07/29/2009 23:13
say that you love me
امروزحوصله ورزش نداشتم ولي انجامش دادم.63 مينت ركاب زدم و 710 تا سوزوندم. 31 كيلومتر. شب سالاد الويه خوردم مشت. عصر بستني. صبح بيسكوييت ويتانا. كلا ياد ايام جواني افتادم. صبح كلي شارژ بودم. كلي خبراي خوب خو. ژيشنهاد كار تو تامين اجتماعي تهران. دونستن اينكه دوسم داره. دونستن اينكه حتي اگه يكي رو دوست داريد و براش ميميريد زياد دور و برش گشتن نشانه عشق نيست. از خودتون زدش ميكنيد. اينكه بايد مهلت نفس كشيدن بهش بديد. دارم ياد ميگيرم اينا رو.بايد ياد بگيرم.
ولخرجيهام شروع شد. امروزم يه شلوراك خونگي ناناس گفتم مامان. جينگيلي بينگيليه. يه سارافون ژلنگي خوگشل هم گرفتم. خرج رودست خودم ميذارم ديگه. قرار شده ماشين رو از شوهره بخرم. هرچند من كلا ماشين صندوقدار دوست ندارم ولي خب كاچي بهتر از هيچي. هميشه دست خودم باشه رانندگيم حتما كلي ژيشرفت ميكنه.
اين كيبور ويندوز مزخرف لعنتي كه ژسره برامون نصب كرده p نداه.
هر روز ميخوام زنگ بزنم آرايشگاه نوبت بگيرم واسه موهام. هم كوتاه كنم هم رنگي جديد بذارم. ناسلامتي مراسم عروسي داريم.ساعت نزديك دو هست ومن فردا بايد برم سر كار و انگار نه انگار.
07/28/2009 21:54
متحول ميشويييم!
يعني من الان متحول شدم.يعني دارم سنگين رنگين ميشم.يعني زياد رونميدم. يعني زياد تحويل نميگيرم. اينا جملاتيه كه مدتيه همكارام بهم ميگن. زياد آفتابي نميشم.زياد صحبت نميكنم. زياد از مسائل شخصيم حرف نميزنم.يكيشونم ميگفت اخلاقت تند شده.ديروز نقل قول كردم از ارشدم كه قراره برم سرجاش و اينكه ميترسم نتونم كاراش رو درست انجام بدم. امروز كه اومده بود اسناد رفتند بهش گفتند مريم بانو رو لطفا نبر از اينجا.از طرف من گفتند خودشم دوست نداره. اين يعني چي؟ يعني دخالت مستقيم تو كاري كه بهشون هيچ ربطي نداره. هرچند خودمم زياد مايل نيستم ولي دليل نميشه اينا بجاي من زبون وا كنند و طرفداري كه البته بعيد ميدونم، كنند.
ميخوام از لحظه اي كه از اين شهر مزخرف رفتيم بيرون تا برگرديمهر شماره اي كه كد ايلام باشه روجواب ندم. ميخوام جسم و روحم آروم بگيره. ميدونم هزاران بار به بهانه دلتنگي برام زنگ ميزنند تا گزارش كار بگيرند.از اين اخلاق ها بدم مياد.حساب كنيد حتي در مورد اينكه توعروسي چجور بايد لباس بژوشم و سرلخت ناشم نظر ميدن.دخالت تو كار از اهم امور در اين شهرمزخرف ميباشد.
* ميدونم كه خيلي غرغرو شدم ولي راست ميگم خوب.
.....................................................................................................
اينقدر واجي كردم كه يادم رفت اصلا از ورزش بنويسم. ديشب همدوچرخه زدم 65 مينت و 730 كالري سوزوندم.32 كيلومتر. فكر ميكنم بايد در كنار يه ساعت دوچرخه زدن يه ورزش ديگه هم انجام بدم. من ديشب حتي شام هم نخوردم.ديروزم ميدونم خودم طبيعي خوردم. برنج اصلا نخوردم.امروز صبح كم كه نكردم هيچي، اضافه هم كردم. چه مرگمه؟ درسته دلسرد نميشم ولي توروحيه ورزشكاريم!!! داره تاثير بد ميذاره. يعني چي اونوقت؟
اين بدن فكر كنم قهر كرده باهام. راه نمياد.
07/28/2009 17:29
گريه نكن!
يه آهنگي هست به اسم گريه نكن. قشنگه. ميذارم شايد كسي خوشش بياد.همين.
گريه نكن.حميد احدي
07/27/2009 21:47
no stress
دلتنگی؟
میدانم
.خستهای؟
میدانم.
تنهایی؟
ناگفته پیداست.
حرفهای ناگفته بر دلت سنگینی میکند؟
این را هم باور کن از شیوهی سنگین نفس کشیدنت، خوب میدانم.
بغض راه نفس کشیدن را بر تو سد کرده؟
از هقهق لابهلای حرفزدنت پیداست.
برای فرار از دلتنگی، تا اولین باران صبرکن
ديشب اصلا خوابم نبرد.يعني عملا نصفش خودم بيدار بودم از استرس كاري و نصف ديگشم دختر مامان ارد ميداد . جديدا نصفه شب بيدار ميشه دستور نوشيدني ميده بچم. امروزم كه قربونش برم استرسم صد برابر شد. ارشدم حامله تشريف دارند و سه ماه ديگه ميره مرخصي شش ماهش و بنده ميمونم و يه عالمه كار خرواري. حالا من درمان غير مستقيم رو بزور دارم ياد ميگيم با درمان مستقيم چه كنم؟ كي ميخواد هي تو جلسه شركت كنه و بشينه طرح ارائه بده؟ من؟ عجب گهي خوردم. همه اينا به كنار تغيير مكانمه. بايد از اسناد كوچ كنم و برم مديريت درمان. اونجا به معبد مشهوره. همون شهرتي كه معبد چي چي؟ بود تو يوزارسيف. خلاصه كه دعا كنيد فرجي بشود اين رقي عملا بد بخت نشود.
مامانم اگه بفهمه فرتي ميگه برو به دكتر بگووو. انگار بچه خالمه طرف.
يه چيبگم باورتون ميشه؟ يه همكار آقا داريم بينوا قبلا كار آمارو اين انجام ميداده. بعد يه مدت از استرس زياد افسردگي شديد گرفته.الان عملا تو اداره تو كماست.همش تواتاقش نشسته و خوابه يا تو فكره.دارو مصرف ميكنه.هرچند حتما زمينه قبلي داشته ولي باور كنيد استرس كاري خيلي تاثير داشته تو افسردگيش. بچه ها يعني همكارا بهش ميگن هموسووو.آخه همش تو غارش يعني اتاقش نشسته وبيرون نمياد.طفلكي. فكركنم منم يه سال ديگه بشم مهرابيان .خدايم بيامرزد.دختر خوبي بودم!
آقا من الان باز يه ساعت دوچرخه زدم. 710كالري سوزوندم.32 كيلومتر مسافتم بود .امروز صبحم رفتم رووزنه.هيچ تغييري حاصل نشده. به درك.
آهان، عصري رفتيم نمايشگاه صنايع دستي تو چغاسبز. اين چغاسبز يه محل تفريحي هست كه اينا بهش ميگن مكان تفريحي. والله واسه ما شمالي ها اين انگشت كوچيكه مكان تفريحيهم حساب نميشه. خلاصه ملت غرفه زدن و نشستن وتنها كاري كه انجام ميدن وجب زدن بعاد مختلف زنان و دختران مردم!! و همچنين برداشتن سايز قسمت هاي مختلف و بي...نا...مو...سي ملت .اين بود مشاهده من از يكعدد مكان تفريحي و ايضا نمايشگاه كه بحق نمايشگاه بود.البته تماشاخانه ميذاشتند اسمشو بهتر بود.هاها
07/26/2009 21:15
ثابت ميماااانيم!!
عصري فكركنم 3ساعتي خوابيدم.خسته ام.هفته ديگه ميخوايم بريم شمال. موتل قو. اما تو اين داره لعنتي شونصد من كار ريخته سرم. امروزم دكتر صدام زد كه فلان آمار رو برام انجام بده تا هفته ديگه. من اما نيست خيلي رشته ام مرتبط با آماره وخصوصا اين يكي آمارو تا حالا انجام ندادم نميدونم بايد چيكاركنم. فردا ميخوام برم مديريت درمان خدمت حضرت ارشد آمار كه تازه فهميدم حامله هم هست و حتما مشكلات هوموني باعث خواهد شد حسابي حالم رو بگيره و از خجالتم در بياد. اين يه نمونه باور بفرماييد شديد نادره.شديد درگيري داره با روح من.قصه داره حالا.يه روزي ميگم.
امروز تقريبا عادي خوردم. غير اون بستني كه واقعا چسبيد و كلا اشكالي ندارهكه خوردم. خوردم ديگه رفت .ولي چسبيد هاااا.عوضش الان يه ساعت دوچرخه زدم و750 كالري سوزوندم. راستي از اين به بعد كيلومترشم مينويسم.خدا رو چه ديديد .شايد زد و ركورد شكوندم.33 كيلومتر. يعني اين چند وقته تقريبا همين قدر مسافت ركاب زدم.خوبه ديگه.
دوباره ميسازمت بدن....
07/25/2009 22:05
اولين روز كاري بعد يه هفته
روزتقريبا خوبي بود.هم روحي هم جسمي. همكارام گفتند كه لاغر كردم و جمع تر شدم. كلي ذوقيدم. مقنعه زرشكي گرفتم و سرم كردم و كلي بهم مي اومد. يه مانتو طوسي گرفتم نازك و خنك واسه شمال كه ميريم. دوتا تاژ و يه روسري واسه مامانم،يه سوتين ورزشي و يه ريمل خوب كه بقيه راضي بودند منم گفتم بگيرم. عصري هم از مدل لباسهام ژرينت گرفتم و بردم خياط واسم بدوزه.عروسي در ژيش داريم. شوهرم رو تهديد كردم كه اگه لباس خراب بشه عروسي بيا نيستم كه نيستم. حالا مدلشو بعدا ميذارم ببينيد قشنگه يا نه.تواداره هم يه ژاتكي به اعصاب يكي از همكاراي مردمون زدم. مرتيكه الاغ گوساله فكر كرده من كلفت ننه شم. صورت حساب خام رو ميده من حساب كنم. به من چه؟ همينقدر كه كاراي ژرونده هاي بيمارستان و جاش دارم انجام ميدم زيادشه. رفتم به دكتر گفتم و حقم روگرفتم. با اين ايلامي هاي اسكل بايد عين خودشون رفتار كرد.خدا شاهده كار من نبود. زورم مياد منو خنگ فرض كنند و هرچي كاره غالبم كنند.اگه ازم تقاضا ميكرد شايد قبول ميكردم ولي وقتي زور بگه اصلا نميشه .كلا زور تو كتم نميره كه نميره.
حالا ريه خورده هم ورزشي صحبت كنم بد نيست: الان يه ساعت دوچرخه زدم و 710 كالري سوزوندم. جديدا بيشتر عرق ميكنم. يعني عرق كه چه عرض كنم شرشر ميبارم همينجور.به جان خودم!
هله هوله خوري هم نداشتم. همش ميزون و رديف بود. ايشالله فردا يه وزن جديد مشاهده كنم. نكردم هم مهم نيست.دير و زود داره سوخت و سوز نداره.ميگي نه؟ نگه كن.
07/24/2009 21:28
چشمهايش2
امروز از ورزش خبري نبود.قرار بود تو برنامه هرروز انجام بدم. ولي امشب دير شد و. الانم بايد برم بخوابم.تمام روز مشغول كاراي خونه بودم.بعد يه هفته مرخصي فردا بايد برم سر كار. آمار كوفتي لعنتي.فردا سومه و من بايد صورت وضعيت ماه قبل رو فردا تحويل بدم. در صورتي كه هنوز از واحد ها تحويل نگرفتم. اميدوارم فردا بعضي ها نرن رونروم و اعصابمو خورد نكنند. تازه آمار ارسالي هر ماه مونده كه بايد بفرستم مديريت درمان. حوصله هيچ ايلامي روندارم.اصلا از اين بشرات(جمع بشر) متنفرم. تحملشون نميتونم بكنم! فقط واسه خاطر اون بود كه اومدم اينجا. اونم كه از دسه رفت. تف تو روحش.تف به اون.... اما چشمهاشو هنوزدوس دارم. هنووووووز!امروز دچار ياس و نااميدي بودم.بيرون رفتيم ولي اصلا خوش نگذشت.حوصله نداشتم ونرفتيم جنگل با درخت هاي زرد و بي برگ بغل خونه رو بگرديم.گردنم تمام روز اينجوري كج بود و يه وري گرفته بودمش. بازم بگم؟تو روحش. اميدوارم امشب تمام شب تا صبح كابوس ببينه. تمام شب نخوابه واون چشمهاي آبي رنگ درياييش رنگ راحتي وخواب بخودش نبينه. نفرينننن!!! واي نه.من دل نفرين ندارم. يهخورده كابوس ببينه كافيه. نفرين اما نه.
07/23/2009 21:39
چشمهايش
آقاجون، ما امروزتا عصري حالمون عالي بود.روحي و جسمي .يه ساعت شنا كردم. يه ربع سونا بخار رفتم.تا عصر كه ديدمش.اوني كه مدتها طالب ديدنش بودم و نخواست ببينمش.اما امروز نا خوداگاه ديدمش.شهر اون كجا، شهر ما كجا.تصادف بود؟ باور كنم؟ حتي جرات نكردم نگاش كنم. تو ماشين بودم و اون پياده. چه خوش تيپ شده بود.چقدر اون بلوز بنفش بهش مياومد.رسيدم خونه اس ام اس زدم كه چشممون به جمالت روشن. جاخورد.فكرشو نميكرد ببينمش.بعد از اون بهم ريختم. تا الان كه يه دل سير گريه كردم و خالي شدم تا هم خشمم بخوابه هم آروم شم.يه ساعت دوچرخه زدم و گريه كردم.چه سختي هايي براش كشيدم. چه گريه ها در دوريش نكردم.چه دردي من اون روز كذايي از دستش كشيدم.واسه چشاش ميمردم.يعني ميميرم هنوزم.اما حتي برنگشتم به چشماش نگاه كنم. درياييه چشماش با اون رنگ آبي. همه دنيامه چشماش.خودش ميدونه. هرچي دوس داشت منم داشتم.از محمد ياوري گرفته تا سيگار الي آخر. ولي از همه اينا واسم چي مونده؟ يه مشت خاطره.يادمه يه روزواسش اس ام اس فرستادم .داشتم تقدير شادمهرروگوش ميدادم.واسش نوشتم عطر تنت ازپيرهني كه جا گذاشتي ميپره! ترسيد. سريع تلفن زد كه راست ميگي؟ كدوم پيرهنم جا مونده؟ كي جامونده خودم خبر دار نشدم؟كلي بهش خنديدم. كلي باهم بعدش خنديديم.كلي سر بسر هم گذاشتيم. ميدونه وميدونم كه هيچكي هيچوقت قد من دوستش نخواهد داشت. اينو مطمئنم. خودشم ميدونه.خودمم ميدونم. دنيامه...
07/22/2009 22:28
حالا نميشه تيتر نداشته باشيم؟
امروز زياد راضي نبودم از خورد و خوراكم.همش از اون دو ملاقه ناهار گذاييكه استانولي خوشمزه بود شروع شد. با اينكه ناهارم بود ولي كاش ميشد نخوردم. يا حداقل به يه ملاقه راضايت ميدادم. بعدش عصري 5 تا بيشكوييت پتي بورخوردم.صبح هم دوتا موز خوردم.زياد شد نه؟ خب سعي ميكنم تكرار روزهاي اينجوري رو كاهش بدم تو برنامه ام. الانم يك ساعت و نيم (90 دقيقه) دوچرخه زدم و1010 كالري سوزوندم اما بازم راضي نيستم. الكي الكي.
احساس ميكنم دارم جمع ميشم ها. البته نميشه گفت آدم با يكي دو كيلو حس كنه ولي باور كنيد فكرميكنم دارم جمع ميشم. يعني حاضرم كم نكنم(كه اگه كنم واقعا عالي ميشه) اما جمع بشم. يعني جمع و جور شدن هيكل مهمتره. اين گوشت هاي پشت و پهلو و. شكم و رانها و مخلص كلام همه جا ديگه.
فردا قراره برم استخر اگه صبح زود بيدار شم. اگه قبلش برم قضيه قبض موبايلم كه حاج آقامون اشتباهي واسه شماره موبايل قبليم پرداخت كرده رو درست كنم.اگه برم مقنعه هاي كوتاهي كه گرفتم و عوض كنم وهزاران اگه ديگه. اگه به اينها رسيدم حتما ميرم استخر.
07/21/2009 18:45
اندر احوالات

من امروزم تقريبا خوب بودم.اضافه خوري همش دو عدد بيسكوييت ويهخورده نون خوردم. بقيه اش همشروبرنامه اي كه تنظيم نشده بود!!! خوردم.
الانم يكساعت دوجرخه زدم و 700كالري سوزوندم. خيس عرق شدم والان سردرد شديد دارم.شايد دوباره موقع رستگاران يه نيم ساعت ديگه زدم. اگه البته سردردم خوب شد.حالا برم شام بخورم بعد ميام يخورده مفصل تر مينويسم.