روز شانزدهم
خب، خدارو شکر به سلامتی عزیز دل خاله بدنیا اومد امروز صبح و اینقدر خسته بود که هر سه دفعه که خالجونش زنگ زد یا در حال شیر خوردن بود یا اینکه خواب بود و خالجون میره که فردا صداش رو بشنوه. امروز که گذشت.
صبحانه: ساعت 1 بعد از ظهر خوردم. چون صبح اصلا وقت نداشتم تند تند پگاه رو بردم گقدقی دیگه ای که خیلی دور تر از خونه بود و اینقدر تند تند کارام رو انجام دادم و زنگ زدم که یادم رفت به خودم برسم و چیزی بخورم. عوضش ظهر که اومدم خوردم همون نون پنیر صبح رو/
ناهار: 100 گرم مرغ آبپز سسی که درست کردم 40 گرم باگت 100 گرم ماست سالاد
عصرونه: نصف سیب نصف پرتغال یه لیوان شیر بدون چربی یه گز مغز پسته ای
شام: اهم اهم بچه خوب شدم و یه لیوان بیشتر ماکارونی نخوردم. 100 گرم ماست
آخر شب: نصف سیب نصف گلابی
اینقدرخسته و کوفته ام که خدا میدونه. فردا هم که از صبح بیرون . شب هم که ازساعت 9 کارناوال شروع میشه و خدا بخواد حتما میریم و تا صبح حالشو میبریم. کاشکی هوا هم یاری کنه و مثل امروز یه حال اساسی به ملت بده که عصر بهار رو هم کمی حس کنند و نفسی بکشند از دست سرمای بدپیله.



