01/08/2008 06:15
امیدوار
آقا من امروزرفتم رو وزنه دیدم شدم 69.8. خیلی خوشحال نشدم. انتظار داشتم بیشتر کم کنم. چون این چند روزنه واقعا دارم تلاشم رو میکنم که تو خط رژیم باشم. ولی خب میدونم اشکال کار کجاست
این پیلول نامرد داره کار رو خراب میکنه. اصلا یه کاری میکنم. تا آخر ماه ادامه میدم. ورزش هم رو انجام میدم ببینم چطور میشه. اگه خیلی افتضاح بود اوضاع و خیلی کند کم کردم اونم رژیم و ورزش با هم، قطعش میکنم . ولی تا اونوقت سعی میکنم پسیانت باشم و عجله نکنم. کاری که هیچ وقت ازم بر نمیاد. باید ایندفعه بتونم تحمل داشته باشم. زود نخوام همه چیز رو روبه راه کنم. پسیانت، تولرانت و...
صبحانه: 20 گرم پنیر و 40 گرم نون سبوسدار یه لیوان چای تلخ یه لیوان آبجوش با دو قاشق چایخوری عسل
ناهار: 100 گرم مرغ آبپز 40 گرم نون 125 گرم ماست بدون چربی
عصرونه:یه دونه سیب یه لیوان کاپوچینو با یه قاشق عسل
شام: یه ملاقه و نصفی عدسی(دیگه از گرم رفتیم تو کار ملاقه دیگههههههه) 40 گرم نون 125 گرم ماست مقداری سالاد
آخر شب: یه پرتغال
01/07/2008 10:58
je suis un herooooooooo
تو استار آکادمی میخونن: من یه قهرمان نیستم ولی من میگم به خودم که هستم. چرا؟ چون بالاخره یه بارم که شده تونستم خودم رو قانع کنم که کیک نخورم. بله. درست متوجه شدید . خودم رو گول نزدم بلکه قانع کردمو باور کنییییییییییییییییییید.
البته ترسم اینه که امروز نتونم همونطور قانع بمونم.
صبحانه:40 گرم نون سبوس دار یه لیوان چال تلخ یه قاشق چایخوری عسل 20 گرم پنیر 7درصد چربی
ناهار: حدود150 گرم خوراک گوشت چرخ کرده با قارچ و سیب زمینی 40 گرم نون 125 گرم ماست بدون چربی
عصرونه: تا حالا نصف سیب یه پرتغال. قراره دوباره عسل بخورم همراه با کاپوچینو
شام:سه ملاقه و نصفی سوپ جو 20 گرم نون باگت
آخر شب: یه پرتغال
01/06/2008 11:57
ای پلیدی دور شووووووووووو
امروز از صبح تا حالا فقط دراز کشیده بود از بس دیشب کمرم حسابی درد میکرد. البته برای کار های اضطراری و غذا درست کردن و اینها مجبور بودم پا شم.
صبحانه: 40 گرم نون سبوس دار دو. قاشق مربا خوری عسل یه لیوان چای تلخ 20 گرم باگت
ناهار: نرگسی حدود 200 گرم 40 گرم نون سه قاشق برنج 125 گرم ماست بدون چربی
عصرونه: یه کلمانتین نصف سیب نصف گلابی 8 تا بادوم اشکی بو داده یه 10 15 تا تخمه سفید
اینها تا حالاست. شب هنوز نمی دونم شام چی درست کنم و بخورم.
راستش صبحی یه تیکه گنده از کیک رو گذاشتم جلو شوهرم بخوره. برگشت اعتراض کرد که چه خبره به این بزرگی میدی بخورم.دیدم راهی دیگه ندارم. یا باید تیکه های بزرگ بدم بهش سریع تموم شه یا اینکه اصلا بیجا کرده خریده وقتی نمی خوره. اینها رو در کمال ادب بهش گفتم. درسته یا نه؟ آقا این نمی خوره ولی می خره. انوقت من دق میکنم جلو چشم باشه و نخورم.
خوبه حالا فعلا حس نوتلا خوردن ندارم والا دو تا شیشه بزرگ یک کیلویی جلو چشمه دارن چشمک میزنند.
دلم واسه ورزش تنگه ولی هنوز فکر کنم حالاها نتونم برم. این کمر لامصب خیلی میدرده. کاش گوش میکردم حرف مامانی رو که به این روز نیفتم.
خدا کنه امشب لااقل بتونم درست بخورم و اضافه بر سازمان نریزم تو شکمم.
تازه دلم خیلی دراز نشست میخواد ولی می ترسم برم. هنوز زوده نه؟
خب شام اینها خوردم:
تقریبا 100 گرم مرغ آبپز 40 گرم نون سبوس دار 20 گرم باگت 125 گرم ماست مقداری سالاد
آخر شب: نصف گلابی یه کلمانتین
بچه خوبی بودم و کیک نخوردم
01/05/2008 13:01
premier essaie apres long temps
راستش امروز سعی کردم ببینم میتونم دوباره سالم خوری و آدم خوری کنم یا نه.
تا این لحظه تقریبا از خودم راضی بودم. می ترسم الان که اینو گفتم یه دفعه گند بزنم برم به همه چی.
صبحانه: یه لیوان چای تلخ دو قاشق عسل با یه لیوان آب جوش
میان وعده: 8 تا بادوم هندی 4 تا بادوم اشکی بو داده یه چند تایی از این تخمه سفید ها هست اسمش نمی دونم چیه
ناهار: یه بشقاب کوچیک ماکارونی البته پر بود 125 گرم ماست بدون چربی
عصرونه: دو قاشق عسل با آب جوش نصف سیب نصف سیب نصف گلابی یه دونه کلمانتین
شام : قراره قرمه سبزی بخورم که هنوز آماده نشده 125 گرم ماست 40 گرم نون سبوس دار
آخر شب هم میوه میخورم دیگه.
اگه اتفاق خاصی پیش نیاد و من همینطور آدمیزاد بمونم در خوردن نشون میده که بازم میتونم. یعنی من می تونمممممممممممممممم
این عسل خوردن ها نسخه مامانه که برام پیچیده. دستور داده که هر روز چند قاشق عسل بخورم که حسابی اون ته مه ها سفت و سخت شه برای آینده.
اونقدر که من مخ اون انقیق میق بیچاره رو داغون کردم با سوالهام در این زمینه. مامان منو کچل کرده با این پیشنهاد هاش. دیوونه ام کرده به مولاااااااااااااا
ای خدا کاری کن امشب من نرم سراغ این کیکه.
به خدا نمی دونید. این شوهرم منو آخر بیچاره میکنه. به قول انار بود یا کس دیگه نمی دونم، اینجا رو مین گذاری کرده. اگه بیاید ببینید. دقیقا روبرو بالا سرم یه بسته شکلات نوتلا یه بسته بادون هندی یه بسته بادوم اشکی. بغل دستم رو میز همین تخمه سفید و آفتابگردون
میز بغل، کلی شیرینی و شکلات و انواع مواد شیرین
اونطرف تر جلو تلویزیون یه جعبه گنده پر از یه دنیا مواد خوراکی همشم هله هوله. چطوری انتظار دارید من نخورم. تمام وقت اینها جلو چشمم باشه ولی اینجور زجر بکشم و نخورم. میشه؟
نمیشه هم بهشون دست زد و تکون داد. سریع میاد میگه کجاست من اینجا کار میکنم باید جلو دستم باشه بخورمشون و هی نبر بیار.
این از این. دیدید؟ بابا به خدا من خیلی کار میکنم برنمیگردم دوباره همون 93
کشتم خودم رو ولی آخر شب بالاخره یه تیکه کیک خوردم. بعلاوه یه مقداری تخمه.
01/04/2008 04:04
oooh, ça pass bien
وای مردم و زنده شدم.همش فکر میکردم چقدر دردناک خواهد بودو داشتم از ترس سکته رو میزدم. مثل بید میلرزیدم و جون میدادم. اینقدر پرستارم مهربون بود که تمام مدت دستاش تو دستام بود تا کمی از ترسم بریزه. دکتر که اومد شروع کرد اینقدر حرف زدند و حرف زدم که اصلا نفهمیدم کی تموم شد. البته خیلی کوتاه بود. فقط لحظه آخر که کول د لوتروس داشت خودش رو جمع میکرد دردی گرفت هااااااااااااااا. دیگه ادامه داشت تا دو تا قرص زیر زبونی خوردم و خوب شد. درد بی درد. دو ساعت هم اونجا استراحت کردم و بعد اومدم خونه. اصلا فکر نمیکردم اینقدر خوب بگذره. مرسی از دوستای خوبم که انرژی مصبت فرستادید.
اومدم خونه از اونجایی که کلا اهل استراحت و اینها نیستم هی وول خوردم و اینور و انور. تا اینقدر مامانم باهام دعوا کرد که مثل بچه آدم دراز کشیدم ولی باز مگه می تونستم ثابت باشم و همش دراز کش؟
جالب اینه که همون لحظه سریع خونریزیم تا بلند شدم شروع شد. تا غروب کمی زیاد بود ولی از دیشب خیلی خیلی کم. وای خنده دار این بود که هی دکتر میگفت این باسنت رو نده بالا. باز نیست خیلی استرس داشتم همش میترسیدم میدادم بالا. ولی خب بخیر گذشت. ایشالله هیچ وقت برام تکرار نشه. من کلا خیلی تو این زمینه ها ترسوئم بدجور.
ایشالله به زودی زود شروع میکنم. دیگه خسته شدم باید مسیرم رو دنبال کنم .
01/01/2008 13:36
retour
دلم برا اینجا تنگ شده بود
هرچند تو رژیم نیستم ولی گفتم بیام یه چند خط بنویسم تا این عطش نوشتن تو خونه خودم برطرف شه.
ورزش هیچی و در واقع تو این سرما و با این حال خراب و این تهوع های پی در پی و سرگیجه های مداوم کی حال ورزش داره. نسبت به کل زندگی ویار گرفتم و ازش حالم بهم میخوره. کی میخواد پنج شنبه شه راحت شم. چقدر از این دوران بارداری بدم میاد. احساس سنگینی میکنم. خیلی سنگین کار میکنم. حال و حوصله تکون خوردن ندارم. منی که عمرا بد از ظهر میخوابیدم حالا هر روز 3 ساعت عصر ها میخوابم و تازه کم هم میارم. شب هم دیگه 12 تو رختخوابم.
کندی همه وجودم رو فرا گرفته. بدم میاد از این حالت.
به مامان گفتم. الان دو هفته است. یعنی دقیقا دو فته است که هر یه ساعت تلفن زنگ خورده. نموده منو با این کاراش. ولی خب مادره دیگه .... همه مادرها هم نگران بچه هاشون هستندو مخصوصا اگر تتغاری هم باشه. مخصوصا اگه دور از وطن هم باشه. مخصوصا اگه همه زندگی و هستی اش رو برا بچه هاش گذاشته باشه.
ولی خب خیلی تلاش کرد تا جلوم رو بگیره. حتی تا امروز صبح نیم ساعت قبل از خوردن قرص هم امیدش رو از دست نداده بود ولی من تصمیمم رو گرفته بودم. دکتر گفت که چرا من اینقدر خودخواه شدم و فقط به فکر خودم هستم. به خواهرم گفتم بهش بگه نه . من از زمان ازدواجم همش فداکار بودم حالا یه بار هم شده میخوام به فکر خودم باشم. چرا همیشه باید ما زنها فداکاری کنیم. راستش به بقیه کاری ندارم نه به مرداش نه به زنهاش ولی خودم یه اصولی دارم که بهش پایبندم. حاظرم براش جون بدم.چقدر دیدم که مردهامون هزاران بار ما رو فدای مادر و خواهر و خونواده شون کردن. چقدر؟ ههمون شاهد بودیم حداقل یه بار تو زندگیمون. ولی ما زنها نههههههههههههو حق مانیست.
راستش از این قانون ها هم حالم بهم میخوره. از این عرف جامعه ایران عقم میگیره.
حالا همه اینها هیچ ربطی به هم و به حاملگی من نداشت ولی چون من الان حالم بده و کلا به مه چی ویار دارم اینم یه جزئشه دیگه.
تحمل بایدم تا دو روز دیگه.
خدایی پدرم در اومد. حالا چقدر از اون کار میترسم خدا میدونه ولی دل را دارم میزنم به دریا. دردش رو به جان میخرم . ولی خدا کمکم کنه.
تو بلاگفا حوصله این نوشتنها رو ندارم. ایینجا جاش نبود ولی اونجا به یه سری دلایل حال ندارم اینها رو بنویسم.
آخییییییییی دلتنگیم برطرف شد کمی تا قسمتی.
12/16/2007 17:55
بساط بخور بخور براهه
عرضم به حضورتون که به بهانه فینگیلی هم که شده حسابی بخور شدم
یعنی واقعا گرسنه ام میشه. تو دلم گفتم حالا که تا دو سه هفته دیگه بیشتر مهمونم نیست بهش برسم.
امروزم ناهار خونه دوست جون مهمون بودیم. دقیقا عین بی رژیم ها خوردم. برنج و مرغ و ماهی و فسنجون و ماست شیرین و یه تیکه نوشابه و دو تا تیکه کیک پا سیب و خلاصه هرچی که سر سفره بود. جالب اینه که هی ادعا میکردم رژیم دارم. ولی عین چهارپا خوردم.
خیلی ناراحت نیستم چون پیش خودم میگم بالام جان بعد از دو هفته جبران میکنی و میای رو برنامه. دراز نشست هم چهار شبه نرفتم. اینقدرم مه امشب سنگینم که نگوو
حال نداشتم شام درست کنم تن و سیب وزمینی و تخم مرغ آبپز کردم واسه برو بچ و زدیم تو رگ.
نمی دونین چقدر چسبید. با اینکه خیلی غذای درپیتی و دهاتی و عقب مانده حساب میشه ولی من نمیدونم هر وقت میخورم کلی هم باهاش حال میکنم
حالا با چی؟ آآآآآآآآآآآااخ یه پیاز هم کنارش ریز کن و بذار لای نون با بقیه مواد. آااااااااااااای حال میده آآآآآآآی حال میده.تازه انگار ویاررمم گرفته. هه هه
خیلی دوست دارم منم برنامه دویدن رو اجرا کنم ولی راستش اینقدر هوا سرده و از طرفی هم تو سالن هر وقت بری شلوغ دیگه جا واسه دویدن من نمیمونه. واسه همین شاید تا فصل بهار بیخیال این برنامه شدم ولی در دلم خیلی آرزوشو دارم که بدوئم. لامصب پهلو آب میکنه. لامصب شکم آب میکنه.
از همین جا یه خوشبحالتون میگم به همه اونهایی که حس و حال دارن و میرن میدوئن و هیکل ردیف میکنن و شکم میدن تو و پهلو ردیف میکنند.
این لپ تاپ دوباره ویروسی شده. یعنی به عبارتی نموده ما رو با این کارش. نمیدوتنم کدوم ویروس بی پدر و مادریه که دست از سر این بدبخت برنمیداره. الان یه کسپر اسکی 15 روزه نصب کردم و یه خورده محیط رو آروم کردم ولی معلومه کامل پاکسازی نکرده. هراز چند گاهی یه پاتکی میاد و میره.
شرمنده اخلاق ورزشکاریتونم. اگه یه خورده بی تربیتی صحبت کردم. باور بفرمایید اون عبارت بالا رو کامل این ویروس لامصب به جا آورده وگرنه نمیگفتمش
.
12/14/2007 04:03
تولدی دیگر
خب نمی دونستم این خبر بسیار بسیار بسیار مهم رو چه جوری بدم ولی خب میگم.
بنده الان به مدت 7 هفته است که حامله میباشم و اصلا هم قصد نگه داری این فسقلی پر روی بی حیا رو ندارم.
در همین راستا در طی دو هفته دیگر به حیات نداشته اش خاتمه میدهم.
لطفا مرا متهم به قساوت و سنگدلی نکنید.(اینو مخصوص دیانا گفتم). به ج.ن حاجیت راه نداره که نگهش دارم.
آخ که من چقدر از حاملگی متنفرم. چقدر از زایمان وحشت دارم و متنفرم. چقدر از اون یکی دوماه بعد از زایمان متنفرم. به همین خار با اینکه کورتاژ هم دردسر های خودش رو داره ولی از زایمان بهتره به نؤ من. هرچند سابقه کورتاژ رو ندارم.
از همین جا عاجزانه از دوستانی که میان میخونند خواهشمندم اگر تجربه ای در این زمینه دارند با من در میون بذارند. آخه خیلی می ترسم. یعنی فوبی دارم هاااااااا نه ترس معمولی. خیلی درد داره؟ تا چند وقت بعدش خونریزی خواهم داشت. راه دیگه ای نداره؟ آمپولی چیزی البته دکترم گفته دیره برای کاری غیر از کورتاژ.
به مامانم هم نگفتم چون چشامو از کاسه در میار اگر بفهمه میخوام چه غلطی بکنم. شوهره که جرات حرف زدن نداره. میگه تو عصبانی نشو هرکاری دوست داری بکن.
کمکم کنید. این درد سینه هام منو کشته به خدا. ای بر پدر آدم بی احتیاط صلوات.
وای تورو خدا یکی کمکم کنه. دارم از غصه و تحمل این بار به تنهایی میترکم.
12/12/2007 03:05
خسته شدم از بس غر زدم
یادش بخیر زمانهایی که عین بچه مدرسه ایها هر شب مشق مینوشتم و ذوقی هم میکردم و واقعا کارم عالی بود.
الان که دارم مدام غر میزنم و شدم عین این پیرزنهای غرغرو. دیگه دارم از دست خودم خسته میشم. راستش نگرانم هستم که دوستان که میان اینجا دلسرد بشن و برن و تو روحیه بقیه هم تاثیر منفی بذاره.
واسه همین از این به بعد سعی خودم رو میکنم که فقط موارد درست و تاثیر گذار از نظر مثبت رو اینجا بنویسم و خرابکاریهام رو سر بقیه خالی نکنم و حالا اگه نشد تو دلم غر بزنم به این همسر جانم انتقال بدم که اونم بی نصیب نمونه از این تشویش ها و خرابکاری های من.
راستش دیروز تمام مدت شیرینی خوردم و کیک. البته در بقیه موارد بچه خوبی بودم. یعنی بدی کار اینه که همیشه موارد رژیمی سه وعده اصلی رو رعایت میکنم. فقط گاهی مواقع که خیلی قاط میزنم شیرینی میخورم . یعنی واقعا دلم میخواد بخورم نه اینکه الکی بخورم هااااااااااا. در اون لحظات دلم فقط و فقط همین شیرینی رو میخواد و لاغیر. اونم نه رژیمی بلکه غیرش رو.
حالا تصمیم رو دوباره میگیرم. نهیب رو دوباره به خودم میزنم که ای رقیییییییییییی آگاه باش و به هوش که اگر دیر بجنبی رفتی بالا. بابا آدم باش. کنترل داشته باش. حالا اگه میخوای بخوری بخور مادر ولی جون عمه ات یه کوچولو بخور نه عین گرسنگان اتیوپی تما کیکه رو بریزی تو دهنت. همش به خودم نهیب میزنم که بابا قحطی نیومده که اینجوری میخوری ولی هیچکدوم از اندام به حرفم گوش نمیدن. دسته میره طرفش. چشمها فقط به اون زل زدن و شکم فقط در حسرت اوست. مغزه هنگ کرده و دل فقط عزیزش رو میخواد. اینه که با هماهنگی تمام عوامل اجرایی نقشه به بهترین نحو اجرا میشه. حالا باید به قول یکی از دوستان این دستان رو به صندلی از پشت محکم ببندم که لااقل یکشون از کار بیفته و همچین عملی صورت نگیره.
با تمام این تعریفها هممون میدونیم که تا آدم نخواد و خودشو کنترل نکنه این ماجرا همچنان ادامه خواهد داشت. می خوام بگم کاشکی فلان که یادم میاد کاشکی رو کاشتم و هنوز در نیومده. با کاشکی و ای کاش و از این شرو ورا کار من یکی راه نمی افتهو باید فکرم عوض شه و درست رفتار کنم. برا خودم آرزوی عملی درست و نتیجه مطلوب میکنم.
12/09/2007 05:22
باید خودم باشم
خب میخواستم راجع به یه موضوعی صحبت کنم.
اوایل خیلی اصرار داشتم که میزان کالری ها رو بنویسم. تا قبل از رفتن به ایران هم اینکارو هر شب انجام میدادم و به قولی مشق شبم هیچ وقت عقب نیفتاده بود. بعد اینکه از ایران برگشتم یه تغییراتی دادم. دیگه میزان کالری روزانه ام رو ننوشتم و فکر کردم دیگه وقتش رسیده که عاقلانه تر و پخته تر برنامه ام رو جلو ببرم. همش 7 کیلو تا وزن هدفم باقی مونده. زیاد عجله ندارم که زود برسم. فقط اویل میخواستم از اون هیکل گنده خلاص شم که شدم.
اگه یه خورده منطقی فکر کنم میبینم که ممکنه همیشه نتونم با بقیه همراهی کنم یا همیشه جور نشه که برنامه نوشتن رو ادامه بدم و اونوقت چیکار خواهم کرد؟ آیا فلج میشم و وا مونده که ای وای چیکار کنم؟ حالا چه جوری کار کنم؟
فکر کردم به جای این کار بیام نه دیمی که درست بخورم و اگرم روزی زیاد خوردم روز بعدش جبران کنم.حالش رو داشتم ورزش کنم و اگر نشد جبرانش کنم برای روزهای آینده.
برای آب کردن شکم هم برنامه چیدم و فهمیدم که برای ک.چیک کردنش فقط نباید ورزشهای شکمی انجام داد، بلکه باید روی ماهیچه های دیگه هم کا کرد و اینجور میشه که شکم هم تو میره.
الان سه ماه و خوردی هست تقریبا که تو همین وزن ثابت موندم بنا به نصایح و اندرزهای بقیه. فکر میکنم دیگه کافی باشه نه؟ نشون دادم که میتونم وزنم رو ثابت نگه دارم ، البته به خودم.حالا دارم فکر میکنم که باید یه تکونی بدم به خودم و بقیه راه رو پیش برم. ولی انگار در توانم نیست. انگار نمیخوام دل بکنم از این شرایط و این وزن. یا اینکه من انگیزه ام کم شده یا اینکه بدنم قفل کرده و نمیخواد بیاد پایین. در هر .صورت باید برم پایین.
یه چیز خیلی خوشحال کننده هم اینه که دیروز که رفتم فروشگاه خواستم یه پالتو رو بپوشم تا سایز دقیق بیاد دستم که ماه بعد برم بخرم در کمال ناباوری دیدم که سایزم شده 40. یعنی حتی چهل هم که پوشیدم یه کمی لق میزد تو بدنم. خیلی تعجب کردم. چون من یه ماهی میشه درست حسابی ورزش نکردم و از طرفی وزنم هم که از 67 پایین نیومد پس چه قضیه ای پشتش خوابیده من نمیدونم.گفتم شاید اشتباه کردم. هر چی پوشیدم و هر چی زیر و رو کردم همون بود که همون. اینقدر خوشحال شدم که نگو. شاید یه انگیزه جدید پیدا کردم برای ادامه کارم.