* گام شمارم خراب شده. اوایل فکر میکردم
به خاطر باطریشه که تقریبا قدم هام رو نصف میشمره ولی مثل اینکه جدی یه چیزیش شده.
با اونهمه زمین خوردنا و بلاهایی که سرش آوردم عجیب هم نیست. تا همینجاش هم خوب
استقامت کرده بود. یادمه همون روز اولی که خریدمش افتاد زمین دیگه کار نکرد بازش
کردم دیدم چکش توش شکسته. یه جوری تعمیرش کردم و بهش گفتم ببین نازنازی بازی در
نمیاری ها! ما میخوایم با هم یه عالمه وزن کم کنیم از این لوس بازیا نداریم. طفلکی
بعد از اون هزار بار خورد زمین هیچیش نشد. فکر کنم الان هم دیگه عمرش تموم شده.
بالاخره مارک درست حسابی که نداشت. اوایل گفتم اشکال نداره خب حالا یه مقدار کم
میشمره طوری نیست ولی راستش خیلی اعصاب خورد کنه وقتی بعد از یه فعالیت اساسی که
میدونی حداقل 10، 12 هزار قدمی هست نگاه میکنی میبینی عددش 6 هزارتا هم نیست! همه
حس خوب ورزش آدم از بین میره. واسه همینم چند روزی هست گذاشتمش کنار. البته جاش
خیلی خالیه :( بعضی وقتا ناخودآگاه دستم
میره طرف کمر شلوارم بعد میبینم آخی سر جاش نیست! حالا یه مدت بی گام شمار زندگی
میکنیم ببینیم چی میشه. یه دوست جان لطفا شما تو دویدناتون جای گام شمار منم خالی
کنین
* از وقتی سرکار نمیرم این پیاده روی های
صبحم هم تعطیل شدن. یعنی من صبحا باید بین خواب و تردمیل و پیاده روی بیرون از
خونه یکی رو انتخاب کنم که خب این هفته بیشتر خواب رو انتخاب کردم =)) حالا یه کم
با شرایط جدیدم هماهنگ بشم یه فکری به حال این هم میکنم
* یه شلوار گرفتم بسته که نمیشه هیچی، بین
دو سرش هم 4 انگشت فاصله اس! ببینم تا عید میتونم توش جا بشم یا نه ؛) حالا من خیلی با عدد ترازو کاری ندارم ولی فتدق
نیستم اگه این شکم رو کوچیک نکنم!
* این هفته خیلی شاد و خوشحال بودم حس
رژیم نداشتم زیاد ولی بدن جان مرام گذاشت خودش بدون کمک من وزن کم کرد که خوشحال
تر بشم :)
من
وقتی فهمیدم دانشگاهم ورودی بهمنه دلم میخواست بمیرم! فکر میکردم این بدترین اتفاق
ممکنه و هیچ جوری نمیتونستم بپذیرمش و باهاش کنار بیام. هرچی هم دیگران بهم میگفتن
که لابد خیرمه و یه حکمتی توشه قبول نمیکردم. یه بخش زیادی از افسردگی تابستونم هم
به خاطر همین بود. این موضوع حتی تو ول کردن رژیمم هم تاثیر داشت چون فکر میکردم
این رژیم بود که باعث شد سر جلسه کنکور فشارم بیفته و حالم بد بشه. حالا هرچی این
بخش منطقی ذهنم میگفت که بابا تو سر زبان حالت بد شد خراب کاری درسای اصلیت که
ربطی به این نداشت گوش نمیکردم که! از دست زمین و زمان شاکی بودم. گذشته از اینا
اصلا نمیتونستم تصور کنم که چطور میخواد این زمان بگذره و برای همین هم حتی رفتم
سر کار. ولی خب بهمن خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم رسید. الان میتونم بگم که
شاید واقعا به این زمان احتیاج داشتم. مهرماه اصلا آمادگی دانشگاه رو نداشتم ضمن
اینکه تو این مدت تجربیات جالبی بدست آوردم و دوران خوبی بود. هرچند هنوز هم دلم
میسوزه و دوست ندارم به این موضوع اعتراف کنم ولی خب فکر میکنم واقعا یه حکمتی توش
بود. بهرحال از دیروز کلاسای من شروع شد و فندق بعد یه عمر دوباره رفت سر کلاس و
درس و دانشگاه فقط خداکنه این دفعه دیگه جدی جدی درس بخونه و البته چاق هم نشه ؛)
میانگین تعداد قدم های روزانه: باطری گام
شمارم تموم شده بود!
میانگین تعداد درازنشست های روزانه: 4 تا!
پیاده روی صبح: 4 روز
کاهش وزن: یک کیلوگرم
خب خب بالاخره دهه 70 تموم شد :))چه جونی از من گرفت این دهه. چقدر طول کشید.
چقدر بالا و پایین رفتم. چه اتفاقا این وسط افتاد. ولی بالاخره تموم شد! یعنی از
چهارشنبه هفته قبل که این عدد مبارک 69 رو رو ترازو دیدم تا همین الان رو ابرام از
خوشی =)من هرچی فکر میکنم یادم نمیاد
آخرین باری که تو دهه 60 بودم کی بود! تو این 10، 12 سال اخیر که نبوده
حالا از ورود افتخارآمیز و ظفرمندانه ؛)
به دهه 60 که بگذریم میرسیم به اینکه من تا اینجا بیشتر از 101 پوند وزن کم کردم
:)) یعنی اگه سیستم میتینگ ها و ستاره ها
هنوز سرجاش بود الان اون ستاره خوشگل 100 پوندی که تا حالا دست کسی بهش نرسیده مال
من میشد =))
کار برای من جز خستگی و اعصاب خوردی چیز
دیگه ای نداره. نه چیزی یاد میگیرم، نه کار خاصی میکنم، نه حتی حقوق میگیرم! فقط
از صبح تا عصر وقت تلف میکنم. ولی درعوض برام چیزی داره که به همه اینا می ارزه.
اونم اینه که جلوی پرخوریم رو میگیره =))روزایی که سر کارم از صبح تا عصر که پرخوری نمیکنم. شبم که میام خونه هرچقدر
هم که بخورم باز به اندازه روزایی که خونه ام نمیشه!
ولی در عوض روزایی که خونه ام (که میشه
حداقل 3 روز در هفته) تمام مدت مشغول خوردنم. تازگیا هم نمیدونم چی شده این حس های
زنونه ام فعال شدن همه اش دوست دارم آشپزی کنم اونم اینطوری که سرخوشانه واسه خودم
یه آهنگی زمزمه کنم و هم زمان با هم چند نوع غذا درست کنم هی از این یکی به اون
یکی سر بزنم و ببینم دلم میخواد چی رو با چی ترکیب کنم و چه ادویه ای بزنم و هی
بچشمشون ببینم چه حسی دارن و تازه یه کیکی شیرینی ای هم توی فر باشه و من از
اینهمه بوها و مزه ها کیف کنم :)و خب
البته یه عالمه هم بخورم!
الان چندوقتی هست اوضاع من اینطوریه. البته
این یعنی حالم خوبه و حس زندگی دارم. اگه در حد یه روز در هفته باشه اشکالی هم
نداره و تازه خانواده هم استقبال میکنن ؛) ولی این سیستم تو شرایطی که بی خیال
رژیم شدم میتونه خطرناک بشه. حالا دیروز هی سعی کردم به توصیه یه دوست جان رو غذا
خوردن غریزی تمرکز کنم ولی گویا این غریزه من خیلی خوش اشتهاس =) و اینطوری میشه
که آدم قدر سر کار رفتن رو میفهمه ؛)
این چند وقته رژیم که نداشتم هی حرص خوردم
هی خوردم هی خوردم هی حرص خوردم! فقط برای اینکه به افسردگی تابستون دچار نشم
حواسم بود که ورزشم قطع نشه و حتی بیشترش کردم. این هفته تقریبا هر روز دویدم.
مخصوصا روزای اول با خشم، با عصبانیت، با بغض. پامو جوری میکوبیدم روی تردمیل
انگار دارم روی سر دیکتاتور میکوبم! آقا دو برای تخلیه روحی فوق العاده اس.
حالا
از شنبه دوباره شروع کردم به رعایت کردن. حالم هم خوبه فعلا. وزنم هم 1 کیلو زیاد
شده بود که به زحمت کم شد. نیم کیلو اضافه تر هم کم شد :)
چاق ها رو دوست دارم و بهشون احترام
میذارم. به جای همه اونایی که از روی ظاهر آدم ها قضاوت میکنن، به جای همه اونایی
که به چاق ها یه جوری نگاه میکنن، به جای همه اونایی که از چاق ها بدشون میاد. چاق
ها رو همونقدر که خود 115 کیلوییم رو دوست داشتم دوست دارم