روز سی و چهارم
من اول از همه تشکر میکنم به خاطر ارادتی که به من داشتید و اینقدر از عکس هام تعریف کردید. من هی پیش خودم میگفتم دیگه داره شورش در میاد چقدر هی عکس میذارم. ولی دیدم خوشتون اومده بازم میذارم. هی آرشیو زیرو رو میکنم .حالا من از این صندلیه و منظره دورش خیلی خوشم میاد. شما چی؟
عرضم به حضور انورتون که امروز حالم حسابی گرفته شد. چون مهمان ناخوانده هر ماه یع دفعه بعد دو هفته ای که ازدستش خلاص شده بودم باز اومد سراغم بدون خبر. نمیدونم از فشار و استرس بود یا چی ولی اومد. بی سر و صدا. بی دم و دستک. همچین مارمولک بازی در آورد. نکنه اصلا آنسنت بودم و خبر نداشتم و تازه گندش دراومده؟بهر حال اینها رو گفتم که بگم با این اوضاع بدی که پیش آورد برام نرفتم ورزش. یعنی حسش بود ها ولی خوشم نیومد با این حال و وضع برم. عوضش با برو بچز خونه رفتیم بازم این پارک جنگلی پشت خونه. کلی اسب و خر دیدیم. تازه یه عالمه صدای عرعر شنیدیم. باورتون میشه؟ من اولین بار بود که به طور سمعی صدای عرعر این حیوان عزیز و بسیار محترم رو میشنیدم. وای دعوایی شده بود بینشون که بیا و ببین. اینقده من بعدش خندیدم که نگوو. تازه فهمیدم که چرا به شوخی گاهی میگن اینقدر عر عر نکن واسه من. نه خدایییی ها خیلی ضایع و کر کننده بود صداشون . خدا نصیبتون نکنه اگه تا حالا نکرده. تازه بعدش یادم اومد که ااااا چرا من از این صحنه فیلم نگرفتم بذارم تو یوتوب که ببینید و بخندید. خلاصه کلی حس و حالمون رو عوض کردند این خرااا. حالا اینم بگم که چرا ما این پشت خونه و اینها همچین حیواناتی رومشاهده میکنیم. آخه دقیقا بالاتر از پارک اکول یا همون دانشکده وِتقینق یا دامپزشکی هست و اینها رو کنار اون نگه میدارن. آهان اینم بگم که یه بویی میداد این سری وقتی از بغل محوطه رد میشدیم که نگوو. من مدعی بودم که این بوی پهن اینهاست(با عرض پوزش ) و سالی جانم میگفت که نه بالام جان، این بوی بدن خودشونه. خلاصه بین علما اختلاف نظر بود و آخرش آتش بش اعلام شد از طرف همسرم. البته اینم بگم که کیک موز درست کرده بودم و به رسم ایرانی جماعت یه زنبیل گرفتم دستم و توش کیک رو گذاشتم و رفتیم که هم بگردیم و هم بخوریم. حالا من هی داشتم ادعا میکردم که فقط ماها این مدلی هستیم و خوردنی میخوریم و میبریم. بقیه اینها میان واسه تفریح و گشتن و گاهی هم بازی با همدیگه. ولی از بخت خوبم همه امروز مشغول خوردن بودند. در کل روزتعطیلی عالی بود. موقع برگشت هم اینقدر باد خنک و جیگری وزید که دلم رو برد. یه حس نوستالژیک عجیبی بهم دست داده بود. نمیدونم چرا.هووویژووری
شام فقط ماست میخورم چون کیک خوردم عصری.مابقی خوردنیجات مثل روزای رژیم عادی بود. یه 5 تایی هم پسته خوردم.
آهان اینم بگم که دوباره عصری کیانای خاله زنگ زد و هی برام پشت تلفن گریه کرد و هی میگفت خاله جون کی میای. اینقدرم ناناز بود صداش که نگوو. مامان جونش میگفت که دلپیچه داره و همش گریه میکنه. ای خاله فدای اون دلپیچه هات بشه با اون گریه های نازت.البته خاله اول فدای دخمل گلیش بشه بعد کیانا. 





