله که اين بالاست شايد 10 بارخونده بودمش ولي الان کاملا حسش ميکنم اين روياي دويدن وباحسرت نگاه کردن به آدمايي که توسنترال پارک ميدويدند ويا شرکت تو مسابقه 5کيلومتر که به نظرم مثل شکستن شاخ غول بود(انار ميدونه اينو .اناريادته تو ايميلي که برات داده بودم تو جواب سوالت که قصد شرکت تو مسابقه رو دارم يانه ؟گفته بودم آره آرزومه ولي حالا بايد صبرکنم که 24هفته تموم بشه و...الان که نميشه و توتشويقم کردي وگفتي تا آخر اين ماه بايد يه مسابقه شرکت کني)حالا عملي شده ميتونم بدوم وزود به نفس نفس نيافتم توي دوتا مسابقه شرکت کردم آره خيلي زمان برد ولي ازتصور من خارج بود که عملي بشه دويدن ومهديس با هم تو ذهن من خيلي دور بودند.همين شدن ها همين رسيدن به هدف هاي هفته اي به من کمک کرد يکي از بزرگترين تصميم هاي زندگيمو بگيرم با اطمينان کامل اين تيکه اش مهمه با اطمينان کامل.دوستاي نزديکم ميدونند که من شب قبل از مسابقه دومي که دادم چه تصميمي گرفتم وچه رابطه اي روتموم کردم و باورشون نميشد وقتي بهشون گفتم فردا مسابقه رو ميدم بعدها به من گفتند فکر ميکرديم تا چند وقت همه چي روتعطيل کني بخواي تنها باشي خودت وخودت .باور کنيد تموم شدن يه رابطه بالاي 10سال چيز کمي نيست. بين مسابقه اول ودوم يک هفته فاصله بود تو مسابقه اول وقتي مايل آخر تو اون گرما حس کردم بايد ديگه راه برم ونميکشم به خودم ميگفتم بايد قوي باشي يه جوري انگار شرط اين بود اگه بتوني ازپس اين بربيا از پس اين تصميمت هم برمياي مايل آخر رو مثل خل ها با خودم حرف ميزدم واشکم دراومده بود به خط پايان که رسيدم بابا هنوز نرسيده بود و مشغول پارک ماشين بود وقتي رسيدم حس کردم همه چي تموم شد تکليفم با خودم روشن بود نميدونستم ميرم يا ميمونم؟ ولي ميدونستم من تنهايي ميتونم ازپسش بربيام ته خط هم مثل همين جا کسي منتظرم نيست چه برم چه بمونم يک هفته اي که بين اين دو مسابقه بود من مثل يه ماهي بيرون از آب بودم سبک سنگين کردن نهايي که تو هرکفه دو چيز مساوي بود از حس گرفته تا منطق .يک شب قبل از مسابقه تصميم گرفتم به همه گفتم وبدون اينکه شب رو خوابيده باشم رفتم براي مسابقه.اين بار مسيرمسابقه متفاوت بود وهم آدمي که توش ميدويد دوتا تپه ناجور داشت وشيب تندي داشت منم که معمولا روي تردميل ميدوم برام خيلي سخت بود وبارها وسط راه گفتم نميتونم صداي هن وهن نفسام ديوونم کرده .بود انگار نهيب ميزد نميتوني نميتوني همين جور ازپشتم ميومدند وازمن ميزدند جلو وکسي روپشت سرم نميديدم توي اون فضاي جنگلي ياد تک تک روزاي اي دوسال افتادم ياد تک تک لحظه هايي که بريده بودم ولي باز هم بلند شده بودم ياد ديروز افتادم که چه کاري کردم وبرعکس مسابقه قبل به خودم گفتم وقتي تونستي ازپس اين تصمميم توزندگيت بربياي اين روهم ميتوني تمومش کني مهم نيست که چقدرطول ميکشه ولي بايد تمومش کني ميتوني تمومش کني خيلي سخت بود با بيخوابي يک هفته و...انرژي کم ومسيري که انتظارشو نداشتم ولي تمومش کردم.
يه خانومي پشت من بود نيم مايل آخر همسرش اومد وکنارش دور مسير ميدويد وتشويقش ميکرد و...يه لحظه من واستادم نزديکاي خط پايان بود ديدم يکي داره ميزنه روشونم وميگه نه وانستا الان نه الان وقتش نيست تو ميتوني بدو بيا بايد باهم بدويدم تا خط پايان حالا عکس اين خانم رو ميزارم خيلي اين تشويقش کمکم کرد وخيلي جالب بود خودش به زور ميدويد وخسته بود ولي انرژي که از همراهش گرفته بود رو سريع بامن شريک شد و باورکنيد تا آخرمسابقه با اون نفس نفسي که ميزد با من حرف زد وبه عبارتي منو کشوند تا خط پايان اين يه جورايي بزرگي آدمو نشون ميده هيچ وقت فراموش نميکنم
خيلي پرحرفي کردم وپراکنده گويي ولي امروز براي من خيلي روزقشنگي بود ديشب يک ساعت توسرما راه رفتم واين مسيري که اومدم رودوره کردم ديدم جزدويدن خيلي چيز ياد گرفتم خيلي واين چيزا چقدر کمکم کرده امروز که 30 دقيقه رو يه نفس دويدم اومدم کتابو نگاه کردم که تو جدول بعد از30 دقيقه دويدن نوشته تبريک !خيلي بهم مزه کرد اين بیست و چهارهفته تموم شد درست زماني که مهديس داره نوع زندگيش رو عوض ميکنه اول راهه با يه عالمه هدف که براش يکم دور از ذهنه ولي اين برنامه بهش ياد داده وثابت کرده چيزاي دور ازذهن هم يه روزي نزديک ميشه وقابل دسترس اگه فقط مسيرت روپيدا کني وحرکت کني شايد طول بکشه شايد شاید سخت باشه شاید بین مسیر وقفه ای پیش بیاد ولی به هدف میرسی پس نشین وغصه روزای گذشته رونخور واز روزای آینده نترس حالا که مسیر وهدفت روشن شده حرکت کن . آروم آروم وکم کم مثل دویدنهای کوتاه 30ثانیه ای اول برنامه شاید قدمهای کوچکی باشه وفکر کنی با این قدمها حالا حالا تا هدفت را ه داری ولی همین ها آماده ات میکنه برای قدمهای سریعتر وبلندتر
نیم ساعت دویدن طبق برنامه هفته بیست وسوم 28 دقیقه دویدن ا دقیقه راه رفتن 1دقیقه پیاده روی
سرعت میانگین :4.8 مایل برساعت مسافت:2.41 مایل کالری :281
خیلی حال کردم بعد از مدتها با لذت دویدم با وجود بدن دردی که دارم فقط نمیدونم من چرا یواشم قبلا همشو با 5مایل برساعت میدویدم الان یه مقداریشو با 4.5دویدم قبل از این وقفه ها حتی با 5.5 هم میدویدم ولی کلا تند دویدن برای من هنوز راحت نیست امروز یه دختری کنارم میدوید همش با سرعت ثابت 6.5میدوید میدونم نباید این جوری قیاس کرد من چه میدونم اون خانم چند وقته داره تمرین میکنه ومیدوه و آمادگی بدنش چقدره ؟وچه ورزشای دیگه ای میکنه .میدونم باید خودمو باخودم فعلا قیاس کنم وروند پیشرفت وپسرفت خودمو بررسی کنم ولی خوب آدمیزاد وبلند پروازی وعدم رضایت .خوب دیگه منم دلم میخواد تند تربدوم عجب پرروام من!انگار نه انگار که پارسال همین موقع 2دقیقه هم نمیتونستم بدوم بازهم غر میزنم .به جای غر زدن باید بیشتر تلاش کنم .خودم میگم و خودم جواب خودمو میدم بچه خل شد رفت
شام:سالاد کاهو وسبزیجات بدون سس دوتا هات داگ 90کالری
یک تکه کوچولو خیلی کوچولو نون بربری 200 کالری؟
بامیه با یک لیوان چای200 کالری
میبینید همه خرابکاری های من بعد از 8شبه باید خونه روپاکسازی کنم که شبا وقتی هوس جنبیدن دهن به سراغم اومد از این خوراکیهای وحشتناک نداشته باشم من عاشق بامیه ام وقتی تو خونه باشه سخت بتونم ازش بگذرم الان هم کلی خودداری کردم که کم خوردم وبیخیال بقیه اش شدم