خاطرات شمال محاله يادم بره
يعني من حسم دروغ نميگه بهم.حس كرده بودم ازم دوره. نگو رفته شمال.شهر خودم. اينجا كجا. اونجا كجا. من ميام اون ميره.من ميرم اون مياد. جل الخالق.
كلا شبهاي قبل مسافرت خواب به چشام غريبه ميشه. مدلم اينجورياس.امروز هله هوله زياد خوردم. الانم حالت تهوع شديد دارم. كلا شبهاي قبل مسافرت حالت تهوع هم ميگيرم. تا خود صبح هزار بار به همه چي سر ميزنم. همش سرجمع 10 روز ميريم مسافرت.منتها طبق عادت هميشگي اندازه 6 ماه لباس همرام ميبرم.فكر كنم صندوق عقب جا كم بياد. خياط محترم رسما ر ي ده بود تولباسم ديروز. رفتم 4 متر كش گرفتم گفتم اينا روميزني به لباسم ازين ضايگي در بياد.آخرشم امروز نزد برام.ولي يهكاري كرد كه تقريبا بهتر شده.دوروزه فقط خوراكش فحش هاي آبدار من بوده.فكركنم به گوشش رسيده باشه تا حالا.آخه اينجا ديوار موش داره موشه هم گوش داره.رنگ و مش رو گذاشتم برم شمال انجام بدم.قراره 6 صبح راه بيافتيم. ولي ميدونم از7 هم رد ميشه. تازه رفته خوابيده. احتمالا تمام راه با چرت رانندگي كنه.بمن چه. من ميخوام بخوابم. رفتيم امروز واسه اون لباس و كفش بگيريم. من كفش وشلوارو روسري گرفتم اون هيچي/ اينجورياس.
كامي جون روميبريم همراهمون ولي ميخوام غير از موزيك و عكس كاري بهش نداشته باشم.
تا شنبه دوهفته بعد، زت زياتت!

