عجب روزگاریه، عجب
با اینکه زیاد دنبال سنت و این جور بساط ها نیستم ولی خیلی دوست دارم از هر قسمتش یه تیکه رو که دوستش دارم بردارم واسه خودم داشته باشم. یکیش غذاهای محلی مازندرانی هست که من عاشقشونم. مثلا کوماج یا حتی کنجد یا پیسه کنده یا حتی موزیک های محلی شادی و غمگینی که بعضی هاش واقعا قشنگه.
بچه که بودم خاله جواهرم همیشه ازین چیز میزای محلی درست میکرد موقع عید و غیر عید و من همیشه میافتادم روشون و تا نفس جا داشت میخوردم. یادش بخیر بچیگی ها واقعا. میدونید چی عذابم میده؟ اینکه یه روزی همه اینها از بین بره و دیگه کسی پیدا نشه تو شمال که ازین غذاهای محلی درست کنه. شیرینی محلی بپزه و بقیه به به کنن براش و با ذوق بخورنش. همیشه میخوام رستش رو از خاله بگیرم ولی هیچ وقت یادم نموند و موقعیت دست نداد. دوست دارم داشته باشم. که اگه یه روزی بعد صد و پنجاه سال بزرگامون و پیرامون مردند بتونیم اونها رو نگه داریم و نسل به نسل منتقل کنیم. یا حتی رقص های محلی شمال رو خیلی دوست دارم یاد بگیرم و برقصم. هرچند اگه الان بری تو شمال و بخوای محلی یاد بگیری و برقصی همه مسخره ات میکنند. میگند چقدر دهاتی و در پیتیه. ولی من عاشقشونم. عیبه؟ خب همین ها رو یادمون بره بعدش چیکار کنیم؟ چی رو جایگزینش کنیم؟ برک دانس؟؟ اونم خوبه ولی حداقل باشند کسایی که اگه یکی خواست یاد بگیره یاد بدند و نشه که فراموش شه. دلم میسوزه. یا حتی زبان محلی رو. خیلی دوست دارم یاد بگیرم و نشه که فراموش کنم. برعکس خیلی ها که دوست دارند قایم کنند و برن تو کار مد و مثل بچه ناف جردن حرف زدن رو یاد بگیرند من دوست دارم اول لهجه شمالی رو قشنگ به همون صورتی که هست یاد بگیرم . البته فارسی که زبانمون هست و درش شکی نیست. ولی حفظ یه سری چیزهایی که جای دیگه ای عمرا بشه پیدا کرد خیلی عالیه به نظرم. آقا یادم باشه این سری از خاله اول رست پیسه کنده و کوماج رو بپرسم(نگید چیه که خودمم فقط یادمه که خوردم و جز اسم محلیش چیزی یادم نیست و اصلا نمیدونم چی بود).د
یه چیز باحال و خنده دار هم بگم . این پگاه نمیدونم منو دیده یا فیلم زیاد دیده اینجا که هی گیر میده مامان من رژ لب میخوام بزنم. برام بزن. آقا بر خلاف نظر شوهرم که خوشش نمیاد که بچه این چیزا رو یاد بگیره براش میزنم. تا اینجاش که عادیه. حالا بعدش چیکار میکنه؟ دیدید که ما معمولا بعد زدنش هی لبای بالا وپایین رو به هم میمیالیم و یه بهی هم میکنیم؟ این هی همین کارو تکرار میکنه و میگه مامانی؟ میگم چیه؟ صدا در میاره که بَه. هه هه اینقدر از این کارش خوشم میاد و خندم میگیره. میبینید بچه ها چطوربه جزییات کارا توجه میکنند؟
آقا معمولا چهره ها تو ذهنم میمونه. حتی اگه برای یه بار دیده باشم. گاهی یه سری آدمها میمونند تو دلم و بیرون نمیرند. یکی از اینها موسیو تیری ژیلاردی هست. این آقا همیشه یکشنبه صبح ها از شبکه ت اف ان فرانسه گزارش فوتبال میداد. اسم برنامش هم بود تله فوت. خلاصه این بابا رو من دیدم یه چند ماهی نیست. البته قضیه مال چند وقت پیشه کمتر از یکسال. خلاصه دیدم یه یه ماهی نیست. هی زدم اینور و اونور دیدم نیست که نیست. خلاصه که زدم ویکی پدیا دیدم یه ماه قبلش سکته کرد و مرده. اصلا از اون موقع نمیتونم فراموشش کنم. نمیدونم چرا. خیلی باحال در مورد فوتبال حرف میزد. میشه گفت فردوسی پور فرانسوی ها بود. اصلا وقتی حرف میزد و برنامه داشت هیچیکی رو مهلت نمیداد حرف بزنه. مهمون دعوت میکرد و خودش یه ریز حرف میزد. آآآآخی مرد. خیلی دلم گرفت وقتی دیدم مرده. حیف نیست تورو خدا؟ چط.رگاهی یه خبر اینجوری شوک به آدم وارد میکنه؟ در صورتی که اصلا طرف رو نمیشناسی و هیچ ارتباطی باهاش نداری ولی از خبر مرگش اینقدر ناراحت میشی؟ شاید چون اینقدر باحال گزارش میکرد فوتبال رو. نمیدونم....
چقدر حرف زدم. حالا کلی بازم حرف تو دلم دارم. میترسم برم سه شنبه و تا مدتها نتونم بیام نت. وااای خدایا برای من معتاد چقدر دردناکه و سخت. چطور دوری رو تحمل کنم؟ چطور بی خبر باشم از این دنیای مجازی و دوستای خوبم؟ ای وااااای
تازه تا کارای شوهرم جور بشه فکر کنم خداسال طول بکشه. اه این ماه رمضونم که قوز بالاقوزه واسه من. ملت همینجوریشم تو ادارات کار نمیکنند حالا رمضون هم باشه که گرسنگی و روزه داری رو بهانه میکنند و عمرا برات کاری بکنند. چقدر از این سیستم اداری بدم میاد. حالا همینجوریش فقط در حال مگس پروندن و هر هر و این حرفهان ها ولی تا ارباب رجوع میرسه ادعا میکنند که باید تو صف باشه و اصلا راه نداره. البته دوستای گل کارمند به دل نگیرند. منظورم ادارات خاصی هست که ما خصوصا باهاشون سر و کار داریم و داشتیم و الکی حرف نمیزنم. فقط خورد میکنند آدمها رو تا بخوان کارش رو انجام بدند. نمونه اش وزارت علوم. شاهد بودم که چقدر ملت رو سر کار میذاشتند. من یه دونه میخواستم ریز نمراتم رو ترجمه کنم و بدم برای تایید و از این حرفها واسه اینکه اینجا درس بخونم. پدر صاحب بچه رو در آوردند و به چشمم دیدم که یارو رفته بود درس خونده بود ارمنستان و بعد بهش گقتند عمرا تاییدت کنیم. برو غاز بچرون. خلاصه که بدبختی خواهیم داشت با این جماعت درس نخونده و الکی به جایی رسیده.... داد و بیداد
....................................................................................................................
صبحانه: 40 گرم نون سبوسدار 25 گرمپنیر بدون چربی یه لیوان چای تلخ
میان وعده: یه گاز نون و پنیر
ناهار: مرغ آبپز خورشت گوجه یه کمی روغنی 100 گرم ماست
عصرونه: 40 گرم باگت نصف پرتغال نصف سیب یه دونه شلیل
شام: ماکارونی قراره بخورم.
.ورزش درست و حسابی نشد که بکنم. ولی دو ساعت راه رفتن عادی رو انجام دادم. خونه میشه ورزش کنم ولی وسط این بازار شام کجا دراز بکشم و حرکت انجام بدم؟ خدایی اصلا راه نداره...
یه تاپ و شلوار سفید هم خریدم و یه حالی به خودم دادم.



