I Hate myself
خیلی عصبانیم وناراحت دنبال یه بهونه میگردم که بزنم زیرگریه تو این مدت که با گروه همراهم روزایی بوده که فشارهای زیادی روم بوده. من الان تومرحله ای از زندگیم هستم که باید تصمیم مهمی بگیرم که شاید تغییر اساسی تو کل مسیرزندگیم باشه وخیلی تحت فشارم ولی تو این مدت حس مثبتی که باشروع ورزش و تغییر عادت های تغذیه بدست آوردم کلی کمکم میکرد که این شرایطو با آرامش بیشتری کنترل کنم ومنطقی تر برای زندگیم تصمیم بگیرم عملا قبل از شروع دویدن به اندازه ای روحیه ام پایین بود که دنبال روانپزشک خوب میگشتم وروانشناسی که ایرونی باشه چون حس میکردم تنهایی نمیتونم ازپسش بربیام ولی با شروع دویدن کلی روحیه گرفتم تغییرای مثبتی رو تو درونم حس میکردم زمین به آسمون میومد برنامه ورزشم تعطیل نمیشذ خلاصه کلام تو چندماه گذشته تنها قسمتی از زندگیم که از اون احساس رضایت میکردم همین پیگیری ورزش وهمراهی با گروه بود که کم هم نبود
حالا الان دوهفته میشه که نرفتم بدوم دوباره بدغذا میخورم وعده های اصلی غذاحذف شده و همش چرت وپرت میخورم اینا همش از یه ناراحتی و پایین اومدن روحیه شروع شد که همزمان با پریودم هم بود گفتم خوب به خودم سخت نگیرم یه استراحت به خودم بدم ولی نتیجش این شد که همین حسی که دوهفته است از برنامه دویدن عقب افتادم هم مزید برعلت شده برای افسردگی وعدم رضایت ازخودم .به اندازه ای بد شدم که کنترل ومدریت زمان از دستم دراومده همش بهونه میارم که دیره الان برای جیم الان گرمه برای پارک رفتن از فردا شروع میکنم ولی بازم فردا همه چی دست به دست هم میده که نتونم به قولم عمل کنم اگه این هفته از دوشنبه برنامه رو شروع نکنم دیگه حق ندارم پامو تو میتینگ بزارم بی ارادگی هم حدی داره

