maman pegah

khastan tavanestan ast, hich talaashi bi natije nemimanad...

My Profile

  • Name: roghi
  • City: Ilam
  • Region: Ilam
  • Country: Iran

My Weight Loss

Height: 165.1cm
Start weight: 79.00kg
Current weight: 84.60kg
Goal weight: 75.00kg
Lost to date: -5.60kg
Remaining: 9.60kg

My Calendar

9
February '12
< February >
S M T W T F S
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      

My Photos

Before After

كم ميكنيييييييييييم 77.4 كيلو ميشويم!!

آقا من طبق اين عادت عجله اي كه دارم امروزم رفتم رو وزنه.با اجازتون 77.4 شدم. حالا راست و دروغش گردن اين وزنه. صبحانه يه نون و ژنيري زديم تو رگ. بعدشم ملت رفتند بستني گرفتند  خونوادگي بزنيم من جا خالي دادم و نخوردم يواشكي. حسرتشم به دلم نموند.عصري با بروبچ خوانواده رفتيم ايوان(منظورم شهر ايوانه ها) اونجا سه تا ليواني زديم بالا . چقدرم بد مزه و وحشتناك شيرين بود. ژشت بندش يه خامه اي فشنگيه تفنگيه اونم خوردم. البته ناهار رو كه كوك سبزي درست كردم و خوردم. بعدش 65 دقيقه دوچرخه زدم و 750تا سوزوندم. الانم آش ماستي زدم بالا يه كاسه و نصفي كه واجب  شد يه نيم ساعتي حداقل دوچرخه بزنم باشد كه فردا صبح اضافه نكنم. هيمنا فعلا ديگه.

...........................................................................................................................

خب من الان يكساعت ديگه هم وچرخه زدن و650 كالري ديگه سوزوندم.شد1400تا.

همچنان 78

امروز صبح يخورده زياده روي كردم.صبح نصف  بيشتر ويفر خوردم.بعلاوه دوتا رنگارنگ. صبحانه نون وپنير. ناهار مرغ و كمي  برنج. عصرونه گيلاس وسيب. شام هم سيب زميني سرخ كرده با سالاد و ماست. عصر هم يه تيتاپ خوردم. الانم يك ساعت و 5 مينوت دوچرخه زدم.750 كالري سوزوندم. احساس خوبي دارم از اينكه دارم مثلا ورزش ميكنم. اينكه افتادم رو دور.اينكه حتي اگه زياده رويكنمتو وعده هاي غذاييم ولي شب ورزشم براهه و شايد نصف بيشتر اون خراكاريمو جبران كنم.يه هفته مرخصي ام. واسه خودم تو خونه حال ميكنم.يخورده معرق كار ميكنم، يخورده به خونه ميرسم.شنبه دوباره برميگردم سر كار.تنوعي دادم به اوضاع.واسه وحيه ام خوبه. مغزم پكيد اينقدر با اعداد و ارقام سر و كله زدم. 

78 كيلو

من ديشب هم يك ساعت دوچرخه زدم و650 كالري سوزوندم. روزشم طبيعي خوردم. صبحانه نون و ژنير.تواداره ملت آبگوشت ژرچرب زدن تو رگ بنده نخوردم. ناهار قورمه سبزي خوردم.عصرونه دوتا سيب با يه خوشه انگور. شام دوباره نون و ژنيثر و ماست .شب هم ميوه خوردم.

امروز همون 78 هستم.كم نكردم بيشتر ولي نا اميد نميشم. حالا با يه هفته ورزش خشك و خالي بي ر‍ژيم كه نميشه هفته اي بيشتر از يك كيلو كم كرد.

تلاشمو ميكنم. سعي هم ميكنم از همين وعده هاي اصلي هم بيشتر از حد احتياجم نخورم. راستش حال باشگاه رفتن ندارم تواين گرما و خاك. آخاگه اين بغل ها و رونم آب بشه .چي ميييييشه...

خوشمان آمد از آمدنمان!!

از اونجايي كه من عشقم كشيدن وزنه و همينطور فرت و فرت عين آب خوردن هر روز رو وزنه ميرم امروزم رفتم. 78.3 بودم. ولي بهش هيچ اطميناني نيست. چون اولا در روزهاي آخر رگل بسر ميبرم و ثانيا همين!

از طرفي ديشب يه ساعت دوچرخه زدم 650 كالري سوزوندم. غذاي عادي خوردم عين يه آدم غير ر‍ژيمي عادي عادي.امشب هم يه ساعت زدم و 755 كالري سوزوندم. حالشو بردم. اصلا هم خسته نشدم. دشمنم خسته باشه. تازه عصري حدوداي نه كه از بيرون برگشتيم تو راه سه تا بستني ليواني گرفتيم. من سهم خودمم دادم عسل مامان خورد. با خودم گفتم نخورم بهتره. بدون اينكه هيچ فكر رژيم باشم خودم نخواستم. الانم خيس عرق حسابي حال اومده بايد برم دوش بگيرم.

شب خوش.

روز دوم

خب من امروزم حين فيلم عروس فراري يك ساعت دوچرخه زدم و 610 كالري سوزوندم.خوب بودم و راضي ام. شب ماكاروني خوردم و الان سنگينم يخورده. صبحانه هم همكارم كبه آورده بود و يه دوتايي خوردم.ناهار هم سو پ خوردم. خوبه ديگه. دلم ميخواست فردا و پس فردا ميرفتم استخر ولي حيف نميتونم.فردا نوبت بانوان اساتيده و جمعه هم سازمان خودمون قرارداد داره. 

انار جان گلم وبلاگت رو هميشه ميخونم. ايشالله حتما ميتونيم دوباره شلوارامونو  بپوشيم و احساس غرور كنيم بازم از اراده اي كه بخرج داديم و ديگه يادمون نره كه غرق شدن تو زندگي نبايد باعث بشه اينجوري هي  پروار بشيم و تا يه ذره رفتيم بالا حواسمونو جمع كنيم.

 پريسا جان ممنون از اميددادنت. اميدوارم همينطور باشه كه ميگي و بتونم دوباره تقريبا بيام رو فرم.  

من رقي، 79 كيلوووو!!

شلام شلام. بگم برگشتم؟ بگم دوباره شروع كردم؟ نه راستش هزار باره است كه شروع كردم. و هر دفعه هي پايين رفتم و دوباره اومد بالا. اين اكسترا پوند هم يه جورايي شده. خوشم  نمياد .حالا اومدم بگم 79 هستم. خيلي سخته آدم اعتراف كنه اينقدر رفته بالا. البته گاهي ايروبيك ميرفتم. اما الان تو گرمس هوا حوصله بيرون ندارم اونم تو اين گرد و غبار.خلاصه گاهي شنا ميرم. گاهي باشگاه ميرم. كمتر از يه هفته هم هست كه باشگاه رو آوردم خونه. يه دوچرخه ثات خريدم و ميزنم.روزي 400 الي 500 كالري باهاش ميسوزونم تا كمي آبروداري كنم. دور باسن و كمر افتضاح. نميدونم اينهمه چربي يهو از كجا اومد. البته آدم وقتي حواسش به خودش نباشه و سرگرم روزمردگي هاي زندگي ماشيني بشه و بعد يه مدت بخودش بياد ميبينه تازه چه خرابكاري بالا آورده. 

حالا همه حرفم اينه كه بازم هزارمين بار شروع كردم. يه هفته اس. كالري مالري نميشمرم. كم هم نميخورم. چون اصلا نميتونم. اداره رفتن و دور هم جمع شدن اجازه كم خوردن نميدهو بعدشم 7 ساعت ناقابل كه اونجا باشي واقعا گرسنه ات ميشه. خلا3ه كلام 79 رو ميخوام واسه اولين قدم بكنم 75. بهش كه رسيدم بعد دوباره تصميم دوباره ميگيرم.نميخوام خيلي آرمان گرا باشم و تو فكر 70 يا 65 يا حتي 60 باشم فعلا هاااا.

خجالتم نديد لطفا. نگيد وااااااااااي چه هركولي شدي. ايناااااااااااااااااااا 

باد و بارون اومد و رقی هم به دنبالش

دوست جونها گلم سلام

بعله. منم رقییییی. اومده با وزنی پرتر. نه نه اشتباه نکنید پَرتر نه ها پُرتر . گند زدم رفت. بنده امروز یه رقی 72 کیلویی بودم. حسابی هم شرمنده این هیکل هستم ها ولی خب چون هنوز تا جاگیری اصلی یه 20 روزی فاصله دارم خیلی سخت نمیگیرم. خونه خودم که نیست هی بخوام درست بخورم و این حرفها. الانم میبایست سر خونه زندگیم بودم ها ولی یه خریتی کردم و رفتم یه جایی مشغول شدم و تا بیام جمع کنم خودم رو هنوز یه 20 روزی طول میکشه. عرضم به حضور دوستای گلم که رقی داره تلاش میکنه که بیاد پایین. از اینرو هر روز که میرنم بیرون خواهرم رو مجبور میکنم باهام پیاده بیاد و بریم. یعنی تقریبا 45 مینوت تا 1 ساعت پیاده رفت و آمد میکنیم. اون که بعد زایمان حسابی تپل مپل شده و منم که ....ببینم چه میکنیم.

به یه سری وبلاگها سرسری یه سری زدم. ماشالله اینقدر اینترنت پر سرعته که آدمی میمونه. هنوز عادت نکردم و وقتی میبینم اینقدر کنده ترجیح میدم اصلا نیام. ولی دلم خب تنگ میشه اینه که دل خوشکنکی هم شده میم یه سری میزنم.حالا اینقذه دلم واسه اینجا پر کشیده بود که نگوووو.

روی گل همتون رو میبوسم.

ajab donyaiie

khob in farsi keybourd inja ro man balad nistam koja be kojast hesabi gir oftadam

hanooz khoone peida nakardim va man felan mosafere khoone maman inam ta karemoon joor she o shahremoon maloom ke berim sare khoone zendegimoon

nadashtane interet inghad feshar avorde ke az vagti oomadam az hersesh naraftam vasl sham be shabake, doostaye goli ke baram comment gozashtid, diana,shanebesra va ghazal va baghieh doosdtaye golam sharmandehaaaaaa, ishalah jobrane mohabat mikonam dar asrae vaght

pegahi koli farsi yad gerefte va hesabi khoshhal az inke koli famil ro mibine o hamash mehmooni mireh, bacham zogh mizane che joor

miram va say mikonam zood yani hamin ke khoone gereftim internet begirim o zood biam too jame shoma dobare,

varzesh felan aslan emkanesh nist, hamin ke ezafe nakardam kheilieeehaaaa,

bisou

no stress

اوووف، پدرم در اومد. هر چی جمع میکنم بازم اضافه میاد. دیگه ساک نمونده. بقیه رو باید به زور جا بدم. ای داد بیداد...

هستی جون چشم، میرم درست میکنم کاهش وزن رو حتما قبل از رفتن.

دارم از استرس میمیرم. خیلی بده... نمیدونم چرا اینجوری شدم من. یعنی قبلا همینجور بودم ها ولی دایمی رفتنم برام سخته. خیلی سخت... دیشب تازه ساعت دو و نیم صبح گریه ام گرفت بدجور. شر شر میباریدم... نیست داشتم جمع میکردم حسه رفتن تازه اومده بود. دیگه یه یه ساعتی باریدم. شوهرم هم گذاشت حسابی خالی که شدم حرفم آورد. داغونم به شدت. تازه شبش موهام رو رنگ کردم مقون گلق. لامصب موهام رنگ نمیگیره. کلی اعصابم داغون شد. دوباره شد همین قهوه ای تیره که بود. فردا برم مش بگیرم روش سوزنی بزنم نه؟ والا کلی حرص خواهم خورد.

خوره ساعت دارم. دیروز باز یه ساعت خوشگل گوگولی منگولی گل گلی دیدم بهش میگم اینو میخوام. میگه رقی بدبختم میکنی با این ساعت خریدنات.شو.نصد تا داری بازم میخوای؟ میگم این دیگه آخریه... ولی میدونم بازم یکی خوشگل تر ببینم میخرم. باید فردا واسه پسر برادر شوهرم یه ادکلن توپ بخرم. داشتم می اومدم سفارش کرد که اصل اینی که بهت دادم رو بیار برام. خدایی از فامیل شوهر واسه تنها کسی که دلم میاد چیزی بخرم همین سیناست. اینقدر پسر خوبیه. حالا نه اینکه همیشه نقش راننده مارو بازی میکنه ها و ما همیشه تهران سرش تلپ میشیم چونکه عین عموشه(آقامون رو میگم). با آدم راه میاد... خلاصه پسر خوب خواستید واسه آبجی گلتان ما داریم: خوشگل، خوشتیپ، مهندس(دانشجو سال سوم البته هنوز) و خانواده دوست.

کلید خونه و باکس نامه ها رو گم کردم فکر کنم تو اسپانیا. زاپاس باکس رو هم نداریم. خدا به داد برسه. خونه هم شده بازار شام اصلا نمیشه توش چیزی پیدا کرد. البته مطمئنم با خودم برده بودم.

غذا رو بعدا مینویسم. شاید شب که از مهمونی برگشتم. فعلا حال ندارم.http://fr.youtube.com/watch?v=7LrL6GRr2xA

فعلا وقت ندارم تبدیل کنم به صوتی. تصویریش رو داشته باشید تا صوتیش برسه.

 

 

عجب روزگاریه، عجب

با اینکه زیاد دنبال سنت و این جور بساط ها نیستم ولی خیلی دوست دارم از هر قسمتش یه تیکه رو که دوستش دارم بردارم واسه خودم داشته باشم. یکیش غذاهای محلی مازندرانی هست که من عاشقشونم. مثلا کوماج یا حتی کنجد یا پیسه کنده یا حتی موزیک های محلی شادی  و غمگینی که بعضی هاش واقعا قشنگه.

بچه که بودم خاله جواهرم همیشه ازین چیز میزای محلی درست میکرد موقع عید و غیر عید و من همیشه میافتادم روشون و تا نفس جا داشت میخوردم. یادش بخیر بچیگی ها واقعا. میدونید چی عذابم میده؟ اینکه یه روزی همه اینها از بین بره و دیگه کسی پیدا نشه تو شمال که ازین غذاهای محلی درست کنه. شیرینی محلی بپزه و بقیه به به کنن براش و با ذوق بخورنش. همیشه میخوام رستش رو از خاله بگیرم ولی هیچ وقت یادم نموند و موقعیت دست نداد. دوست دارم داشته باشم. که اگه یه روزی بعد صد و پنجاه سال بزرگامون و پیرامون مردند بتونیم اونها رو نگه داریم و نسل به نسل منتقل کنیم. یا حتی رقص های محلی شمال رو خیلی دوست دارم یاد بگیرم و برقصم. هرچند اگه الان بری تو شمال و بخوای محلی یاد بگیری و برقصی همه مسخره ات میکنند. میگند چقدر دهاتی و در پیتیه. ولی من عاشقشونم. عیبه؟  خب همین ها رو یادمون بره بعدش چیکار کنیم؟ چی رو جایگزینش کنیم؟ برک دانس؟؟ اونم خوبه ولی حداقل باشند کسایی که اگه یکی خواست یاد بگیره یاد بدند و نشه که فراموش شه. دلم میسوزه. یا حتی زبان محلی رو. خیلی دوست دارم یاد بگیرم و نشه که فراموش کنم. برعکس خیلی ها که دوست دارند قایم کنند و برن تو کار مد و مثل بچه ناف جردن حرف زدن رو یاد بگیرند  من دوست دارم اول لهجه شمالی رو قشنگ به همون صورتی که هست یاد بگیرم . البته فارسی که زبانمون هست و درش شکی نیست. ولی حفظ یه سری چیزهایی که جای دیگه ای عمرا بشه پیدا کرد خیلی عالیه به نظرم. آقا یادم باشه این سری از خاله اول رست پیسه کنده و کوماج رو بپرسم(نگید چیه که خودمم فقط یادمه که خوردم و جز اسم محلیش چیزی یادم نیست و اصلا نمیدونم چی بود).د

یه چیز باحال و خنده دار هم بگم . این پگاه نمیدونم منو دیده یا فیلم زیاد دیده اینجا که هی گیر میده مامان من  رژ لب میخوام بزنم. برام بزن. آقا بر خلاف نظر شوهرم که خوشش نمیاد که بچه این چیزا رو یاد بگیره براش میزنم. تا اینجاش که عادیه. حالا بعدش چیکار میکنه؟ دیدید که ما معمولا بعد زدنش هی لبای بالا وپایین رو به هم میمیالیم و یه بهی هم میکنیم؟ این هی همین کارو تکرار میکنه و میگه مامانی؟ میگم چیه؟ صدا در میاره که بَه. هه هه اینقدر از این کارش خوشم میاد و خندم میگیره. میبینید بچه ها چطوربه جزییات کارا توجه میکنند؟

آقا معمولا چهره ها تو ذهنم میمونه. حتی اگه برای یه بار دیده باشم. گاهی یه سری آدمها میمونند تو دلم و  بیرون نمیرند. یکی از اینها موسیو تیری ژیلاردی هست. این آقا همیشه یکشنبه صبح ها از شبکه ت اف ان فرانسه گزارش فوتبال میداد. اسم برنامش هم بود تله فوت. خلاصه این بابا رو من دیدم یه چند ماهی نیست. البته قضیه مال چند وقت پیشه کمتر از یکسال. خلاصه دیدم یه یه ماهی نیست. هی زدم اینور و اونور دیدم نیست که نیست. خلاصه که زدم ویکی پدیا دیدم یه ماه قبلش سکته کرد و مرده. اصلا از اون موقع نمیتونم فراموشش کنم. نمیدونم چرا. خیلی باحال در مورد فوتبال حرف میزد. میشه گفت فردوسی پور فرانسوی ها بود. اصلا وقتی حرف میزد و برنامه داشت هیچیکی رو مهلت نمیداد حرف بزنه. مهمون دعوت میکرد و خودش یه ریز حرف میزد. آآآآخی مرد. خیلی دلم گرفت وقتی دیدم مرده. حیف نیست تورو خدا؟ چط.رگاهی یه خبر اینجوری شوک به آدم وارد میکنه؟ در صورتی که اصلا طرف رو نمیشناسی و هیچ ارتباطی باهاش نداری ولی از خبر مرگش اینقدر ناراحت میشی؟ شاید چون اینقدر باحال گزارش میکرد فوتبال رو. نمیدونم....

چقدر حرف زدم. حالا کلی بازم حرف تو دلم دارم. میترسم برم سه شنبه و تا مدتها نتونم بیام نت. وااای خدایا برای من معتاد چقدر دردناکه و سخت. چطور دوری رو تحمل کنم؟ چطور بی خبر باشم از این دنیای مجازی و دوستای خوبم؟ ای وااااای

تازه تا کارای شوهرم جور بشه فکر کنم خداسال طول بکشه. اه این ماه رمضونم که قوز بالاقوزه واسه من. ملت همینجوریشم تو ادارات کار نمیکنند حالا رمضون هم باشه که گرسنگی و روزه داری رو بهانه میکنند و عمرا برات کاری بکنند. چقدر از این سیستم اداری بدم میاد. حالا همینجوریش فقط در حال مگس پروندن و هر هر و این حرفهان ها ولی تا ارباب رجوع میرسه ادعا میکنند که باید تو صف باشه و اصلا راه نداره. البته دوستای گل کارمند به دل نگیرند. منظورم ادارات خاصی هست که ما خصوصا باهاشون سر و کار داریم و داشتیم و الکی حرف نمیزنم. فقط خورد میکنند آدمها رو تا بخوان کارش رو انجام بدند. نمونه اش وزارت علوم. شاهد بودم که چقدر ملت رو سر کار میذاشتند. من یه دونه میخواستم ریز نمراتم رو ترجمه کنم و بدم  برای تایید و از این حرفها واسه اینکه اینجا درس بخونم. پدر صاحب بچه رو در آوردند و به چشمم دیدم که یارو رفته بود درس خونده بود ارمنستان و بعد بهش گقتند عمرا تاییدت کنیم. برو غاز بچرون. خلاصه که بدبختی خواهیم داشت با این جماعت درس نخونده و الکی به جایی رسیده.... داد و بیداد

....................................................................................................................

صبحانه: 40 گرم نون سبوسدار 25 گرمپنیر بدون چربی یه لیوان چای تلخ

میان وعده: یه گاز نون و پنیر

ناهار: مرغ آبپز خورشت گوجه یه کمی روغنی 100 گرم ماست

عصرونه: 40 گرم باگت نصف پرتغال نصف سیب یه دونه شلیل

شام: ماکارونی قراره بخورم.

.ورزش درست و حسابی نشد که بکنم. ولی دو ساعت راه رفتن  عادی رو انجام دادم. خونه میشه ورزش کنم ولی وسط این بازار شام کجا دراز بکشم و حرکت انجام بدم؟ خدایی اصلا راه نداره...

یه تاپ و شلوار سفید هم خریدم و یه حالی به خودم دادم.

Tracker