مینویسم که یادم بمونه
امروز روز اول هفته آخر برنامه 24هفته اي دويدنم بودیعنی 30دقیقه دویدن تو اين کتاب برنامه هرهفته تو يک صفحه بود وبالاي هر کدوم يک جمله نوشته شده بود که اکثرا جالب بود وبا شرايطي که آدم تو اون هفته وپروسه برنامه داشت ميخوند دو جمله آخر که براي دوهفته آخر بود رو اينجا مينويسم
"Nothing is particularly hard if you divide it into small steps."
-Henry Ford
"Do what you can,with what you have,where you are.'
-Theodore Roosevelt
اين برنامه دويدن جز اينکه منو تبديل کرد از آدمي که هميشه دنبال معافي ازورزش تو مدرسه بود به کسي که الان از دويدن لذت ميبره خيلي چيزاي ديگه هم داشت من زماني که شروع کردم اين برنامه رو دويدن 10 دقيقه بدون واستادن مثل يه رويا بود تو اين مدتي که اومدم اينجا سيستم زندگيم خيلي برخلاف ميلم بوده از کاري که مورد علاقه ام بود دورشدم به دلايلي نتونستم برم دنبال گرفتن دکترا و مشکلاتي تو رابطه عاطفي (که خيلي باارزش بود ) با اين مهاجرت پيش اومد خلاصه انگار همه چي رو سر جاش ساکن نگه داشته بودن جز زمان واين مسئله درصد رضايت دروني من به صفر ميرسوند وتمام روز چه زماني که سر کار ميرفتم و يا سرکلاس, مشغول کاري بودم که هيچ لذتي ازش نميبردم وهمه اينها تو دراز مدت باعث ميشه حس کني از آدم فعالي که بودي تبديل شدي به يه موجود .... پيشرفت قدم به قدم تو اين برنامه وحس کردن تغييراتي که ميکردم خيلي به روحيه ام کمک کرد قبلا هم گفتم من در آستانه افسردگي بودم وکندن از خونه برام يه پروژه محسوب ميشد ولي وقتي ميرفتم وميدويدم مثل اينکه انرژي به من تزريق شده بود حداقل يه کاري بود که با علاقه داشتم انجامش ميدادم و درضمن توي يه کاري داشتم به جلو حرکت ميکردم به جاي درجازدن
علاوه بر همه اينها من از اين پروسه کلي درس گرفتم از تک تک بالا پاييناش همين جمله که اين بالاست شايد 10 بارخونده بودمش ولي الان کاملا حسش ميکنم اين روياي دويدن وباحسرت نگاه کردن به آدمايي که توسنترال پارک ميدويدند ويا شرکت تو مسابقه 5کيلومتر که به نظرم مثل شکستن شاخ غول بود(انار ميدونه اينو .اناريادته تو ايميلي که برات داده بودم تو جواب سوالت که قصد شرکت تو مسابقه رو دارم يانه ؟گفته بودم آره آرزومه ولي حالا بايد صبرکنم که 24هفته تموم بشه و...الان که نميشه و توتشويقم کردي وگفتي تا آخر اين ماه بايد يه مسابقه شرکت کني)حالا عملي شده ميتونم بدوم وزود به نفس نفس نيافتم توي دوتا مسابقه شرکت کردم آره خيلي زمان برد ولي ازتصور من خارج بود که عملي بشه دويدن ومهديس با هم تو ذهن من خيلي دور بودند.همين شدن ها همين رسيدن به هدف هاي هفته اي به من کمک کرد يکي از بزرگترين تصميم هاي زندگيمو بگيرم با اطمينان کامل اين تيکه اش مهمه با اطمينان کامل.دوستاي نزديکم ميدونند که من شب قبل از مسابقه دومي که دادم چه تصميمي گرفتم وچه رابطه اي روتموم کردم و باورشون نميشد وقتي بهشون گفتم فردا مسابقه رو ميدم بعدها به من گفتند فکر ميکرديم تا چند وقت همه چي روتعطيل کني بخواي تنها باشي خودت وخودت .باور کنيد تموم شدن يه رابطه بالاي 10سال چيز کمي نيست. بين مسابقه اول ودوم يک هفته فاصله بود تو مسابقه اول وقتي مايل آخر تو اون گرما حس کردم بايد ديگه راه برم ونميکشم به خودم ميگفتم بايد قوي باشي يه جوري انگار شرط اين بود اگه بتوني ازپس اين بربيا از پس اين تصميمت هم برمياي مايل آخر رو مثل خل ها با خودم حرف ميزدم واشکم دراومده بود به خط پايان که رسيدم بابا هنوز نرسيده بود و مشغول پارک ماشين بود وقتي رسيدم حس کردم همه چي تموم شد تکليفم با خودم روشن بود نميدونستم ميرم يا ميمونم؟ ولي ميدونستم من تنهايي ميتونم ازپسش بربيام ته خط هم مثل همين جا کسي منتظرم نيست چه برم چه بمونم يک هفته اي که بين اين دو مسابقه بود من مثل يه ماهي بيرون از آب بودم سبک سنگين کردن نهايي که تو هرکفه دو چيز مساوي بود از حس گرفته تا منطق .يک شب قبل از مسابقه تصميم گرفتم به همه گفتم وبدون اينکه شب رو خوابيده باشم رفتم براي مسابقه.اين بار مسيرمسابقه متفاوت بود وهم آدمي که توش ميدويد دوتا تپه ناجور داشت وشيب تندي داشت منم که معمولا روي تردميل ميدوم برام خيلي سخت بود وبارها وسط راه گفتم نميتونم صداي هن وهن نفسام ديوونم کرده .بود انگار نهيب ميزد نميتوني نميتوني همين جور ازپشتم ميومدند وازمن ميزدند جلو وکسي روپشت سرم نميديدم توي اون فضاي جنگلي ياد تک تک روزاي اي دوسال افتادم ياد تک تک لحظه هايي که بريده بودم ولي باز هم بلند شده بودم ياد ديروز افتادم که چه کاري کردم وبرعکس مسابقه قبل به خودم گفتم وقتي تونستي ازپس اين تصمميم توزندگيت بربياي اين روهم ميتوني تمومش کني مهم نيست که چقدرطول ميکشه ولي بايد تمومش کني ميتوني تمومش کني خيلي سخت بود با بيخوابي يک هفته و...انرژي کم ومسيري که انتظارشو نداشتم ولي تمومش کردم.
يه خانومي پشت من بود نيم مايل آخر همسرش اومد وکنارش دور مسير ميدويد وتشويقش ميکرد و...يه لحظه من واستادم نزديکاي خط پايان بود ديدم يکي داره ميزنه روشونم وميگه نه وانستا الان نه الان وقتش نيست تو ميتوني بدو بيا بايد باهم بدويدم تا خط پايان حالا عکس اين خانم رو ميزارم خيلي اين تشويقش کمکم کرد وخيلي جالب بود خودش به زور ميدويد وخسته بود ولي انرژي که از همراهش گرفته بود رو سريع بامن شريک شد و باورکنيد تا آخرمسابقه با اون نفس نفسي که ميزد با من حرف زد وبه عبارتي منو کشوند تا خط پايان اين يه جورايي بزرگي آدمو نشون ميده هيچ وقت فراموش نميکنم
خيلي پرحرفي کردم وپراکنده گويي ولي امروز براي من خيلي روزقشنگي بود ديشب يک ساعت توسرما راه رفتم واين مسيري که اومدم رودوره کردم ديدم جزدويدن خيلي چيز ياد گرفتم خيلي واين چيزا چقدر کمکم کرده امروز که 30 دقيقه رو يه نفس دويدم اومدم کتابو نگاه کردم که تو جدول بعد از30 دقيقه دويدن نوشته تبريک !خيلي بهم مزه کرد اين بیست و چهارهفته تموم شد درست زماني که مهديس داره نوع زندگيش رو عوض ميکنه اول راهه با يه عالمه هدف که براش يکم دور از ذهنه ولي اين برنامه بهش ياد داده وثابت کرده چيزاي دور ازذهن هم يه روزي نزديک ميشه وقابل دسترس اگه فقط مسيرت روپيدا کني وحرکت کني شايد طول بکشه شايد شاید سخت باشه شاید بین مسیر وقفه ای پیش بیاد ولی به هدف میرسی پس نشین وغصه روزای گذشته رونخور واز روزای آینده نترس حالا که مسیر وهدفت روشن شده حرکت کن . آروم آروم وکم کم مثل دویدنهای کوتاه 30ثانیه ای اول برنامه شاید قدمهای کوچکی باشه وفکر کنی با این قدمها حالا حالا تا هدفت را ه داری ولی همین ها آماده ات میکنه برای قدمهای سریعتر وبلندتر


چندروز پيشا داشتم عكس هاتو ميديدم.اولا كه تغييرات فرم پاهام واقعا باور نكردنيه.خيلي.......بعدشم كلا هيكل كشيده ورو فرمي داري.خوش تيپي وريز نقش.حالا خدا عالمه كه بدونه لباس چيه وچه جورريه كه ميخ واي چهار كيلو ديگه هم كم كني.