تکمیلی: این عتی دخمل طلای مامانی رو اون بغل دیدید؟ ژستش رو چی؟یه خورده تعریف کنید خوب ازش مامانش حال کنه(شوخی).
تکمیلی2: ساغی عزیز زده امروز تولدته. اولا تولدت مبارک و بعدشم اینکه وبلاگت پست نداشت که برات اونجا کامنت بذارم و بعدترشم اینکه گفتم شاید از اینجا رد بشی و بخونی. همین.
تکمیلی3: این اکستراپوند خیلی بی پدر مادره.به خدا!!! راست میگم. یادتون هست که میگفتم قدیم ها هر هفته دور قسمت های مختلف بدن رو توی بلاگ لوگش وارد میکردم. که ببینم جقدر کم شدم؟ بعدش یادتون هست که یه سری اکسترا پوند کلا قاط زده بود؟ همون موقع بعدش که درست شد تموم اون اعدادم رو بهم ریخت. نامرد یکیش رو هم سالم نذاشت واسه مقایسه. من تقیربا دوباره شروع کردم. الان دوسری رو دوباره نوشتم. باشد که چشمش کور شواد. هاها
آقا نموده شدیم دیروز(شرمنده واژه قشنگتری براش پیدا نکردم) به معنای واقعی. حساب کنید از کله سحربیدارشید و شروع کنید به کارتون زدن و هی چسب زدن. هی ظرفها رو باند پیچی کردن و هی بار زدن. هی لیست نوشتن و تا آخر شب کارتون همین باشه. بعد نیست همش دولا بودید واسه این کارا دیگه کمر ممر نمونده باشه واستون. آآآآآآی درد داره. آآی درد داره که فقط خدا میدونه. بعد تو دلتون هی خدا خدا کنید که اگه من با اینهمه کاری که کردم فردا یک کیلو کم شده باشم و فرداش بر حسب همون فکر برید وزن کنید و دقیقا یک کیلو کم کرده باشید.آآآآی حال میده.
دقیقا قبل از مسافرت احساس کردم دارم سرما اساسی میخورم و درست حدس زده بودم. آآآآی گلو درد میکنه....
خونه شده بود یعنی دقیقا بازار شام. یه چیزی میگم و یه چیزی میشنوید. شب شد و اهل خونه همه رفتند لالا.تنها بینوایی که مونده بود از فرط خستگی بره بخوابه و صبح با این منظره روبرو شه یا اینکه بشینه علی رغم خستگی مفرط خونه رو عین دسته گل کنه و صبح حسابی حالش رو ببره من بودم. بینواااا رقی
بعدشم من کلا وقتی دیگه خستگیم از حد خاص خودش میگذره اصلا دیگه خوابم نمیاد. حساب کنید رسیدم به همه کارا دیدم ساعت 3 صبحه. دیگه واقعا خوابم نمی اومد. به زور رفتم تو تخت. حالا خواب میبینم اونم چه خوابی. رقی سال تا سال یکی دوبار خواب میبینه اونم چرند به تمام معنی کلمه.
کسی می دونه تعبیر خواب اینکه ماهی رو سر کول یکی وول بخوره یعنی چی؟ ازین ماهی ریزه هاا.موندم چطوری وول میخورد وقتی آبی در کار نبود؟خوابه دیگه.
یه قول اساسی به خودم دادم. اینکه سعی نکنم دیگه هی بگم من فلان کار رو میکنم و کاری که نشده رو از قبل جار بزنم. چون من یه اخلاق بدی داشتشم قدیم ندیم ها که الان دوباره پیداش شده. مثلا میگم من تا فلان روز میخوام 65 بشم و وقتی میگم واقعا نمیرسم. ولی وقتی هیچ وقلی به خودم نمیدم بهتر کارام پیش میره و عمل میکنم.پس یادم باشه پیش پیش نگم.
این پیرمرد خرفت چلغوذ رو هم ببینید چطور ملت رو مچل خودش کرده. هی میخوام هیچی نگم ولی مگه میشه؟
وااای خدای من، موندم چه کنم با این شکم. از غروب تا حالا هی دارم غصه میخورم و پشت سرش آت و آشغال. ازوقتی اومدم با خودم مثلا عهد کردم که از فردا شروع خواهم کرد ولی امشب رو عین خرس خوردم.فردا آیا به قولم عمل خواهم کرد؟ کاشکی مثلپارسال این موقع ها بودم و ورزش میکردم. الکی وسط غذاها چرت و پرت نمیخوردم. الکی مینی کیک نمیخریدم که بعد هوس کنم بخورم. الکی کیک درست نمیکردم که بعدش بشینم بخورم. نکنه خدای نکرده میخوام بزنم به رگ بی خیالی و برم بالا. فکرشم داره دیوونه ام میکنه ولی عملا هیچ کاری نمیکنم. پس کو اون قدرت و اراده؟ کو اونهمه مقاومت و بی خیالی در مقابل خوردنی های خوشمزه توی جعبه جادویی قفسه ؟
موندم آیا این من ِ بی اراده همون من ِ با اراده و قدرم؟ باورم نمیشه. شوخی شوخی دارم بی خیال رژیم میشم. باید راه چاره بیاندیشم. دست به نقض حرفهام میزنم و دوباره مینویسم. لااقل تا زمانی که وزنم به هدف برسه وبعدش بی خیال کالری شماری میشم. لااقل تا اون موقع دووم بیارم و طبق برنامه پیش برم. بعدش حالا یکی دو کیلو رو میشه کم کرد. حالش نیست ولی چاره چیست؟
این اکستراپوند لعنتی هم که ریده به خودش با این بی امکاناتی هاش.. یه عکس میخوام تو پروفایل بذارم هزار بار میگه سیو شد ولی دو سال بعتد میبینی ظاهر میشه تو وبلاگ. یه عکس با ژست خوشگلی از دخمل گلی طلا بلایی گرفتم تو آلمان که اینقذه ماه شده که نگووو. البته عکس زیاد گرفتم ازش هااا ولی خب گاماس گاماس دیگه. تا دوربین رو بگیری دستت سریع واسه خودش ژست میگیره. موندم این تاپ مدل آینده رو چیکار کنم باهاش؟ دخمل اینقد ناناز دیده بودید؟(وقت کردم تحویل بگیرم خودم با دخملم رو). چه کنیم یه مامانه با دخملش دیگه.
اینها رو گفتم که یه خورده آروم شم و انرژی بگیرم. آرامش پیدا کنم و از همین حالا(چقدر زود) به فکر شروعی دوباره باشم. هیچ وقت دیر نیست.
شعار معروف من:
من می تونممممممم، من میتونمممممممممممم، من میتونممممممممممممممممممممممممممممممم
اینو باید اینقدر دوباره بگم تا ملکه ذهنم بشه:
من میتونم زیاده خوری نکنم...
من میتونم ورزش کنم....
من میتونم این شکم ور اومده رو دوباره آب کنم....
من هر روز که توی آینه نگاه میکنم به خودم خوش تیپ تر و زیبا تر خواهم شد....
..... من میتونم رژیم رو دوباره شروع کنم و تا وزن هدف نرسیدم درست نکشم از تلاشم
هیچ کی غیر رقی نمیتونه بهش کنم کنه. رقی باید اراده کنه تا بتونه موفق بشه. رقی میتونه چون میخواد که زیبا و خوش اندام باشه. رقی میتونه با تلاشش بازم به خودش ثابت کنه که هست و با اراده اش تو این کار میتونه به خودش ثابت کنه که تو زمینه های دیگه زندگی هم میتونه پیشرفت کنه . رقی نباید اسپواقش رو از دست بدهد. رقی به خودش ایمان داره و امیدواره. رقی برای حفظ سلامتی خودش باید ورزش کنه. رقی فقط به رژیم بدنی فکر نمیکنه. رقی روحش رو هم تو رژیم میذاره تا خیلی حرکات بد رو از خودش دور کنه. رقی بلند فکر میکنه و مینویسه تا در آینده شاهدی برای تلاشهاش باشه و بدونه که قول داده به خودش و خوبه که آدمی سر قولش بمونه.
پ.ن:بهارک جان، تا جایی که یادم میاد من ورزش رو خیلی منظم انجام نمیدادم ولی قطع هم نبود تواون 4 ماه. پیاده روی داشتم. معمولا روزی که میرفتم روی تقریبا 1 ساعت میشد. نیم ساعت رفت و نیم ساعت برگشت.
اوایل دو رو با فکر کنم یه ربع شروع کردم وبعدش به 1 ساعت رسوندم. یادمه گاهی یه ساعت هم بیشتر میدوییدم و اصلا خسته هم نمیشدم. اونم چی؟ توی سالن و توی گرمای تابستون. یادش بخیر.
بدنسازی گاهی با دستگاه انجام میدادم. معمولا بیشتر حرکات دستگاه برای بازو و گوشتهای پشتی و رون رو میزدم. دراز نشستم به راه بود. روزی 50 الی 60 تا میزدم. گاهی هم بیشتر.
بهارک جان یه وقت فکر نکنی من عمدا جواب سوالت رو ندادم ها، کلا حواس پرتیم شهره خاص و عامه.
عرضم به حضورت که من طی 4 ماهی که رژیم به معنای واقعی گرفتم کالریم همونی بود که مینوشتم. میشه گفت بین 800 تا 1000 بود. دست و دلم نمیرفت که بیشتر از این بخورم. خیلی هم بهم انتقاد شد و قبول هم دارم. منتها با سیستم من جواب داد. من این نسخه رو برای هیچ کسی دیگه نمی پیچم که خدای نخواسته فردا دچار مشکل بشند. طبق جدولی که من حساب میکردم که مال خود فرانسه بود کالریهام همونی میشد که بود ولی یه نکته رو هم دلم میخواد بگم و اونم اینه که: معمولا تو حساب کردن کالری نمیتونیم بگیم صد در دصد همونی هست که میگند بنابراین من اون مقدار رو میخورم و نه بیشتر که اگه حالا جایی صد یا دویست کالری اضافه شد یا منظور نشد یا حساب کتاب دقیق نبود دیگه فوقش بشه 1000 و بالاتر نره. بعد اینکه ظرف 4 ماه تونستم اکثریت وزنم رو کم کنم اومدم رو روال عادی غذا خوردم ولی همیشه اگه نگاه کنی همه موادی که مصرف میکنم بدون چربی هست اکثرا و نون هم بدون استثنا سبوس دار میخورم. حالا بازم اگه جایی لازمه توضیح بدم بهم بگو.بازم شرمنده از اینکه دیر جواب دادم. وبلاگتم که باز نمیشه برات کامنت بذارم.
بیچاره شدم رفت.اون از یبوست توی مسافرت و اینم از این مشکل جدیدم. قبلا اینجوری نبودم ها به این شدت ولی ایندفعه دیگه واقعا افتضاح شدم. پدرم در اومد از بس مشکل گوارشی پیدا کردم. معده و روده و خلاصه هر چی دم و دستگاه داخلی دارم دارن با هم به شدت میجنگند. فکر کنم جنگ جهانی سوم راه افتاده. درد دارم در حد تیم ملی . یه ریز به هم میپیچن و گلاویز میشند. الان دو سه روزه کارشون همینه. دیشب مگه تونستم بخوابم؟ تازه توی خوابم یادمه به ملت میگفتم که وااای چقدر شکمم درد میکنه. ها ها
خونه همچنان بازار شام تشریف داره. از اونجایی که همسر بنده معمولا کاراشون رو دقیقه نود انجام میدند و من اگه خودکشی هم کنم فایده نداره، پس دیگه حرص نمیخورم و همه چی رو به دستان قدرتمند و پر توان ایشون میسپارم. باشد که گند نزنند.
یه سری ابجکتیو جدید تو اومده تو ذهنم در مورد زندگی حالم. اگه خدا بخواد دارم یواش یواش اجراشون میکنم و خرسند خواهم شد اگه بتونم به طور کامل انجامشون بدم. وااای چه شووووود:
Mes objectives avant départ:
1. Apprendre à pegah de faire pipi toute seule,
2. Lui faire comprendre qu’elle doit boire son tétineelle-même
3. arriver à poids idéalavant 9 septembre, si non, au moins arriver entre 64 et 62 kg.
Ce sont mes objectifs de la semaine et encore avant départ vers l’Iran. On était dans un group des iranien qu’il y avait de petits enfante qui avaient l’âge de pegah et moins mais ils savaient très bien faire pipi et boire ses laits touts seuls, alors que pegah, ellene fait même pas différent entre papa et maman, et c’est triste, je sais que c’est ma faute à moi, mais quand même j’aimerais résoudre ses problèmes.
Enfin si on peut appeler ça problème. Toutefois je pense que je ne suis pas une mère bien pour pegah, elle est plein d’énergie et envie d’apprendre mais moi, la seule chose que sais faire c’est du sport et faire des conneries, vraiment, c’est la vérité. La je me sens nulle.
بالاخره رقی از مسافرت برگشت. خسته و کوفته و با اضافه وزن. بعلههههه. یک کیلوی ناقابل اضافه کردم تا یادم باشه که آدم تو مسافرت خرخوری نمیکنه. انگاری تو قحطی بودم. البته فراموش هم نشه که سیتم غذاخوردن ایرانی ها جزو ومزخرف ترین سیستم هاست به نظر من. چرا؟ خب الان میگم:
صبحانه مفصصصصصل
ناهار: گوشت با یه مَن پلو
شام: گوشت با یه مَن پلوی دیگه.
خوب شما جای من بودید حداقل 5 کیلو اضافه میکردید. البته حق دارید بگید خوب مجبور نبودی بخوری. اینم جواب دارم تو آستینم براتون. وقتی تمام روز هی وول میخوری و اینور و انور میری معلومه که سرظهر گرسنه و تشنه میشی و حتی نوشابه رو هم بی خیال لایت میشی و طبیعیش رو میخوری. .و به این صورته که رقی این یه کیلو رو اضافه کرد. حالا هم چیزی نشده. ما که نافمون رو با هی شل کن و سفت کن بستند. بازم کم میکنیم. الان از همین لحظه شروع شد. ولی البته میدونم که یه چند روزی طول میکشه تا این حس زیاد خوری از سرم بره بیرون.
حالا اینا به کنار. قیافه رو نگاه کنید شدم عین سرخ پوستها. اصلا حواسم به این نبود که کلاه ببرم و با اینکه کرم زده بودم ولی صورتم کلی سوخته تو مسیر قایق سواری که کردیم تو رودخونه راین . تو راه برگشت تو آینه که نگاه کردم دیدم گونه و بینی و پیشونی شده سرخ سرخ. نه خیلی سفیدم دیگه شده نور علی النور(بی خیال ادبیات اگه اشتباه نوشتم).د
هر دفعه که میرم مسافرت یه چیز یاد میگیرم. حالا بگین چی؟ اینکه مثلا قبل از رفتن قابلمه غذای نشسته نذارم بیرون. ظرفها شسته باشه. میوه بیرون یخچال نمونه. داشته باشید که قبلن ها این چیزا رو نمیدونستم. خانوم خونه به من میگن.
آقا ما این آهنگ رو خیلی دوست داریم و خیلی دوست داریم که شما هم دوسش بدارید. آقا ما هر وقت اینو گوش میکنیم یاد لیلا خودمون میافتیم که الان حامله است و. داره مامانی میشه. آقا این لیلامون اسم پسر نداشته ما رو دزدیده و داره رو پسر خودش میذاره. آقا این لیلای ما خیلی نامرده. آقا مگه من دو ماه دیگه دستم به این لیلا نامرد نرسه .آقا یه نیشگونی، ویشگونیف وپیچ کونی خلاصه یه چیزی از خودش و اون پسرش میگیرم تا دیگه اسم پسر نداشته منو غر نزنه. لیلا خودت میدونی. آقا حالا اگه ما یه روز پسر دار شدیم اسمش رو چی بذاریم؟ آقا ما عاشق اسم ایلیا بودیم و قرار بود اسم پسرمون رو در آینده همین بذاریم. آقا ما خیلی عاشق این اسم بودیم. آقا از وقتی این لیلای نامرد تلیف زده و گفت که اسم گل پسر کاکل زریش این شده ما دیگه خواب نداریم. آقا ما دوست نداریم اسم بچمون تکراری باشه. آقا اون خیلی نامرده. آقا ما الان دلمون برای دیانا هم تنگ شده و داریم ادای اونو در میاریم و خیلی هم به یادش هستیم . آقا این آهنگ رو گوش بدید و به یاد نامردی لیلا در حق رقی گلی بیافتید. آقا این وسط تنها چیزی که ما رو آروم کرد و حسابی اینجوریمون کرداین بود که لیلا از وقتی حامله شده از 60 رسیده به 80 کیلو و ما وقتی بیایم ایران در مقابلش کلی کلاس میزاریم با این 66 کیلومون و کوووو حالا تا این لیلای شیر بده بشه 60 کیلو.. هااهاااااااااا
آقا ما به خدا کس مکس نزدیم ولی الان کلی تو کمرمون قر بندری میاد و میره. آقا ما میریم یه خورده این انرژی فزاینده نمیدونم از کجا اومده رو خالی کنیم.
آقا راستی ما فردا کله سحر میریم یه سفر 4 روزه به آلمان و سه شنبه یا چهار شنبه برمیگردیم. هوای خونه خالی ما رو داشته باشید (تبدیل به مکانش نکنیدهاا) ما خیلی زود برمیگردیم. دعا کنید بهمون خوش بگذره چون قراره یه سری آدم مزخرف و ناجنس روکه اصلا هم نمیشناسیم ببینیم ولی میدونیم چه جوری ان. ولی بدونید که رقی با وجود این آدمها بازم خوش خواهد گذروند.
امروز یعنی من از صبح فقط خوردم.خستگی این چند روزه و بی حالی حسابی یه جا نشینم کرده بود. دیگه غروبی که شوهرم رفت ورزش کردو برگشت و من نرفته بودم، گفت بعد ورزش بیا بریم یه خورده بگردیم تو جنگل .رفتیم و برگشت یه سر هم به سالن زدیم. پگاهی میخواست توپ بازی کنه با باباش. اونم چییی. فوتبال.
حالا داشته باشید یک عدد رقی رو با تاپ و دامن با صندلی دمپایی . گفتم چیکار کنم چی کار نکنم اینها دارن فوتبال بازی میکنند یه شونصد باری از پله ها بالا پایین رفتم. گفتم بالاخره به قول آزی یه ذره بهتر از هیچیه. بعدشم دو دور سالن رو دویدم با همین سر و وضع. خدا رو شکر ملتی تو سالن نبودند که تعجب کنند که جدیدا با دامن و دمپایی هم میشه ورزش کرد. خودم هم خندم گرفته بود ولی خب ما اینیم دیگه. کارای عجیب غریب زیاد میکنیم.
توی عمرم به اندازه دیروز برای یه نهار اینقدر نخورده بودم. موندم قشر مرفه و بی درد فرانسوی(نه همشون) چطور با این همه غذایی که میخورند اینجوری منس و فین موندند. البته نباید از حق گذشت که واقعا غذاشون با کلیته بود و فقط مثل خیلی های دیگه شکم پری نمیخورند. منم تو رو در بایستی قرار گرفتم و باید میخوردم. حساب کنید دور یه میز با 10 نفر نشستی توی یه رستوران فوق العاده شیک که هر کسی رو هم اون تو راه نمیدم و خاصه، هر کدومشونم رئیس دانشگاهی، پروفسوری چیزی هستند و من تنها لیسانسه چمع باشم و با اعتماد به نفس کامل هم حرف بزنم و اصلا به روی مبارک هم نیارم. البته خوبی این خارجی ها اینه که یارو حتی اگه خدا هم باشن با هم مثل دو تا دوست، دو تا آدم معمولی صحبت میکنند برعکس ایرانی ها که یارو اگه رئیس دانشگاه باشه خدا رو هم دیگه بنده نیست. آخ که من عاشق این طرز فکر و رفتار اینهام/ خلاصه که حساب کنید دو ساعت و نیم ما سر این میز نشسته بودیم و غذا میخوردیم. بعد مثلا تشریفاتی هم باشه خیلی و شونصد تا قاشق و چنگال و قاشق رو میز باشه و توی ایرانی باید بدونی که اینها چی به چیه. البته من همه غذاها رو تا ته نخوردم و همیشه اضافه موند. نمیشد هم مثلا یه چیزی رو اصلا نخوردم. بی احترامی حساب میشد. بعدش فقط با سرعت مافوق صوت برگشتم خونه که کیک درست کنم. واقعا وقت نداشتم چون قرار نبود اینقدر دیر کنیم و دیر کارا رو انجام بدیم.
یه گودبای پارتی توپ گرفته بودیم برای دوستامون. که به طرز معجزه آسایی سه تا کیک هام درست شد. و داغ داغ بردم روی میزها چیدم. اینقدر هم خوشگل و ناز چیده بودم که خدا میدونه. ملت فقط خوردند و به به چقدر خوشمزه است میگفتند.(شایدم تعارف بود که البته با شناختی که من از اینها دارم و باهاشون بودم حتما تعارف نبود چون خودم دارم میگم خیلی خوشمزه بود). هی رست رو ازم پیرسیدند و منم هی لول ایرانی بودن براشون میذاشتم و براشون فقط مواد اصلیش رو گفتم. برای انتهای جشن خداحافظی همسرم دانشجوها و استادا یه سورپریز کامل براش داشتند. لباس اوریجین تیم ملی فرانسه رو براش گرفتند با اسم و فامیل خودش. یه توپ اورجین تیم فوتبال نانتا رو براش گرفتند و همشون روش امضا زدند. خیلی سوپریز باحالی بود. کلی همسرم ذوق زده شده بود و احساساتی. عشقش که میدونید فوتباله و جونش براش در میره. مطمئنا اگر فوتبال رو ادامه میداد الان تیم ملی بودجدی میگم. واقعا پا توی هر دومنی میذاره به بالاترین درجه اش میرسه . از الان هم برای فوتبال دانشگاه های ایران برنامه داره. علاوه بر استادی میخواد مربی فوتبال هم بشه. البته اگر وقتی براش بمونه(که امیدوارم نمونه). دی
یادتونه پست قبلی انار رو؟ که میگفت برای رسیدن به این جا تلاش کرده؟یه نمونه دیگه رو هم من بهتون معرفی میکنم:
همسر من. من از تلاشهای این مرد هر چی بگم کم گفتم. حالا نه اینه شوهرمه هاااا، خدا میدونه که چقدربرای هر مرحله از زندگیش برنامه ریزی کرده و تلاش کرده. آدم با این اعتماد به نفسی و خود متکی بودن تو عمرم ندیدم. خیلی از اخلاقهای این مدلیم رو مدیون او هستم.ناخواسته ازش این چیزا رو یاد گرفتم. شوهر نقش مهمی تو زندگی یک زن بازی میکنه. گاهی یک همسر باعث شرمساری و خفت زنش میشه. و گاهی اینقدر صفات و حسنات خوب داره و اینقدر عالی زندگی میکنه و عزت و سربلندی ایجاد میکنه که زنه میمونه الان من باید چیکار کنم برای او که اینمه به من آبرو و اعتبار بخشیده. البته هیچ آدمی کامل نیست و همیشه هم تو زندگی به آدمی خوش نمیگذره و همه چیز بر وفق مراد نیست ولی خب این طبیعیه ولی اونیکه بالا گفتم یه چیز دیگه است. همه اون ضعفها و ناملایمتی ها رو میپوشونه.
کسی که برای خودش ، برای خونوادش و برای سرزمینش اعتبار میاره لایق تعریف بیشتر از اینهاست ولی خب زیادی هم نمیگم چون معتقدم زیاد به مرد نباید رو داد.(هرچند اینجا رو نمیخونه). هه هه
مطمئنم تا سالهای سال اگه کسی از هر کدوم از این فرانسوی هایی که با او در ارتباط بودند از ایران حرفی بزنه بهترین تصویر از ایران و ایرانی در ذهن اونها نقش خواهد بست .همین خودش فکر کنم خیلی ارزش داره غیر از بقیه چیزهای دیگر. هر چی از اونور محمود بلوف میرینه تو عزت و اعتبار ایرانی ما اینجا جمعش میکنیم. یه چهره دیگه بهشون نشون میدیم. یعنی تا حالاش هم سعیمون رو کردیم و بازم میکنیم.
اگه بدونید این پسر چه دلی از ما برده با این صداش. من کلا آهنگ های نادیا رو دوست دارم. دختری است فرانسوی ارویجین مغرب. همیشه تو آهنگ هاش یه چیز تازه و جالب هست. به گفته خودش انریکه دنبال این بود که با یکی از خواننده های فرانسه دیو بخونن با هم. این شد که این آهنگ خیلی قشنگ که خود انریکه به صورت سولو خونده بود رو دوباره با هم به نوع دیگه اجرا کردند. خیلی جدید نیست البته. ولی خب قشنگه دیگه. گوش بدید پشیمون نمیشید.
لینک سولو رو هم براتون میذارم که کلش اینگلیسی هست دیگه. لازم به ذکره که این پسر گل کاکل طلای ما اسپانیولی زبان است اوریججججییین.
میگماااا شما عکس جدید پگاه رو که بع عنوان عکس پروفایل گذاشتم میبینید؟ اگه آره، پس چرا من هر وقت باز میکنم وبلاگ رو عکس قبلیش میاد؟ تازه وقتی به روز میکنم وبلاگ خودم رو به روز نمیبینیم؟ عجب این اکسترا مزخرف بوده و هست هاااا.
رقی در نتیجه پیاده روی و تحرک زیاد این هفته با اینکه حسابی هم گاهی خورده شده 66 کیلو/. یعنی 200 گرم کمتر شد. یوهوووووووووووووووووووووووو. خوشم اومد. کلی روحیه گرفتم. کلی انرژی گرفتم.
میریم که ادامه بدیم و بزنیم تو پوز 65. خیلی دوست دارم این وزن بمونه و حتی پایینم بیاد.از شروع هفته آینده یه ضرب کارای مختلف داریم و پشت سر هم بافاصله مسافرت درپیش داریم. فکر کنم تو مسافرت آدم قاعدتا لاغر تر خواهد شد. اونم من که مثل جت راه که میرم هیچی از اون ورم معمولا تو مسافرتها زیاد پیاده روی میکنم.(اینقدر میگم که وقتی برگشتم بشکه میشم). ا
امروز صبح هم یک ساعت و ربع پیاده روی خیلی تند انجام دادم. به طوری که وقتی برگشتم خونه دیگه حال تکون خوردن نداشتم ولی من که به این راحتی ها خستگی نمیتونه بهم غلبه کنه. ناهار رو که درست کردم سر ساعت 11 و تیم زدم بیرون. تا 6 و نیم بازم فقط راه رفتم. وسط هاش هم گاهی مکث و اینها داشتم. ولی در کل روز خیلی خوب با حس خوب و احساس جیگر بودن و اینها کلی بهم دست داده بود. خلاصه یه روز عالی رو گذروندم تا این لحظه. ایشالله تا شب همینطور خوب پیش بره.
یه شلوارجین و یه شلوار قهوه ای و سه عدد کفش تابستونی و یه تاپ و یه شال و یه وست پاییزی و یه مانتو پاییزی خوشرنگ هم خریدم که دیگه کلکسیون کامل بشه و لذت و شعف به اوج خودش برسه. اینم یکی دیگه از دلایل خوش حالیمه. از طرفی خیلی وقت بود از لباسهایی که میخرم اینقدر راضی نبودم. خیلی امروز وحشتناک راضیم ازشون و وقتی میپوشم احساس چاقی و زشتی و اینها بهم دست نمیده. این خودش یه علامت خوبیه برام. معمولا این حس رو ندارم.
دیروز بازم زدم بیرون و سولد گردی. یعنی خدا فقط به داد من برسه و این اشتهای سیر نشدنیم برای خرید. یعنی من مجرد که بودم پول مامانه رو همینجور فرت و فرت خرج میکردم و مامانم هیچ وقت شاید به ذهنش هم خطور نمیکرد که این طرز بچه بزرگ کردن نیست. و بچه بد بار میاد و الان پدر شوهرش رو در میاره با این عشق خریدی که داره. یکی بیاد منو درمان کنه. احساس میکنم مریضم. نمیگم چی ها خریدم و چقدر که ممکنه بد آموزی داشته باشه و یکی دیگه هم مثل من ویار خرید بگیره.
بچه ها جون یه خبر خیلی خوشحال کننده.انگرید بتانکور که به مدت 6 سال و نیم گروگان نیروی تروریستی فارک بود تو کلمبیا دیروز همراه با 14 گروگان دیگه توسط نیروهای ارتش کلمبیا آزاد شد. یعنی من خوشحالیم حد و حصر نداره. همیشه براش دعا میکرد و آرزوی آزادیش رو داشتم. اینم خانم فراکو کلمبین هست و میشه گفت پلیتیک وومن بوده و هست. خدا میدونه چه سختی هایی کشید تو این مدت. هپاتیت ب هم داشت و و......
تو وبلاگ فارسیم(دخترک آوازه خوان) کامل ترش رو مینویسم کسی اگه حال دوست داشت بیشتر بدونه اونجا بخونه.
رخی جونم این آهنگ گرو که گذاشتی خیلی باحاله. اون روز دانلود کردم ولی امروز تازه گوش دادم. من از قیافه اش خیلی خوشم میاد. البته کانادایی هست ولی فرانسوی ها خیلی دوسش دارند. خیلی هم میاد اینجا و کنسرت و دوره میذاره.با لهجه خیلی قشنگی هم که مخصوص کبک هست فرانسه صحبت میکنه.دیدی چه جور حرف میزنه؟ یه آلبوم جدید هم خونده که به انگلیسی هست و واقعا محشره. پیدا کنم برات میذارم که گوش کنی.