.
ديروز يه جايي صحبت از مرگ يه جوون بود. تواين موقعيت ها احساس غم شديدي ميكنم.مهم نيست آشنا باشه يا غريبه.هميشه مرگ جوون برام غمباره. از ديروز همش تو فكر مرگم.
كماكان ورزشم به راهه. خورد وخوراكمم نرمال.
ديشب با كارد آشپزخونه زدم نصف انگشت اشاره رو با گوشتش بريدم.يه مرضي دارم وقتي اين اتفاقا ميافته به همه نشون ميدم.مثلا يكي از همكارا حساسه.منم مستقيم بردم تحويلش دادم انگشتمو. حساب كنيد چه عكس العملي نشون داد.
چرا رفتي گل نازم شدي رفيق نيمه راهم
توغروب دلداگي ها سيه پوشتم گل نازم
......
مي سوزم آخه تنها بود تو غم دنيا دلش دريا بود
همدم و رفيق تنهاييام بود رفت و وقتي دلش تنها بود
تنها بود....
نيم ساعت دوچرخه زدم. 400 كالري سوزندم.17.57 كيلومتر. خواستم 8.5 برم استخر با همكارا ولي خيلي دلم درد ميكرد. آخرش نشد كه برم. حيف!
Login to add your own comment.

