ثابت ميماااانيم!!
عصري فكركنم 3ساعتي خوابيدم.خسته ام.هفته ديگه ميخوايم بريم شمال. موتل قو. اما تو اين داره لعنتي شونصد من كار ريخته سرم. امروزم دكتر صدام زد كه فلان آمار رو برام انجام بده تا هفته ديگه. من اما نيست خيلي رشته ام مرتبط با آماره وخصوصا اين يكي آمارو تا حالا انجام ندادم نميدونم بايد چيكاركنم. فردا ميخوام برم مديريت درمان خدمت حضرت ارشد آمار كه تازه فهميدم حامله هم هست و حتما مشكلات هوموني باعث خواهد شد حسابي حالم رو بگيره و از خجالتم در بياد. اين يه نمونه باور بفرماييد شديد نادره.شديد درگيري داره با روح من.قصه داره حالا.يه روزي ميگم.
امروز تقريبا عادي خوردم. غير اون بستني كه واقعا چسبيد و كلا اشكالي ندارهكه خوردم. خوردم ديگه رفت .ولي چسبيد هاااا.عوضش الان يه ساعت دوچرخه زدم و750 كالري سوزوندم. راستي از اين به بعد كيلومترشم مينويسم.خدا رو چه ديديد .شايد زد و ركورد شكوندم.33 كيلومتر. يعني اين چند وقته تقريبا همين قدر مسافت ركاب زدم.خوبه ديگه.
دوباره ميسازمت بدن....

