من فقط به تحریک احتیاج داشتم تا بتونم دوباره بیام روبرنامه. مرسی از تو دوست خوبم که بهم کمک کردی تا اینکار رو انجام بدم.ایشالله خودتم بتونی ادامه بدی و برسی به وزن هدفت.
وای من خیلی خوشحالم. چون بالاخره امروز بعد مدتها رفتم سالن و هم بدنسازی کار کردم و هم نیم ساعت دوچرخه زدم که 210 کاالری با این نیم ساعت سوزوندم. دوست داشتم بیشتر بزنم ولی سالی فوتبالش شروع شده بود و هی غر میزد که من میخوام برم بازی وگرنه میموندم تا 300 کالری بسوزونم.البته صبحی هم یه ربعی حرکات نرمش و کششی انجام دادم. اینقدر خوشم میاد از این اخلاقم.کدوم؟ از اینی که وقتی یکیدو صبح ساعت رو زنگ بذارم تا بیدار شم مثلا 8 صبح. از فرداش دیگه بطور خودکار(نه مداد)یه ربع یا ده مینوت مونده به هشت بیدارم. باحاله نه؟ خودم که خیلی خوشم میاد.الان تقریبا یه هفته است دوباره همینکار رومیکنم.
یادم نبود که نباید بعد از مدت زیادی که ورزش نکردم یه دفعه برم حرکات کمر وپشت بزنم. زدم و الان به شدت کمردرد دارم. واییییییییییییی نَنَه دارم میمیرم.ولی بی خیال ورزش رو بچسب درد رو وللشششش
صبحانه: 18 گرم پنیر بدون چربی 40 گرم نون سبوس دار یه لیوان چای تلخ یه لیوان چای اد منسوق
عصرونه: 173 کالری !!!! بستنی از نوع دیروزی یه بار کوچولو شکلات شیری
عصرتر!!!!: یه تیکه کوچیک موز نصف سیب. اینا رو هی آقامون زوری که باید یه گاز ازش بزنی تا من بخورم. هی بگو الا و بلا ما نمیخوایم موز بخوریم و قندش بالاست. کو گوش شنوااااا؟ هان؟
شام: سوپ سیب زمینی با مخلفاتی که خودم اضافه کردم 100 گرم ماست. حالا شاید سالادم خوردم.
آخر شب: هم که میوه خوام خورد.
ماشالله امروز هم پربار بود هااا ولی خب اصلا ناراحت نیستم. بالاخره یکی دو روز در هفته که اشکال نداره. داره؟؟؟؟؟
راستی، امروز و مخصوصا در این لحظه خیلی خیلی خیلی احساس خوشبختی و شادی میکنم. هویجوری هاااااااااااااااااااااا. شایدم دوپینگ ورزش باشه.حالا یه دفعه دیدید فردا رقی گلی سگ شد اخلاقش.
برا روز سوم هم امروز روزبدی نبود. صبحی از ساعت 10:30 تا 1:30 راه رفتم تو فروشگاه.پیاده روحساب نمیشه ولی از پشت میز نشینی بهتره به نظرم.عصری بستنی خوردم .که یه بولتش 173 کالری داشت. حالا زیاد نگران نیستم.جبرانش قرار بود بکنم با برنج ظهر که نشد. چون تو راه خونه 15 سانتی باگت خوردم. این از این. از اونور گفتم شام رو نون نخورم و خالی بخورم که بازم نشد چون پگاهی که داشت شام خورد رفتم بغلش عین بچه یتیم ها هی یه ذره یه ذره از برنجش خوردم. حددود 4 قاشقی فکر کنم شد.قراره فردا برم سالن هم دوچرخه بزنم و هم یه خورده با دستگاها کار کنم.ایشالله به قولم عمل کنم و بتونم برم. دلم برا فضای سالن تنگ شده خیلیییییی.
صبحانه: 40 گرم نون سبوس دار 18 گرم پنیر بدون چربی یه لیوان چای تلخ
قبل ناهار: 15 سانت باگت یه ردیف از شکلات کاکائویی که البته 3.4 اون رو خوردم. یه بولت بستنی نارگیلی مغز شکلاتی.
ناهار: در جهت جبران خلافای قبل ناهار فقط ماست خوردم 2 بند انگشت تن ماهی دو بند انگشت سیب زمینی آبپز
عصرونه: نصف سیب نصف پرتغال 3 لیوان چای تلخ یه لیوان شیکوره یه لیوان شیر
آهان بازم یه ربعی رقص کردم.وای رفته بودم مخشه گن دیدم 20 یورو هم شلوارک و هم بالاتنه. اینقدر ناز بود که فکر میکردی لباس مهمونیه تنته. خیلی دلم میخواست بگیرمش ولی نگرفتم.حالا آدرس داده بهم که هفته بعد که بقدقی هست و حسابی شلوغ بازار خواهد شد کمقس فلان جاست اگه نظرم عوض شد و خواستم بخرم. یه جمف کفشم دیدم. دیدین از این ورنی ها تازگی ها که نه ولی جدیدنا مد شده رنگی. قرمز و سبز و فلان. یه سبز خیلی خوشرنگش رو دیدم و خواستم بگیرم ولی فقط 40 داشت و منم 39 بودم. میدونم خیلی زیاد فرقی نمیکنه ولی من تجربه دارم که بعد یه مدت گشاد تر خواهد شد خیلی وهمش از پام درمیاد. قبلنا بچه تر که بودم این بلا سرم اومد. واسه همین دیگه 40 نمیگیرم. همون 39 خوبه. خیلی ولی دلم خواستتش. ایشالله هفته آینده تو بقدقی گیرش بیارم جیگر ترش رو. حالا موندم یه لباس سبزم بگیرم که لااقل باهاش ست شه. یا یه کیف سبز.حالا باید فکر کنم در موردش.آهان یه کولیه خوشگل همخریدم. گردنبند دیگه. بیژو بقول فرانسوی ها.
امروزم با همت واراده طی شد و الان که شبه هم وجدانم راضیه و هم خیالم راحت. نه استرس دارم که چرا فلان چیز رو خوردم و نه پشیمان از اینکه چرا فلان چیز رو نخوردم.35 مینوت هم پیاده روی کردم.پگاهی روصبح بردم گذاشتم گقدقی و عصر با خیال راحت و پیاده رفتم دنبالش. تریپ جوونانه زدم و عین بچه مدرسه ای ها راه افتادم. همیشه هم دوست ندارم شیک و خانومانه بگردم.گذشت اون دوره هایی که لاتی دخترانه میشگشتم. گاهی به سرم میزنه همون مدلی بگردم.خلاصه، حالی داد این پیاده روی که نگوو.روزشم از صبح رادیو موزیک پارس پلنت رو روشن کردم که گاهی آهنگهای باحال میذاره و ایضا رقصی که ما هم یه تکونی بدیم. فکر کنم یه ربعی هم اینجوری رقصیدم.هرچند اکثرآهنگ هاش ...شعر هست ولی برا بعضی روزها بد نیست.
خب امروزم تا این لحظه عالی سپری شد. برنامه نگو مشششششششششت. یعنی به قول مسلمون جماعت یاعلی رو که گفتیم دیگه باید شروع کنیم دیگه.واسه همین امروزم رو تا تونستم و جا داشتم عالی پیش بردم. بدون جوویدنی مزخرف، بدون اضافه خوری. ای حال میکنم وقتی اراده ام میاد رو فرم. آآآآآآآی حال میکنم.
صبحانه: 40 گرم نون سبوسدار 18 گرم پنیر بدون چربی
ناهار: 100 گرم مرغ آبپز 40 گرم نون 100 گرم ماست بدون چربی یه خورده سالاد
عصرونه: نصف سیب نصف گلابی یه لیوان شیر یه فنجون قهوه(زیاد اهلش نیستم ولی چون مهمون بودم رسم ادب حکم میکرد. البته تلخ خوردم) دو سه برگ نازک از کلمانتین
شام: 4 ملاقه آش خوردم. حسابی توپ توپم و معده دیگه جا نداره. البته چون نفخ دارم اینجوریه دیگه. باد کرده چه جور. 100 گرم ماست
آخر شب: نصف پرتغال نصف سیب
قرار بوده یه خورده برقصم. که رو هم شاید 15 مینوت شده باشه.فکر کنم 5 لیوانی هم آب خورده باشم.
خلاصه برای شروع بد نبود دیگه. ایشالله تا آخر این ماه یه چند کیلویی کم کنم و بعدش برم سر فرم دادن و هیکل جیگول مگولی کردن.ما که رفتنی شدیم پس بهتره تابستون که اومد هیکلم توپ باشه که بتونم راحت تر بگردم دیگه.بگو آمین.
دارم این روزها تلاشم رو میکنم که بتونم جلوی خودم رو بگیرم که هرزه خوری نکنم.
امروز تا عصر هم خوب پیش رفتم ولی عصری که آقامون رفت و بستنی آورد منم هم پیاله شدم و خوردم. یادم نیست چقدر خوردم چون داشتم گیلمر گرلز نگاه میکردم و اونم صحنه بسیار حساسش و اصلا حواسم به خوردنم نبود. آخ که چقدر من تو حس میرم موقع فیلم نگاه کردن. میخوام اگه طاقت بیارم شام رو فقط سالاد و ماست بخورم.
امشب میخواستم برم سالن ولی از اونجایی که باز لحظه آخر موقع درست کردن شام میافتم هنوز شام درست نکردم و نتونستم برم. اونوقت باید 10 شب برگردم وتازه درستش کنم. ولی قول دادم به سالی که از جلسه بعد هروقت شد باهاش برم و دیگه کم کم شروع کنم.
اینقدر ضایع بازی درآوردم این چند وقته که اصلا نتونستم از خجالت بیام خونم. خونه خودم. خونه خودِ خودم. جایی که توش تلاش هام رو نوشتم و گوشه به گوشه اش برام خاطره داره. جایی که براش زحمت کشیدم تو زاه رسیدن به هدفم. اکسترا پوند جونم دوستت دارم و. دلم برات یه ذره شده بود.
قول میدم قول شرافت که دیگه هر وقت شد بیام بنویسم و تا به هدفم نرسیدم خطا نکنم. البته خطا که میکنم ولی سعی میکنم زیاد بزرگ نباشه که نشه جمعش کرد.
مطلبی که در زیر مینویسم رو از یه وبلاگ فرانسوی گرفتم که در مورد رژیم هست. به نظرم خیلی جالب اومد واسه همین ترجمه اش رو براتون اینجا مینویسم:
امروز میخوام در مورد اوارنس یا احساس آفرینی و تولید احساس براتون صحبت کنم(من نمیگم ها).آگاه بودن ... ژآن کلود وندام ... همه حتما در این باره به چیزهایی شنیدیم ولی اما کلمه احساس آفرینی افراد کمی میدونند به چی برمیگرده.
احساس آفرینی موقعیتی از هشیاری خاص هست،هدایت به سمت شناخت،شناسایی و ارتباط با محیط خارجی و داخلی.اینجاست که توجه،عملکرد،هشیاری ،آگاهی مستقیم نسبت به حال و تمرکز فیزیکی مهم جلوه میکنه.این تمرکز فوری نسبت به حال در تمام ابعادش قابل تعریف میتونه باشه در گشتالت تراپی توسط واژه انگلیسی اوارنس ، که به سختی قابل ترجمه هست.اما بعضی دیگر صحبت از کنتاکت میکنند.
بوسیله شناخت داخلی نبست به خود،احساس آفرینی این اجازه رو به ما میده که در رابطه باشیم با خود و دیگران.افراد زیادی این ارتباط با خودشون رو گم کردند یا به عبارت واضح ترازست دادند و جدا شدند اززندگی واقعی به خاطر ارزش و امتیازی که برای حوادث گذشته و آینده قائل شدند.(به زبان ساده خودمون، به جای اینکه تو حال زندگی کنند و قدرشو بدونند، همش نشستند غصه خوردند که فلان کار و رو تو گذشته کردند و یا اینکه نشستن غصه آینده نیومده رو خوردند که چه کنم چه نکنم؟) ا
یادگیری احساس آفرینی، آموختنی غنی و ارزشمند هست چون به فرد اجازه میده تا با موقعیت های غیر قابل پیش بینی روبرو بشه ، خودش رو با اونها تنظیم کند و عواقب موبرطه رو بتونه بسنجه.
به چه دردی میخوره خوردن یه تیکه کیک خوشمزه، پوشیدن یه لباس قشنگ،مهربونی کردن با عزیزترینمون ، اگه موفق نشیم زندگی کنیم این لحظات رو برای خودمون یا با دیگرانی که دوست داریم بگذرونیم و زندگی کنیم؟
لحظات حال و ظرفیت یا هنر زندگی کردن همونقدر برای رابطه مهم هستند که قوای درکی و حسی.این حضورهمونقدر از لحاظ جسمانی باعث آگاهی نسبت به زمان و لحظات میشه که عاطفی و ذهنی.
امروز دلم حسابی هوای شیرینی کرده.حالا نه راست راسکی ها، این خمیر هزار لایی که خریده بودم ماه قبل هنوز تو یخچاله و چشمک میزنه و میگه منو به یه کاری ببند. دست به کار شدم و باهاش شیرینی درست کردم. حسابی هم ملات درونش رو زیاد کردم و تازه ابتکار هم به خرج دادم تا یه چیز خوشمزه تر در بیاد.اینم تموم کنم ببینم این شکم آروم میگیره یا نه.
هر دفعه یه خرده وزنم کم میشه باید یه کاری کنم که دوباره برش گردونم دیگه بابا. ولی نه، حواسم هست.زیاد پرخوری نمیکنم. دیروز هم که شیرینی خوردم عوضش نون رو حذف کردم که کالریش بالا نره.
بهترین دوست اینجام داره میره ایران جمعه و بازم رقی تنها میشه. حالا باید 6 ماه تنهایی رو طی کنم تا برگردم. اینقدر از تنهایی بیزارم که نگووو. حالا چجوری روزامروبگذرونم؟
با کی تلفنی دو ساعت دوساعت حرف بزنم و درد دلهامون رو بهم بگیم؟ چقدر از جدایی ها بیزارم. لعنت به جدایی. لعنت به تنهایی
شما ها هم که همتون رفتین بلاگقا. بابا این بلاگفا هیچ آش دهن سوزی نیست هااااااااا. ما که اونجا بودیم هیچ خیری ندیدیم. نرید دیگه هی تند تند همتون او.نجا بزنید. خب منم هوس میکنم. از طرفی خوشمم نمیاد دوتا دوتا باز کنم حساب. یکی اونجا دارم کافیه دیگه.توشم نمیتونم از جزییات رژیم بنویسم. میفهمین که چرا؟
از بس همه جور آدمی تو این وبلاگها هستند. خدا نکنه یه ناجورش بیاد در خونتون. اینجا خوبیش اینه که همه رژیمی هستند و علی الخصوص قشر تنومند و نجیب!!! آقایون کمه توش. برا من و امثال من که آقاشون حساسیت زیاد به ارتباط بلاگی بین خانومش و مردان غریبه!!!! داره اینجا بهترین جاست. ولی منم دلم میخواد بیام اونجا. از طرفی آقامون رو چیکار کنم. دخترک رو نظراتش روبستم. وبلاگ رژیم رو چه کارش کنم؟ اصلا میدونید چیه؟ همه مزه ارتباط بلاگی به همون کامنت بازی هاشه دیگه. عجبااااااااااااااااااااا.
چه گیری افتادم مننننن
شما زیاد نگران نشیدو الان دارم تا آخر هفته دوستمرواز دست میدم اینه که به زمین و زمان گیر میدم. دوست دارم ها ولی مگه جای همزبون و هموطن رو میگیره؟ نه خوب . نمیگیره.
اصلا میدونید چیه؟خسته شدم و میخوام برگردم خونه. از اینجا زده شدم
کی بود ناصرالدین شاه خنگ احمق بود میگفت گدایی در غربت رو به شاهی در وطن ترجیح میدم؟ خاک تو سرش کنند. خنگولی بوده هااااااااااا. کجای این غربتنستان بوی خاک وطنت رو میده. کدوم آدمش مثل هموطن برات دل مسوزونه.البته اغراق نکنم حس مسئولیت و دلداری اینها بیشتره هااااااا. ولی خب دله دیگه بهونه میگیره.
حالا فردا دیدید از حرفام برگشتم و تکذیب کردم و گفتم غلط کردم اینجا بهتره. .
اینها هم هذایان های ناشی از سندرم تنهایی میباشد.
حالا از این چزندیاتم بگذریم نمیدونم چرا هنوز ضعف دارم. باور کنید مثل آدمیزاد غذا میخورم حالا ها. ولی هنوز سرم گیج میره. یه خورده وایمیستم خسته میشم. فکرکنم هنوز برای هر گونه فعالیت جسمی و روحی زوده. تعجب میکنم. من به اون قوی اییییییی و سخت جانی اینجور ضعیف بشم؟
من سه شنبه عملم رو انجام دادم.نیم ساعت هم بیشتر نبود ولی از اونجایی که خونریزی شدید بینی داشتم تا شب موندم تو کلینیک. بعدشم با کلی اصرار اومدم خونه. چون من نباشم شوهرجانم نمیتونه کارای پگاه رو انجام بده.
اومدم خونه ولی هنوز خونریزی دارم .و درد گلو داره منو میکشه و به توصیه دکتر نباید زیاد حرف بزنم.فعلا لال میمونم تا بعد. هرکی هم واسه عید زنگ زده گفتم شرمنده دو کلمه بیشتر نمیتونم صحبت کنم. خلاصه که حال عمومی خوب که چه عرض کنم. بدک نیست. حالا بگو قبل عید عمل کردنت چی بود؟
در ضمن تمام این سه روز دراز کشیده ام و فقط واسه رفع حاجت بلند میشم. با اینهمه ملاحظه کاری هام هنوز نمیدونم چرا بهتر نشدم. حالا خونریزی رو میشه تحمل کرد درد گلو ول کنم ماجرا نیست. انگار دکتره لوزه هام رو هم کنده. زیاد صحبت کردم باید برمدراز بکشم.
برای همتون آرزوی سالی خوش و سرشار از موفقیت و تندرستی رو دارم.نوروزتان پیروز باد.
زنده باد ایراااان
پ.ن: دوستای گلی که کامنت گذاشتند شرمنده ایشالله بهتر که شدم حتما جواب میدم فعلا زیاد رو فرم نیستم.
صبح که بیدار شدم بازم یه 10 مینوتی نرمش کردم. فردا صبح زود باید برم کلینیک و از استرس دارم از درون میترکم. ولی از صبح همش دارم میرقصم و روحیه میدم به خودم . میدونم هیچی نیست و یه عمل ساده هست هاااااااا ولی ماماااااااااااااان من میترسم. دور و برم هم اینقدر شلوغ هست که همه در حال روحیه دادن به من هستند.(الکی). از تنهایی دارم میترکم و شوهرجان هم که دانشکده تشریف دارند و من بازم با تنهایی هام سر میکنم و یه عمل دیگر رو در تنهایی و بدون همدم و همراه سپری خواهم کرد. ولی چه فرقی میکنه؟ ایران هم که باشم بازم دور از خونواده خواهم بود و همین آش و همین کاسه.بازم غریب و بازم تنهایی هام رو با در و دیوار قسمت میکنم . با چشم دل اگه در و دیوارخونه امون رو نگاه کنی پر خاطرات تلخ و شیرینی هست که براشون تعریف کردم. دیشب 3 ساعت داشتم باهاش از مرگ صحبت میکردم. انگاری میخوام بمیرم. گفتم بابا صادقانه بگم؟ من دوست ندارم به این زودی ها بمیرم.یعنی اصلا دوست ندارم بمیرم.یعنی من حق انتخاب ندارم. اصلا به مرگ هم اعتقادی ندارم.دنیای دیگه رو هم قبول ندارم.
نمی دونم چیه که چند روزیه نفس های مرگ رو دور و برم حس میکنم. یعنی میدونم که مردنی نیستم ها ولی فکر مرد اتفاقی داره کلافه ام میکنه. همش هم از رو نمیرم و هی تلقین و تلقین و تلقین که بالام جاااان خنگ شدی و شکمت سیره و خوشی زده زیر دلت و به پوچی رسیدی و حالا میخوای واسه خودت مرگ بتراشی و هیجان بدی به زندگیت. ولی پس چرا فکراش داره داغونم میکنه؟شادم هااااااااا روحیه ام شاده یعنی سعی خودم رو میکنم که شاد باشم ولی لامصب لحظه به لحظه داره تو مغزم میچرخه و هی خودش رو مطرح میکنه.
مرگ لعنتییییییییییی . مرگ لامصبببببببببببب
ربطی به رژیم نداشت ولی اینجا نوشتم تا اولا خالی شم و دوما اونجا اگه بنویسم بعضی ها میخونن و دوست ندارم بدونن.
صبحانه: 41گرم نون سبوس دار 18 گرم پنیر دو درصد چربی یه گوجه
ناهار: قراره خورشت لوبیا سبز با حدود 100 گرم گوشت قرمز بخورم.حالا بعد مینویسم.فعلا همین که خالی تر شدم خودش کلیههه