من خودم رفتنی ام
صبح که بیدار شدم بازم یه 10 مینوتی نرمش کردم. فردا صبح زود باید برم کلینیک و از استرس دارم از درون میترکم. ولی از صبح همش دارم میرقصم و روحیه میدم به خودم . میدونم هیچی نیست و یه عمل ساده هست هاااااااا ولی ماماااااااااااااان من میترسم. دور و برم هم اینقدر شلوغ هست که همه در حال روحیه دادن به من هستند.(الکی). از تنهایی دارم میترکم و شوهرجان هم که دانشکده تشریف دارند و من بازم با تنهایی هام سر میکنم و یه عمل دیگر رو در تنهایی و بدون همدم و همراه سپری خواهم کرد. ولی چه فرقی میکنه؟ ایران هم که باشم بازم دور از خونواده خواهم بود و همین آش و همین کاسه.بازم غریب و بازم تنهایی هام رو با در و دیوار قسمت میکنم . با چشم دل اگه در و دیوارخونه امون رو نگاه کنی پر خاطرات تلخ و شیرینی هست که براشون تعریف کردم. دیشب 3 ساعت داشتم باهاش از مرگ صحبت میکردم. انگاری میخوام بمیرم. گفتم بابا صادقانه بگم؟ من دوست ندارم به این زودی ها بمیرم.یعنی اصلا دوست ندارم بمیرم.یعنی من حق انتخاب ندارم. اصلا به مرگ هم اعتقادی ندارم.دنیای دیگه رو هم قبول ندارم.
نمی دونم چیه که چند روزیه نفس های مرگ رو دور و برم حس میکنم. یعنی میدونم که مردنی نیستم ها ولی فکر مرد اتفاقی داره کلافه ام میکنه. همش هم از رو نمیرم و هی تلقین و تلقین و تلقین که بالام جاااان خنگ شدی و شکمت سیره و خوشی زده زیر دلت و به پوچی رسیدی و حالا میخوای واسه خودت مرگ بتراشی و هیجان بدی به زندگیت. ولی پس چرا فکراش داره داغونم میکنه؟شادم هااااااااا روحیه ام شاده یعنی سعی خودم رو میکنم که شاد باشم ولی لامصب لحظه به لحظه داره تو مغزم میچرخه و هی خودش رو مطرح میکنه.
مرگ لعنتییییییییییی . مرگ لامصبببببببببببب
ربطی به رژیم نداشت ولی اینجا نوشتم تا اولا خالی شم و دوما اونجا اگه بنویسم بعضی ها میخونن و دوست ندارم بدونن.
صبحانه: 41گرم نون سبوس دار 18 گرم پنیر دو درصد چربی یه گوجه
ناهار: قراره خورشت لوبیا سبز با حدود 100 گرم گوشت قرمز بخورم.حالا بعد مینویسم.فعلا همین که خالی تر شدم خودش کلیههه


