maman pegah

چوب حراج به سلامتی جسم و روان خودمو

My Profile

  • Name: roghi
  • City: Ilam
  • Region: Ilam
  • Country: Iran

My Weight Loss

Height: 165.1cm
Start weight: 97.00kg
Current weight: 94.00kg
Goal weight: 90.00kg
Lost to date: 3.00kg
Remaining: 4.00kg

My Calendar

26
May '12
< May >
S M T W T F S
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

My Photos

Before After

وقتی تو نباشی، من بی تو میمیرم....

اول یه شعر بخونم :

وقتی تو نباشی   از غصه  می میرم

از غصه میشم ابر بهاری    یک لحظه هم آروم نمیگیرم

دلم خیلی گرفته شد یه دفعه.الکی عصبانی شدم و اعصاب همه رو خورد کردم.  فقط میتونم بگم هیچ احمقی با خودش اینکارو نمیکنه که من میکنم. آخه چرا من گاهی اینجوری عصبی میشم؟ بدتر اینه که عذاب وجدان بعدش کلی داغونم میکنه. خیلی از دست خودم ناراحتم. اینقدرم که میترسم حرف بزنم و همه بریزه بیرون. بگم بهتره نه؟

امروزم خوب بود.یعنی خیلی خوب . صبحی یه دونه کیک یزدی و یه تیکه کیک شکلاتی خوردم که خیلی کم بود الانم رو برنامه ام تا حالا. اگه الان با این اعصابم بلند نشم و هرزه خواری نکنم که خدا نکنه.

صبحانه:یه لیوان چای تلخ یه کیک یزدی یه تیکه کیک شکلاتی

ناهار: 100 گرم مرغ آبپز 40 گرم نون سبوسدار 100 کرم ماست بدون چربی دو قاشق از آب مرغ ربی

عصرونه: نصف سیب یه شلیل یه لیوان شیر بدون چربی دسر کارامل_از عصبانیت خوردمش ها

شام: یه ملاقه عدسی 100 گرم ماست.

میوه شب:اگه بخورم احتمالا نصف سیب نصف کلابی خواهد بود

کالری روزانه: بدون محاسبه اون یه دونه کیک یزدی=924

ارزیابی امروزم هم اینه که عالی بود. خدایی نسبت به چند هفته اخیر خیلی بهتر بودم. الان واقعا حس میکنم یه اراده تاپی پیدا کردم و خیلی مشتاقم پا رو گاز جلو برم. یعنی باید برم. وقتی اراده باشه و اشتیاق هم باهاش باشه فکر کنم حله دیگه.

ورزش: فعلا 30 تا دراز نشست صبح رفتم با یه خورده کوچیک حرکات کششی. اکگه اعصاب باشه یه خورده شب برم اگه نه که هیچی.

حس میکنم رقی قبل شدم. کاشکی همه چیز قدیم رو بگیرم غیر این بد اخلاقی هام.

خدایی رو بهش اعتقاد ندارم ولی دوست دارم و آرزو دارم درست شم. آروم و سبک خاطر. راسته میگن ایمان و معنویت آرامش میاره؟ آخه نمیتونم وقتی به چیزی اعتقاد ندارم و ته دلم بهش ایمان ندارم الکی دعا کنم و یه کتاب که هر روز مسخرش میکنم رو بگیرم دستم و بخونم. چادر سفید گلدار سرم کنم و سجاده ای رو که برام معنی نداره بازم کنم و هی خم و راست شم. الان فکر میکنم اشتباه کردم. کاش قبل از خوندن خیلی کتابهایی که نظرم روعوض کرد بازشون نمیکردم و نمیخوندم شاید الان یه خورده دین و ایمون داشتم. شاید الان باهاش قوت قلب میگرفتم و آروم میشدم. حالا بدون اونها چه کنم؟

غصه دارم و گوشی برای شنیدن  ندارم. خیلی چیزها رو نمیشه آدم به خواهر و مادرش بگه. به دوست هم نمیشه پس به کی بگم؟ آخه من احتیاح به گفتن و خالی شدن دارم. نمیتونم تو خودم اینهمه رو نگه دارم.

Comments to this post:

سلام

رقی واسه خودت بنویس یه گوشه شاید کمکت کرد.

salam

salam roghi jan merci azizam, man ke kheyli adame motaghedi hasstam ama nemidunam chetor komak konam, chon agar man harfi bezanam momkene khoshet nayad, anar rast mige shayad agar nemikhay be kasi begi agar benvisi tu ye weblog ke kasi nadune kojast benvisi bad bekhooni khodet bad behtar beshi, man minvisam bade do saat mikhunam  bad paak mikonam as net, as ru kaghaz neveshtanam rahat tare

سلام رقي عزيز

به خاطر اتفاقاتي كه اين روزا برات افتاده نگرون نباش به هر حال عصبانيت سراغ هر ادمي مياد.

اما بايد سعي كني اون استانه عصبانيتت رو ببري بالا.

هرزموني كه عصباني شدي اول برو يه ليوان اب بخوربعد به موضوع فكر كن همون زمون اندك خيلي نظرت رو عوش ميكنه.

يه توصيه خواهرونه بهت ميكنم اينكه تو عصبانيت هيچ وقت.تاكيد ميكنم هيچ وقت تصميم نگيري.رو عصبانيت حرف نزني.

چون مطمئنآ بعدش پشيمون خواهي شد.

اين حس عصبانيت يه حسي درماست كه از بدو افرينش انسانها درونها بوده .مثلآ باديدن يه خرس هورمون عصبانيت در بدن ترشح ميشد تا بتونه قدرت انسان رو براي بقا افزايش بده.ديدي فرد عصباني چقدر زورش زياد ميشه؟

اينو منم نميدونستم و يه بار تو يه مقاله خوندمش.

ولي بايد تمرين كني و تمرين تا بتوني اون استانهه رو ببريش بالا.

ارزو ميكنم اين روزهاي غمت مثل باد بگذره و اونچه برات باقي باشه شادي باشه و يه رقي كه هر چه ديگرون تلاش ميكنن نميتونن عصبيش كنن.

ببين رقي جون اجازه نده هرچيز كوچيكي آرامشت رو واين دقايق قشنگت رو به بازي بگيره.

زموني كه داري عصبي ميشي به اين فكر كن كه ايا اون فرد يا اون موضوع اين ارزش رو داره يانه.

شاداب باشي

سلام رقی خیلی مهربونم

رقی خوبم ممنون از تمام مهربونیهات.

پگاه گلت چطوره؟...وای که چقدر این عکسی که این گوشه ازش گذاشته ای ناز و بامزه ست.از طرف من حسابی ببوسش.

رقی جونم.من هم مثل خودتم...بزرگترین آرزوم اینه که بتونم با آرامش فکر کنم و تصمیم بگیرم.اولاکه دیگه خیلی بدتر بودم ولی الان خیلی خیلی بهتم و آرامش بیشتری دارم... ولی کسی در کنارمه که با چشمهای خودم می بینم که ایمانش چه آرامش قلبی براش به بار آورده.و اون کسی نیست جز آقای مهربان...یه وقتهایی فکر می کنم که ای کاش منم مثل اون بودم.ایمانی به اون قوی داشتم که بتونه من رو از اینهمه اضطراب نجات بده.می دونی ایمانش از اون ایمانهای الکی نیست که فقط به ظاهر اکتفا کنه.به نظر من تمام مهربونیهاش و خوبیهاش هم از همین ایمان واقعیش سرچشمه گرفته ... خیلی وقتها توی شرایط خیلی سختی که برامون پیش اومده  با چشمهای خودم دیده ام که تمام تلاشش رو برای حل اون مشکل می کنه و بعدش دیگه می گه من کار خودم رو کردم.دیگه بقیه ش با خداست...با چنان آرامشی این حرف رو می زنه که ناخودآگاه تمام اطرافیانش هم آرامش می گیرن.جالب اینه که آخرش هم همیشه به خوبی تموم می شه..از همه زیباتر این محبت و مهربونیه که ایمانش براش به بار آورده..اون اولا که نماز نمی خوندم با اینکه خیلی دوست داشت که منم مثل خودش نماز بخونم،ولی هیچوقت نشد که من رو به زور مجبور به کاری حتی نماز خوندن بکنه.من خودم با دیدن نماز خوندنهای اون و آرامشی که به بار می آورد شروع به نماز خوندن کردم...آخه نمی دونی چه حس قشنگی بود که می دیدم  صبح زود  آروم و آهسته برای اینکه من و گلبرگ رو از خواب بیدار نکنه با صدای به اون قشنگی نماز می خوند.از دیدن اینکه آدمی که توی اجتماع تا این حد موفقه  و سرش در مقابل احدی خم نمی شه اینطورخاشعانه سرش رو در مقابل خدا فرود می آره یه احساس اطمینانی تمام وجودم رو فرا می گرفت .که می شه به این آدم اعتماد کرد...چون پشتش به یه جای محکمتری استواره....چون هر کاری که دلش و هوشس بهش بگه نمی کنه.یه ارزشهایی داره که براش مقدسن و همینطور هردمبیل کار نمی کنه...این شد که منم تصمیم گرفتم نماز بخونم .هنوز مزه ی اولین نمازی که خوندم زیر دندونمه.احساس می کردم من هم به همون ستون محکم تکیه داده ام و دیگه ول نیستم

رقی جونم .باور کن که ایمان به خدا واقعاً آرامش روح می آره.تو به آدمهای متظاهر که دین رو بازیچه ی رسیدن به هدفهای دنیاییشون می کنن کاری نداشته باش.آدمهایی که ادعاشون گوش فلک رو کر کرده ولی از درون خالین ... ولی توی همین دنیا هستن آدمهایی که واقعاً به خدا اعتقاد دارن و واقعاً از این اعتقاد آرامش می گیرن.آدمهایی که ایمانشون نه فقط سر سجاده ی نماز که در تمام لحظه لحظه ی زندگیشون جاریه...ایمانی که جلوی عصبانیت و بد زبونی و دروغ گفتن و هزارتا بدی دیگه شون رو می گیره و به جاش توی وجودشون آرامشی قرار می ده که ناخودآگاه دیگران هم در کنارشون آرامش می گیرن.

وای که چقدر حرف زدم.امیدوارم هم من هم تو به اون آرامشی که اینهمه دنبالشیم برسیم.آرامشی که حقمونه.چون بدون اون آرامش هیچ جوری نمی شه از زندگی لذت برد.

دوباره سلام

رقی جونم

تو که این آرامش رو در گذشته های دور تجربه کرده ای که کارت خیلی راحت تر از منیه که از صفر شروع کردم...تو چکار به این داری که توی سالهای اخیر چه تجربه هایی داشته ای و چه افکار جدیدی رو تجربه کرده ای...مهم اینه که اون افکار جدید نتونستن تو رو به اون آرامشی که دلخواهته برسونن...همین برای اینکه توی درست بودن همه یا قسمتی از اونها شک کنی کافیه

می دونی مشکل نسل ما چیه؟ (من متولد مهر 54 هستم .نمی دونم تو چند سالته ولی فکر نمی کنم تفاوت سنیمون بیشتر از 3 -4 سال باشه) اینه که از نسلی هستیم که کودکیهامون مصادف بوده با اوایل انقلاب که اصلاً جو جامعه مون تعادل روحی نداشت.همه چیز غلو می شد .هم خوبیها و هم بدیها...همه بر طبق مصلحتشون دم از اسلام می زدن ( اگرچه از درون مسلمون نبودن و حتی بویی هم از اسلام نبرده بودن)...اسلام  تبدیل شد به یه دستاویز برای رسیدن به مال و منال و موقعیتهای اجتماعی...اینقدر توی مدرسه و تلویزیون و اینطرف و اونطرف هر کس و ناکسی از اسلام گفت که انگار روحمون یه جور مقاومت نسبت به هر چیزی که به اسلام مربوط بشه پیدا کرد...خود من که اصلاً هر بار می دیدم که یه روحانی داره توی تلویزیون حرف می زنه کانال رو عوض می کردم...اصلاً این حس توم به وجود اومده بود که هر چیزی که به اسلام مربوط  بشه خوب و شاد  نیست...برای همین هم وقتی بزرگ شدیم و قدرت تصمیم گیری پیدا کردیم  یه جور گرایش تومون به وجود اومد نسبت به هر چیزی که درباره ی چیزی غیر از خدا و پیغمبر حرف می زد...ذهنمون آماده شد برای پذیرش خیلی چیزهایی که شاید اگه در حالت عادی بودیم در پذیرششون یک کمی بیشتر دقت و وسواس به خرج می دادیم.انگار یه جورایی می خواستیم با خودمون و خاطرات بد کودکیمون لج کنیم... برای همین نمی شه به اون افکار و اعتقادت (یا بی اعتقادیهای) جدید خیلی اعتماد کرد...حالا که دیگه به سنی رسیدیم که یک کمی به ثبات رسیده ایم و هر دو مدل افکار و اعتقادات رو هم تجربه کرده ایم وقتشه که دوباره شروع کنیم و درباره ی اعتقاداتمون و اصولاً نگرشمون نسبت به دنیا یه تجدید نظری بکنیم.ولی این بار کاملاً بی طرفانه و بدون دخالت دادن احساسات و خاطرات قبلیمون...واقعاً بخوایم که راه درست رو پیدا کنیم

رقی جونم .این روزها همه ش می ترسم که این بی ثباتی روحی من برای گلبرگ هم اثرات بدی داشته باشه.چونکه ما ناخودآگاه خیلی چیزها رو به بچه هامون منتقل می کنیم.واقعاً دوست دارم که بتونم یه آدم متعادل و آرام باشم و بتونم این آرامش رو مثل یه گنج بزرگ توی گلبرگ هم نهادینه کنم.می دونم که اگه موفق بشم بزرگترین هدیه ی زندگیش رو بهش داده ام.اینطوری می تونم مطمئن باشم که اون به جای من  یا حتی پدرش به قدرت بزرگ و بی انتهایی تکیه کرده که همیشه مراقبشه و تنهاش نمی ذاره.می تونه توی تمام مشکلاتش بهش تکیه کنه و یه انسان متعادل باشه که هم ازنعمت زندگی .بهترین استفاده رو می کنه و هم آرامش درون داره...ولی این مستلزم اینه که من اول خودم به اون آرامش برسم و نمود اون آرامش توی کارهام متجلی بشه .درست مثل آقای مهربان.متاسفانه اون اینقدر گرفتاری شغلیش زیاده که عملاً بیشتر من با گلبرگ هستم.بنابراین از من بیشتر تاثیر می گیره تا اون.

امیدوارم سرت رو درد نیاورده باشم ولی برام خیلی جالب بود که یکی دیگه هم به همون مشکلی که من هم به نوعی باهاش دست به گریبانم دچاره.امیدوارم بتونیم به هم کمک کنیم

رقي عزيز و مهربون من

سلام خانمي گل

من اين اراده رو در تو ميبينم كه به عصانيتت غلبه كني.

چون ديدم در برابر وسوسه هاي خوردن كه سخت تر از هر كاريه تونستي موفق باشي .

رقي

كاري نيست كه تو نتوني انجامش بدي.

من بهت ايمان دارم.

من ميدونم از پسش برمياي فقط كافيه چند بارتكرارش كني بعدش ميشه عادت.

هر عادتي رو كنارگذاشتن اولش يه كم سخته اما با تكررعادت عكسش ميشه ملكه ذهنت و مثل ماشين دفعات بعدتر در مواجهه با حوادث طبق دلخواهت برخورد خواهي كرد.

شاد باشي دوست خوب من

روز خوش




Login to add your own comment.

Tracker