07/23/2009 21:39
چشمهايش
آقاجون، ما امروزتا عصري حالمون عالي بود.روحي و جسمي .يه ساعت شنا كردم. يه ربع سونا بخار رفتم.تا عصر كه ديدمش.اوني كه مدتها طالب ديدنش بودم و نخواست ببينمش.اما امروز نا خوداگاه ديدمش.شهر اون كجا، شهر ما كجا.تصادف بود؟ باور كنم؟ حتي جرات نكردم نگاش كنم. تو ماشين بودم و اون پياده. چه خوش تيپ شده بود.چقدر اون بلوز بنفش بهش مياومد.رسيدم خونه اس ام اس زدم كه چشممون به جمالت روشن. جاخورد.فكرشو نميكرد ببينمش.بعد از اون بهم ريختم. تا الان كه يه دل سير گريه كردم و خالي شدم تا هم خشمم بخوابه هم آروم شم.يه ساعت دوچرخه زدم و گريه كردم.چه سختي هايي براش كشيدم. چه گريه ها در دوريش نكردم.چه دردي من اون روز كذايي از دستش كشيدم.واسه چشاش ميمردم.يعني ميميرم هنوزم.اما حتي برنگشتم به چشماش نگاه كنم. درياييه چشماش با اون رنگ آبي. همه دنيامه چشماش.خودش ميدونه. هرچي دوس داشت منم داشتم.از محمد ياوري گرفته تا سيگار الي آخر. ولي از همه اينا واسم چي مونده؟ يه مشت خاطره.يادمه يه روزواسش اس ام اس فرستادم .داشتم تقدير شادمهرروگوش ميدادم.واسش نوشتم عطر تنت ازپيرهني كه جا گذاشتي ميپره! ترسيد. سريع تلفن زد كه راست ميگي؟ كدوم پيرهنم جا مونده؟ كي جامونده خودم خبر دار نشدم؟كلي بهش خنديدم. كلي باهم بعدش خنديديم.كلي سر بسر هم گذاشتيم. ميدونه وميدونم كه هيچكي هيچوقت قد من دوستش نخواهد داشت. اينو مطمئنم. خودشم ميدونه.خودمم ميدونم. دنيامه...


