fandogh

New Life Style

My Profile

  • Name: fandogh
  • City: Tehran
  • Region: Tehran
  • Country: Iran

My Weight Loss

Height: 157.0cm
Start weight: 115.00kg
Current weight: 84.00kg
Goal weight: 59.00kg
Lost to date: 31.00kg
Remaining: 25.00kg

My Calendar

9
February '12
< February >
S M T W T F S
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      

My Photos

Before After

هفته اول

میانگین پیاده روی روزانه: 25 دقیقه

میانگین تعداد درازنشست های روزانه: 13 تا

کاهش وزن: سه کیلوگرم

 

هفت کیلو اضافه وزن تو 14 روز رکوردیه واسه خودش! ولی خب چه کار کنم دلم خواست بخورم حالا هم چشمم کور کمش میکنم. تا الان که خدا رو شکر 3 کیلوش کم شده. هرچند من نمیدونم چجوری کم شده! فعلا تا چند هفته آینده نمیتونم خیلی رو رژیم تمرکز کنم اما به لطف جاده ابریشم ورزشم مرتبه :)

 

دیگه حسابش از دستم در رفته که چندبار دوباره از اول شروع کردم. مهم هم نیست. مهم اینه که همچنان دارم ادامه میدم. حتی شده آروم آروم و کجدار و مریز!

 

دوسالگی

دو سال پیش که رژیمم رو شروع کردم فکر نمیکردم انقدر طول بکشه. درواقع اصلا فکر نمیکردم به اینجا برسم. خیال میکردم اگه بتونم 30 کیلو هم کم کنم هنر کردم. ولی خب فعلا که تا اینجا رسیدم و دوست دارم تا آخرش هم برم. سال دوم که از نظر رژیمی چندان جالب نبود. تو کل این سال فقط حدود 10 کیلو وزن کم کردم و از اون بدتر خیلی هم وزنم بالا و پایین رفت ولی خب شرایطم عادی نبود. ان شاالله امسال بهتر میشه. ضمن اینکه در هر صورت خیال دارم امسال قضیه کاهش وزنم رو تموم کنم. همه تلاشم رو میکنم که به وزن هدفم برسم ولی اگه نشد هم تا هرجا که برسم راضیم. بیشتر از این دیگه نمیتونم وقت و انرژی و عمرم رو سر این مسئله بذارم.برنامه امسالم اینه که بیشتر روی اصلاح عادت های غذاییم تمرکز کنم و اینکه یه رشته ورزشی انتخاب کنم. فکر میکنم اینطوری میتونم به حالت تعادلی که دوست دارم برسم. و از همه مهمتر اینکه میخوام شاد باشم. شاد و راضی :)

 

88

سال بد

سال باد

سال اشك

سال شك

سال روزهاي دراز و استقامت هاي كم

سالي كه غرور گدايي كرد

سال پست

سال درد

سال عزا

....

 

 

پارسال این موقع خیلی شاد بودم.فکر میکردم سال 88 میتونه یکی از بهترین سال های عمرم باشه. سال آرزوها! ولی در عمل یکی از بدترین سال های عمرم شد. به هیچ کدوم از خواسته ها و آرزوهام که نرسیدم هیچ، همشون هم یه جورایی به بدترین چیز ممکن تبدیل شدن. دلم میخواد هرچه زودتر این ساعت های باقی مونده هم بگذرن و این سال لعنتی شرش رو از سر من کم کنه. دوست ندارم هیچی از امسال با خودم به سال بعد ببرم. میخوام سال 89 رو نو و تازه شروع کنم. بدون هیچ پیش فرضی. بدون هیچ آرزویی. فقط اگه این ناراحتی و بداخلاقیم تا دم سال تحویل یه جوری از بین بره!

 

تو خانواده ما هیچ کس اهل سبزه سبز کردن نیست. ولی من همیشه دلم میخواست خودم سبزه بذارم. به نظرم خیلی حس و حال عید داره. 2 سال پیش برای اولین بار امتحان کردم ولی سبزه ام سبز نشد و فهمیدم مثل اینکه با گندمی که واسه سوپ پختنه نمیشه سبزه گذاشت! پارسال عدس رو امتحان کردم. این دفعه سبز شد ولی آنچنان بوی گندی میداد که نمیشد سر سفره هفت سین گذاشتش! امسال خیلی دقت کردم که این بار خوب از آب دربیاد. حتی چنتا ظرف گذاشتم تو شرایط مختلف تا ببینم کدوم بهتر میشه. نتیجه اش از پارسال بهتر بود ولی بازم چیزی که باید میشد نشد. من نمیفهمم چرا این سبزه های بیرون انقدر خوشگل و ناز و مرتبن مال من اینطور کج و کوله و کچل و بی ریخت! به هر حال من این سبزه های بی ریخت و بدبوی خودم رو دوست دارم انقدر که حتی به 2 تا از دوستام هم هدیه دادم و یکیشون هم الان سر سفره هفت سین خودمونه. ناامید هم نمیشم. انقدر هر سال امتحان میکنم تا به چیزی که میخوام برسم. زندگی هم همینطوره. امسال چیزی که میخواستم نشد ولی بالاخره سال من هم میرسه :)

سال آینده هم که سال صبر و استقامته. به نظر من این استقامت میتونه واسه هر هدفی باشه حتی لاغری. بالاخره آدمای چاق و گنده و بدهیکل بیشتر به درد چماق دارای اونطرفی میخورن تا ما ؛) برای همین خیال دارم سال 89 دیگه پرونده این رژیم و لاغری رو ببندم و تمومش کنم. ان شا الله.

عیدتون مبارک :)

 

هفته 24

میانگین پیاده روی روزانه: 11 دقیقه

میانگین تعداد درازنشست های روزانه: 16 تا

پیاده روی صبح: 2 روز

کاهش وزن: یک کیلوگرم

 

دکترم رو عوض کردم و تا اینجا که خیلی راضیم. حالم هم خیلی بهتره خدا رو شکر :)  فقط دهنم تمام مدت مزه زهرمار میده! من دیدم دکتره وقتی داروهام رو توضیح میداد به خواهرم سفارش کرد مراقب باشه یه وقت به خاطر تلخیش داروهامو قطع نکنم ها! اون موقع تعجب کردم چون داروهای سرفه و ریه کلا تلخن منم عادت دارم ولی الان تازه میفهمم تلخی یعنی چی. حالا خوبه یه قرص هم داده که مثلا عوارض معده و تلخی دهان اینا رو کم کنه ولی من تمام روز دهنم تلخه. یه ذره هم که کمتر میشه نوبت دوز بعدی میرسه :(  حالا فکر کنین عید و اینهمه خوراکی خوشمزه و این دهن دائما تلخ من!

 

خیلی حس بدی داره که وقتی سرفه میکنی ازت بپرسن بیماریت مسری نیست که؟ انگار آدم سل داره!

 

هفه آخر اسفند و یه دنیا بدوبدو. این حس و حال رو خیلی دوست دارم :)

 

هفته 23

میانگین پیاده روی روزانه: 6 دقیقه

میانگین تعداد درازنشست های روزانه: 7 تا

پیاده روی صبح: 1 روز

 

از سرفه متنفرم. خسته شدم از این سرفه های زجرآور و آزار دهنده که یه لحظه دست از سرم بر نمیدارن. حالا اینکه خودم چه زجری میکشم یه طرف، اینکه بقیه چقدر اذیت میشن هم آزارم میده. دوست ندارم اینهمه نگرانی رو تو چشمای مامانم ببینم. از اینکه سر کلاس چقدر اعصاب بقیه از سرفه های من خورد میشه بدم میاد. وقتی با وجود اینکه میدونم فایده ای نداره ولی سعی میکنم یه کم جلوی این سرفه ها رو بگیرم و بعد حالم بدتر میشه دلم میخواد گریه کنم. اینکه دیگران فکر میکنن چه بیماری ای ممکنه داشته باشم ناراحتم میکنه. حالا تازه این سرفه های آروم خوبن! امان از دست اون حمله های وحشتناک که نفسم بند میاد و کبود میشم و فکر میکنم الانه که گلوم از شدت سرفه پاره بشه! ترجیح میدم بمیرم ولی کسی منو تو این حالت نبینه. شبا هم که دیگه هیچی. به جایی رسیدم که حتی جرات خوابیدنم ندارم از بس که حالم تو خواب بدتر میشه و یهو پا میشم درحالیکه دارم از شدت سرفه میمیرم و نفسم هم بالا نمیاد و برای یه ذره هوا باید کلی دست و پا بزنم. تو این شرایط واقعا از ته دل آرزو میکنم نفسم بند بیاد و راحت بشم. بعضی وقتا طوری میشه که حتی مجبور میشم نشسته بخوابم! طفلکی مامانم هم دیگه خواب نداره و تا صبح چندین بار بهم سر میزنه تا وقتی سرفه هام شدید میشه قبل از اینکه به حال خفگی بیفتم بیدارم کنه. دلم میخواد دکتر سهراب پور رو با دستای خودم خفه کنم! بهش بگم لعنتی تو که هر سال میگفتی اگه وزنمو کم کنم از شر این سرفه ها خلاص میشم پس چی شد؟؟ چرا من دوباره اینطوری شدم؟ چرا این دکترا عادت دارن به جای اینکه کارشونو بکنن و مریض طفلکی رو خوب کنن الکی همه چیزو بندازن گردن اضافه وزن و یه باری به بار درد و غم اون مریض اضافه کنن؟؟ از سرفه متنفرم متنفرم متنفرم.

 

خدا رو شکر همینکه خواستم تنبلی کنم و ورزشو بذارم کنار دوباره جاده ابریشم راه افتاد. خوبه آدم بعضی وقتا زور بالای سرش باشه ؛) حیف که من بیچاره فعلا جونش رو ندارم :(

 

مریض میشم لوس و بداخلاق و غیرقابل تحمل میشم میدونم! یه کمی هم خسته و درب و داغونم. ولی خوب میشم. یه کم که حالم بهتر بشه و اینهمه فشاری که رومه کمتر بشه دوباره خوب میشم. وزنم هم نزدیک 2 کیلو کم شده ولی چون به خاطر این شرایطه حسابش نمیکنم.

 

هفته 22

میانگین پیاده روی روزانه: 17 دقیقه

میانگین تعداد درازنشست های روزانه: 40 تا

پیاده روی صبح: 1 روز

کاهش وزن: نیم کیلوگرم

 

از وضعیت رژیم و ورزشم راضی نیستم. بیشتر از 3 هفته اس که درست غذا نمیخورم. هم پرخوری میکنم هم ناسالم خوری هم اینکه هیچ کدوم از اصول تغذیه درست رو رعایت نمیکنم. عملا وعده اصلی غذاییم شده شام. اونم چه شامی! با هر تکلیفی هم یه دنیا شکلات و کاکائو میخورم! ورزشم هم هیچ خوب نیست. هم زمانش خیلی کم شده هم کیفیتش. اینکه وزنم کم میشه دلیل نمیشه که خودمو گول بزنم و خوشحال باشم. مطمئنم این اشتباها یه جا خودشونو نشون میدن. ولی خب الان نمیتونم براش کاری بکنم. من هنوز درست با شرایط جدیدم هماهنگ نشدم. درسام واقعا وقت میبره مخصوصا برای منی که چند سالی از درس و دانشگاه دور بودم و به اینهمه درس و تکلیف (اونم این مدلی!) عادت ندارم. حالا بگذریم از اینهمه استرسی که نمیدونم چرا بیخودی پیدا کردم! یکی نیست به من بگه آخه دختر جون تو چه ات شده بود اومدی سراغ رشته ای که اصلا به خصوصیاتت نمیخوره!! دم عید هم هست و یه سری هم به خاطر این موضوع سرم شلوغه. مدریت زمان هم که هیچ وقت بلد نبودم! اینه که فعلا تا عید همینطوری کجدار و مریز پیش میرم. برای ورزش هیچ برنامه خاصی ندارم. هروقت وقتش بود و حسش بود. در باره غذا هم سعی خودمو میکنم ولی با اینهمه استرس و نگرانی واقعا بهتر از این نمیتونم. بعد از عید ببینم چه کار میتونم بکنم که این چند کیلوی باقی مونده تموم بشه و خلاص بشم!

 

هفته 21

میانگین پیاده روی روزانه: 13 دقیقه

میانگین تعداد درازنشست های روزانه: 21 تا

پیاده روی صبح: 2 روز

کاهش وزن: نیم کیلوگرم

 

مثل بچه ها میمونم! خیلی زود ناراحت میشم و حالم گرفته میشه. خیلی زود و با کوچیکترین بهانه هم خوشحال میشم و ناراحتیم یادم میره. خودم که با این مود سوئینگ بالا مشکلی ندارم ولی فکر کنم دوروبریام یه کم تو هماهنگ شدن باهام مشکل دارن!

 

من میدونم تو دوران پریود نباید ورزش کنم. بارها تجربه کردم و دیدم که حتی یه پیاده روی کوتاه و خیلی آروم یا 2تا دونه درازنشست هم رسما نابودم میکنه اما نمیدونم چرا بعضی وقتا خر میشم دوباره امتحان میکنم بعدش هم میمیرم!!

 

جمعه 2 ساعت وایسادم پای گاز کلی کتلت درست کردم. نه تنها وقتی سرخ میکردم هیچی ناخونک نزدم، موقع شام هم چون قبلش شیر و کیک خورده بودم گرسنه ام نبود چیزی نخوردم. هرچی هم مامان اینا اصرار کردن که اینهمه زحمت کشیدی حالا یه کوچولو بخور دیدم واقعا میل ندارم دلم نمیخواد بخورم. یعنی هیچ وقت فکر نمیکردم به همچین مرحله ای برسم ها =)

 

هفته 20

میانگین پیاده روی روزانه: 6 دقیقه!

میانگین تعداد درازنشست های روزانه: -

پیاده روی صبح: -

کاهش وزن: -

 

مثلا میخواستم تو این تعطیلات روی درس و ورزش تمرکز کنم ولی عملا همه اش به گردش و تفریح و بعدش هم مریضی گذشت! ورزشمو که اینجا میبینین درسام هم یه چیزی بدتر از این! وقتی از برنامه هام عقب میفتم استرس میگیرم :(

 

مثل اینکه تمرین های کنترل عصبانیتم نتیجه داده. وقتی وسط کلاس دختره دست و پا چلفتی اومد سلام علیک کنه و دست بده نسکافه اش ریخت کیفمو لک کرد بعدش هم هول شد خواست مثلا یه کاری کنه بقیه اش رو ریخت رو لباسم درحالیکه داشتم منفجر میشدم همچین لبخند زدم و گفتم اشکال نداره فدای سرت خودم تعجب کردم!! حالا شانس آوردم. اگه یه دقیقه زودتر اومده بود میریخت روی شال گردن سفیدم و کتابایی که امانت گرفته بودم. اونوقت فکر نکنم هیچ روش کنترل عصبانیتی جواب میداد!

 

آقا زندگی بدون گام شمار هم خوبه ها. انقدر به خاطر گام شمار همه اش شلوار و شلوارک پوشیده بودم (اونم شلوارای گام شمار فرندلی!) راحت و آزاد لباس پوشیدن یادم رفته بود!

 

این زمستون هم نشد خوب و خوش بگذره بالاخره سرما خوردم! اوایل خیلی شدید نبود. فقط شبا خیلی اذیت میشدم و نمیتونستم بخوابم ولی روز به روز هی داره بدتر میشه. دو روزه سرفه هم بهش اضافه شده :(  یعنی این سرفه ها کابوس منن ها!

 

هنوز ترم شروع نشده یه کوهی از تکلیف رو سر من ریخته. اونم این تکلیفای نامتعارف! آخه من نقد و تحلیل از کجا بلد باشم؟! بعد میگن چرا آدم عصبی خوری میکنه!

 

هفته نوزده

میانگین پیاده روی روزانه: 26 دقیقه

میانگین تعداد درازنشست های روزانه: 26 تا

پیاده روی صبح: 1 روز

کاهش وزن: نیم کیلوگرم

 

* گام شمارم خراب شده. اوایل فکر میکردم به خاطر باطریشه که تقریبا قدم هام رو نصف میشمره ولی مثل اینکه جدی یه چیزیش شده. با اونهمه زمین خوردنا و بلاهایی که سرش آوردم عجیب هم نیست. تا همینجاش هم خوب استقامت کرده بود. یادمه همون روز اولی که خریدمش افتاد زمین دیگه کار نکرد بازش کردم دیدم چکش توش شکسته. یه جوری تعمیرش کردم و بهش گفتم ببین نازنازی بازی در نمیاری ها! ما میخوایم با هم یه عالمه وزن کم کنیم از این لوس بازیا نداریم. طفلکی بعد از اون هزار بار خورد زمین هیچیش نشد. فکر کنم الان هم دیگه عمرش تموم شده. بالاخره مارک درست حسابی که نداشت. اوایل گفتم اشکال نداره خب حالا یه مقدار کم میشمره طوری نیست ولی راستش خیلی اعصاب خورد کنه وقتی بعد از یه فعالیت اساسی که میدونی حداقل 10، 12 هزار قدمی هست نگاه میکنی میبینی عددش 6 هزارتا هم نیست! همه حس خوب ورزش آدم از بین میره. واسه همینم چند روزی هست گذاشتمش کنار. البته جاش خیلی خالیه :(  بعضی وقتا ناخودآگاه دستم میره طرف کمر شلوارم بعد میبینم آخی سر جاش نیست! حالا یه مدت بی گام شمار زندگی میکنیم ببینیم چی میشه. یه دوست جان لطفا شما تو دویدناتون جای گام شمار منم خالی کنین

 

* از وقتی سرکار نمیرم این پیاده روی های صبحم هم تعطیل شدن. یعنی من صبحا باید بین خواب و تردمیل و پیاده روی بیرون از خونه یکی رو انتخاب کنم که خب این هفته بیشتر خواب رو انتخاب کردم =)) حالا یه کم با شرایط جدیدم هماهنگ بشم یه فکری به حال این هم میکنم

 

* یه شلوار گرفتم بسته که نمیشه هیچی، بین دو سرش هم 4 انگشت فاصله اس! ببینم تا عید میتونم توش جا بشم یا نه ؛)  حالا من خیلی با عدد ترازو کاری ندارم ولی فتدق نیستم اگه این شکم رو کوچیک نکنم!

 

* این هفته خیلی شاد و خوشحال بودم حس رژیم نداشتم زیاد ولی بدن جان مرام گذاشت خودش بدون کمک من وزن کم کرد که خوشحال تر بشم :)

 

هفته هجده

میانگین پیاده روی روزانه: 33 دقیقه

میانگین تعداد قدم های روزانه: 8164 قدم

میانگین تعداد درازنشست های روزانه: -

پیاده روی صبح: 2 روز

کاهش وزن: نیم کیلوگرم

 

من وقتی فهمیدم دانشگاهم ورودی بهمنه دلم میخواست بمیرم! فکر میکردم این بدترین اتفاق ممکنه و هیچ جوری نمیتونستم بپذیرمش و باهاش کنار بیام. هرچی هم دیگران بهم میگفتن که لابد خیرمه و یه حکمتی توشه قبول نمیکردم. یه بخش زیادی از افسردگی تابستونم هم به خاطر همین بود. این موضوع حتی تو ول کردن رژیمم هم تاثیر داشت چون فکر میکردم این رژیم بود که باعث شد سر جلسه کنکور فشارم بیفته و حالم بد بشه. حالا هرچی این بخش منطقی ذهنم میگفت که بابا تو سر زبان حالت بد شد خراب کاری درسای اصلیت که ربطی به این نداشت گوش نمیکردم که! از دست زمین و زمان شاکی بودم. گذشته از اینا اصلا نمیتونستم تصور کنم که چطور میخواد این زمان بگذره و برای همین هم حتی رفتم سر کار. ولی خب بهمن خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم رسید. الان میتونم بگم که شاید واقعا به این زمان احتیاج داشتم. مهرماه اصلا آمادگی دانشگاه رو نداشتم ضمن اینکه تو این مدت تجربیات جالبی بدست آوردم و دوران خوبی بود. هرچند هنوز هم دلم میسوزه و دوست ندارم به این موضوع اعتراف کنم ولی خب فکر میکنم واقعا یه حکمتی توش بود. بهرحال از دیروز کلاسای من شروع شد و فندق بعد یه عمر دوباره رفت سر کلاس و درس و دانشگاه فقط خداکنه این دفعه دیگه جدی جدی درس بخونه و البته چاق هم نشه  ؛) 

 

Tracker