08/11/2008 23:05
5k
دو هفته ای میشه که یک روز در میون 5کیلومتر میدوم بعد از چند ماه که اصلا نمیدویدم ویا اگر میدویدم به سختی وفشار دوباره از دویدن لذت میبرم همش از اینجا شروع شد که با باران عزیز یک روز رفتیم سنترال پارک قدم زدیم وهمه شوروحالی که پارسال این زمان داشتم یادآوری شد واگر مشکلی پیش نیاد قراره دوباره اون مسابقه ای که پارسال شرکت کردم رو بدوم چهاردهم ماه دیگه است از دوستانی که این دورو اطرافند کسی هست که بخواد شرکت کنه؟
06/19/2008 00:27
پذیرش مشکل
سلام سلام دوست جونای خوبم وممنون از ساپورتتون. از اون روز که اومدم اینجا اقرار کردم که دوباره وزنم رفته بالا وورزش نمیکنم یه نفس عمیق کشیدم وبه خودم گفتم با غصه خوردن که وای وزنم رفت بالاو دویدن برام سخت شده و...تنها چیزی که نصیبم شد این بود که 3کیلو دیگه هم چاق بشم پس بهتره به جای غرزدن مشکل رو پذیرفت ویه فکری به حالش کرد برنامه دویدن هشت هفته ای رو شروع کردم و الان اولین روز هفته سوم هستم یعنی 5دقیقه دویدن یک دقیقه راه رفتن البته به نسبت سال گذشته سرعت دویدنم کمتره ولی خوب مهم اینه که دوباره شروع کردم واین برنامه دوباره شده یه قسمت از برنامه روزانه و نمیذارم مثل این چند ماه گذشته هر بهونه ای مانع دنبال کردن این برنامه بشه
مثلا من هرروز 4ساعت کلاس دارم وهرچیزی که پیش بیاد خودمو ملزم میدونم که باید برم .مهمون داشته باشم یا بارون بیاد یا یه سرما خوردگی ساده...هیچ کدوم دلیل موجهی برای نرفتن کلاسم نمیشه پس میتونم دویدن هم همین طوری نگاه کنم نیم تا یک ساعت به هیج برنامه ای لطمه نمیزنه و وقتی این مساله دویدن به این شکل تو برنامه روزانه ام قراربگیره بقیه هم کاملا درکش میکنند مثلا من چند روزیه مهمون دارم خوب این 4ساعتی که کلاس دارم کاملا طبیعی به نظر خودم ومهمونم میاد که من تنهاش بزارم وبرم کلاس ولی اولش حس میکردم نکنه بد باشه من بگم که نیم ساعت باید برم بیرون یا باشگاه بدوم ولی دیدم اگه این کاروبکنم دوباره همین اول راه وقفه میافته وشروعش سخت میشه به مهمونم پیشنهاد دادم که بامن اگه دوست داره بیاد واگرنه نیم ساعتی تنهاش بزارم دقیقا مثل همون وقتی که میرم کلاس .اون هم با اینکه نیومد واسه دویدن ولی کلی تحسین وتشویقم کرد و...ه
اینا رو نوشتم که بگم معمولا موانع رو خودمون اندازشو بزرگ میکنیم وگهگداری ساخته ذهن خودمونند میدونید من چند بار به همین دلیل مهمون داری برنامه ورزشمو کنسل کرده بودم وبه نظرم کاملا موجه بود!ا
خوب از این هفته خیلی راضیم تغذیه رو کنترل کردم وورزش هم حسابی رو برنامه پیش رفته البته وزنم کم نشده ونیم کیلو هم زیاد شده نمیدونم چرا؟ولی خیلی خوشحالم که با کمک و دلگرمی شما به جای غصه خوردن وغرزدن شروع کردم به کارایی که کنترل اوضاع دوباره دستم بیاد حالا از هفته آینده چیزایی که میخورم رو یادداشت میکنم که راحت تر بشه گفت چرا وزنم بازی درمیاره
06/10/2008 01:59
مهدیس سرافکنده
مدتهاست اصلا روم نمیشه این طرفا پیدام بشه چون اوضاعم خیلی خرابه باورتون میشه توی یه ماه گذشته حدود 5کیلو چاق شدم یعنی حتی از دوره ای که هنوز شروع به رژیم نکرده بودم چاقترم !حالم از خودم بهم میخوره میدونم اشتباهه ولی خیلی حس بدی به خودم دارم !رفتم سفر واونجا وزنم زیاد نشد ولی بعدش گند زدم یه جورایی کنترل اوضاع ازدستم دراومده زیاد نمیخورم ولی خیلی بد میخورم تو این مدت خیلی هم روحیه ام بده وتقی به توقی میخوره بغض میکنم دوهفته برنامه دویدن روشروع کردم از بدبیاری سرما خوردم ووقفه افتاد ودوباره ولش کردم نمیدونم چرا بی اراده شدم منی که سنگ از آسمون میومد هم میرفتم میدویدم الان جرثقیل هم نمیتونه از جا بلندم کنه دیدم تنها جایی که میتونم راحت بیام دردودل کنم اینجاست وگرنه با این روحیه خرابی که دارم اگر از شکل وهیکلم هم بیزار بشم صد درصد حال وروزم بدتر از اینی که هست میشه ودپ میزنم !یه ماهه همش به خودم میگم تا هفته دیگه که میتینگه یه تکونی میخورم ومیرم بعدش تو وبلاگ میگم چه خبره ولی نشد که نشد حالا همین جوری بدون اینکه تکونی بخورم ووزنی کم کنم اومدم بگم که بنده گند زدم وخیلی به کمکتون احتیاج دارم که بتوتم دوباره خودمو پیدا کنم از فردا قراره تمام سعیمو بکنم که مهمتر از همه چی ورزشو شروع کنم فکر کنم حالا که اومدم اینجا نوشتم شاید با هفته های پیش که تنهایی به خودم قول دادم بهتر عمل کنم
04/07/2008 00:21
گزارشی از سفر

جای همه دوستان خالی پنج روزی میشه که رفتم مسافرت وحدودا پنج روز دیگه برمیگردم وخدابه خیرکنه ووزنم زیاد نشه!فعالیت خلاصه میشه به قدم زدن لب ساحل و درازکشیدن
ولی به جز یک روز نهار وشامم رو یکی کردم وسعی کردم پرخوری هم نکنم نوشیدن مشروبات الکلی هم از امروز سعی شده که قطع یا به حداقل برسه چون شدیدا اشتهای کاذب منو زیاد میکنه امروز یکمی چیپس خوردم اونم واسه اینکه تنهاچیزی بود که با خودم لب ساحل داشتم ولی شب رفتم توت فرنگی وبلوبری وانگور خریدم که از فردا اگر هوس کردم چیزی بخورم به جای هله وهوله میوه همراهم باشه
03/21/2008 18:13
نوروز پیروز
سال نو روبه همه دوستای عزیزم تبریک میگم امیدوارم به آرزوها وهدفهای کوچک وبزرگتون برسیدو شادی ولبخند مهمون همیشگی دلهای مهربونتون باشه ...
امسال شهر ما هوای بهاری نداشت وباسرمای بیوقتش نمیگذاشت بوی بهار رنگ دوری از خونه واونایی که دوستشون داری رو کمرنگ کنه ...ولی رنگ وبوی بهار به خونه ما هم رسید با حضور گرم دوست عزیزم جیرجیرک !دوستی که با اینکه بار اول بود که میدیدمش ولی آشنا بود مثل یه دوست وهمبازی دوران کودکی !
تحویل سال نو 87برای من خیلی خاص بود برای اولین بار سال رو درکنار یه دوست تحویل کردم هیچ وقت پیش نیومده بود کسی جز اعضا خونواده کنارم باشند ....سه تایی کنارهفت سینی که با کمک جیرجیر جونم با سرعت نور چیده بودیم نشستیم به بدرقه لحظه های آخر سال کهنه با همه شادیها وغمهاش با همه شکست ها و موفقیتهاش ...و با دلی امیدوار به شادیها ورسیدن آرزوهای دور ونزدیکمون به استقبال سال جدید رفتیم....
03/12/2008 22:29
.
باز هم تاخیروغیبت طولانی داشتم وفکر کنم تا مدتی ادامه داشته باشه .بدترین چیز اینه که توی یه آپارتمان فسقلی همزمان زندگی کنی وهم کلی تعمیرات و...انجام بدی وهم شرایط جوری باشه که نتونی یه هفته بمونی تو خونه بالای سرکار وتمومش کنی ویه کار شاید دوسه هفته ای تبدیل بشه به یه پروژه تموم ناشدنی.اگه خونه رو خالی کرده بودیم خوب لازم نبود بالای سرکارگر بود وکمبود وقتت واسه خونه موندن باعث نمیشد کار محدود بشه به ویکندو....خلاصه یکی دوماهه همه وسایل یه جا جمع شده وزندگی ای داریم که نگو ونپرس دوهفته هم هست که خودمو وزن نکردم نمیدونم ترازوم کجای خونه وقاطی کدوم وسیله هاست ولی انقدر شیرینی وشکلات خوردم که گمانم چاق شدم خودم که احساس سنگینی میکنم ولی شرایط یه جوراییه که اصلا نمیتونم خودمو سرزنش کنم برنامه روزانه به زور پیش میره ولی باید خودمو جمع وجورکنم این حسی که فکر میکنم از فرم دراومدم وچاق شدم افسردم میکنه به محض اینکه اتاقم از شکل انباری خارج شد به بقیه خونه کاری ندارم دوباره برمیگردم روبرنامم
خوابم همچنان خوبه مگر مواقعی مثل چند شب گذشته که تا 3-2 شب مشغول کار بودم ومجبور بودم بیدار باشم وگرنه الکی بیدار نمیمونم
این چند روزی منتظر دیدن به دوست عزیزم که تا 4-3 روز دیگه مهمون شهر ماست وکلی شوروهیجان دارم اگه گفتید اسمش چیه؟
02/24/2008 22:24
.
ممنون از دوست جونای مهربونم خوندن کامنتا وشنیدن صداتون بعد پست قبلی خیلی حالم رو بهتر کرد وشرمنده که اینقدر دیر نوشتم حالابعد از غرغر ودرددلای پست قبل این خبرو بگم حدود دوهفته ای میشه مثل دخترای خوب شبا ساعت 12-11 میخوابم تا ساعت 6:30 صبح که بیدار میشم برای کلاس صبحم!این یه انقلاب بزرگ وتقریبا بیسابقه است برای من که عمری جغدی زندگی کردم ودرضمن از هیچ چیز کمکی مثل قرص خواب و..هم استفاده نمیکنم اولاش عادت نداشتم ووقتی زود میخوابیدم نصفه شب بیدار میشدم ولی الان دیگه بیدارنمیشم حالا باید حواسم باشه این نظم رو حفظ کنم چون برگشتن به یه عادت قدیمی خیلی هم بعید نیست واگه مراقب نبود دوباره میشه روز از نو وروزی از نو!خطرناک ترینش زمانی که تو تعطیلاتم ومجبور نیستم صبح زود بیداربشم اگه اون موقع هم بچه خوبی بودم معلوم میشه ترک عادت کردم حالا تعطیلات بعدی حدودیک ماه وچندروز دیگه است چیزی نمونده!ا
02/19/2008 19:43
درد ودل
مدتیه اعصاب درست وحسابی ندارم نمیدونم فکر میکنم یه چیزایی برام حل نشده وفقط رفته زیر لایه های زیری ذهن وگهگداری از اون زیر میرا میاد بیرون وچنون تازه ودردناکه که حسابی بهم میریزم !این بار همش خواستم بی توجهی کنم وبه قول معروف به این حس های منفی رو ندم ولی اون پرروتر از این حرفاست گویا !پذیرش وقبول موقعیت قسمت مهمی از حل مشکله وقتی یه سری شرایط درحال حاضر تغییرناپذیره واز حیطه قدرت آدم خارجه با سربه درودیوار کوبیدن فقط انرژی هرز میره ومشکل هم سرجاش باقی مونده و الکی با این کارا کلی از چیزای مثبتی هم که آدم داشته میره زیر سایه انرژی منفی و...حالا این داستان این مدت من بود و واسه همینه که نمیومدم بنویسم ولی حواسم به خودم بود ونزاشتم بارمنفی این حسی که دارم باعث بشه بد بخورم ورزش نکنم و..بعدش بشینم غصه اینها رو هم بخورم
نمیدونم شاید تا یکمی روبه راه بشم مرتب ننویسم ویاچه میدونم شایدم از فردا یکی زد پس کلم و مثل دخترای خوب شروع کردم به گزارش روزانه ! فعلا که خیلی روحیه ام بده وبی حوصله ام
02/08/2008 21:47
2/08/2008
جمعه 15دقیقه پیاده روی 0.6مایل و15 دقیقه دویدن 1.4مایل
ساعت بیداری:8:30 صبح
ساعت خواب
کالری:1600
02/07/2008 14:01
2/7/2008
پنجشنبه
ساعت بیداری:10صبح
ساعت خواب
کالری:1200