پونای نیاز

پونا کوچولو یه فرشته ناز بود که کمتر از یکسال و نیم زندگی کرد و پر کشید
برای آرامش مادرش < نیاز عزیز > دعا کنیم
| 9 |
| February '12 |
| < | February | > | ||||
| S | M | T | W | T | F | S |
| 1 | 2 | 3 | 4 | |||
| 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
| 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
| 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
| 26 | 27 | 28 | 29 | |||

پونا کوچولو یه فرشته ناز بود که کمتر از یکسال و نیم زندگی کرد و پر کشید
برای آرامش مادرش < نیاز عزیز > دعا کنیم
بخصوص که ما سابقه خانوادگی چربی خون و قند رو هم داریم !
جلسه سوم با تعداد بیشتری برگزار شد . دقیقا 46 نفر . این سرشماری رو داوطلبانه و تو دلم انجام دادم ! من دو دقیقه دیر رسیدم و جلسه شروع شده بود و جای همیشه رو از دست دادم . و به سختی از روی سر بقیه رفتم آخر سالن نشستم . همه چی مثل دفعه های قبل بود . چهره های جدید بیشتر شده بود و مشارکتها بیشتر . دو تا خانم نسبتاً مسن مشارکت قشنگی کردند . الان فکر میکنم کاش یادداشت و قلم همراهم بود و نت بر میداشتم . تا این حد !
یکربع آخر تولد یک سالگی یکی از بچه ها برگزار شد . خودش ژله رژیمی درست کرده بود و شمع رقم یک وسطش بود و توسط یکی از اعضای قدیمی روی دست نگه داشته شد و چشماشو بست و فوت کرد و همه دست زدند و شمع یک رو برداشت و توی دستش نگه داشت . جوری که انگار شیء مقدسی رو نگه داشته و با احساس شعف و حرارت زیادی شروع کرد به سهیم شدن . . حرفاش که تموم شد و همه دست زدند ، بلند شد به سختی خودش رو رسوند به من و شمع یک رو گذاشت توی دست من ، بغل کرد و بوسید و گفت : " اینو به تو تقدیم میکنم . امیدوارم توی جشن یکسالگیت روشنش کنی ! " منم که اول هاج و واج و بهت زده بودم ازش تشکر کردم و نشستم . به این فکر میکردم که چرا من !؟ شاید مقاومت و سرسختی من بهش رسیده و برای شکستن این مقاومت این کار رو کرد ! نمیدونم . آخر جلسه و بعد از دعای آرامش ، یک کتاب که همراهم بود بهش هدیه کردم .
هنوز نمیدونم این جلسات رو ادامه میدم یا نه . فعلا تصمیمم بر اینه که هفته ای یکبار بهشون سری بزنم . در همین حد . خیلی جدی نیستم در موردشون . البته جلسات اونها هفت روز هفته در جاهای مختلفی از تهران تشکیل میشه . اما اتفاقی که همون شب برام افتاد ده ها مرتبه بیش از جلسه تاثیر گذار بود .
یکی از دوستانی که مدتی بود همو ندیده بودیم تماس گرفت و خواست که قراری بگذاریم . از لحظه ای که منو دید تا موقعی که از هم جدا شدیم تمام کلامش راجع به این بود که چرا من به خودم فکر نمی کنم و چرا اینقدر چاق شدم و باید راجع بهش کاری بکنم . من اولش مقاومت میکردم که نه ! هیچم خیالی نیست ! همه چی هم مرتبه ! من مشکلی ندارم ! اعتماد به نفسم خوبه و همیشه هم توجه و درخواست دارم و این من هستم که به همه ( نه ) می گم ! اما اون که روانشناس قابلی هم هست ونظریاتش رو که البته به حق هم بود پررنگ تر و غلیظ تر ارائه می داد . دیگه کم کم داشت بهم بر میخورد اما به خودم فرصت دادم که بهم بخوره . فکر کردم بسه دیگه هر چی بقیه رعایت میکنن و تظاهر میکنن و مواظبن بالاتر از گل بهم نگن که برخورنده نباشه . فقط یک جا و به یک نفر که قبولش هم دارم بذار این اجازه رو بدم .
اوائل صحبتهاش که من هنوز در رد و انکار بودم . گفت : " جریان تو جریان همون قورباغه پخته ست ." من که نمیدونستم چه جریانیه در موردش سوال کردم . گفت : " معنیش رو نمیدونی ولی داری زندگیش میکنی و بعد اینطور ادامه داد داستان قورباغه پخته یک داستان کلاسیک در کتب مدیریت است و آزمایش شده که اگه یه قورباغه رو تو یه ظرف پر از آب جوش بندازین فوری میپره بیرون و خودشو نجات میده ولی اگه قورباغه رو تو ظرف آب سرد بندازی و اون ظرف رو هم رو شعله ی آتیشی بذارین ؛ در این حالت آب کم کم گرم میشه و قورباغه هم که از همه جا بی خبره واسه خودش حال میکنه و شنا میکنه . دیگه الان آب به جوش هم بیاد این قورباغه نه تنها اینکه داغی آب رو احساس نمیکنه بلکه با خیال آسوده شنا می کنه . بالاخره آب جوش میاد و این قورباغه آبپز میشه و میمیره بدون اینکه برای نجات خودش تلاشی بکنه ! "
میگفت : " اگه چند سال پیش من موقعیت فعلیت رو با فتوشاپ درست می کردم و میگفتم تو چند سال دیگه این میشی ، تو خودت رو میکشتی ! به آب و آتیش میزدی . هیچی نمی خوردی تا اینکه به این وضعیت دچار نشی . اما چون تدریجی اتفاق افتاده ، تو رو پخته . یک واقعیته که آدما تغییرات تدریجی رو حس نمی کنند . "و راست میگفت منم شروع چاقیم رو خیلی حس نکردم . زمانی فهمیدم که علائمش واضح شد و به این روند تدریجی عادت کردم . یادمه یک زمانی 54 کیلو بودم و صبحها سرکه با معده خالی می خوردم و روزی هزارتا طناب و سیصد تا درازونشست میزدم چون ایده آلم که 52 کیلو بود ازم به اندازه 2 کیلو فاصله گرفته بود ! حالا چرا اینقدر بی خیال شدم ! من هیچ وقت به موضوع تناسب بی اهمیت نبودم . از وقتی به دنیا اومدم تا چند سال پیش همواره نوزاد نحیف ، کودک ضعیف ، دختر لاغر بودم . زمان ما لاغری خیلی مد نبود . همیشه می شنیدم که دختر باید یه پرده گوشت داشته باشه ! حالا که مد مدادی شکله من عوض شدم !
خلاصه حرفهاش بدجور تکون دهنده بود . البته چون این حرفها رو از کسی می شنیدم که از هر نظر خیلی قبولش داشتم و چون به این صورت و با این رکی بار اولی بود که می شنیدم خیلی به فکر رفتم . تصمیم گرفتم اولین هدف امسالم کم کردن وزن باشه و به طور جدی پیگیریش کنم . فعلا شنبه قراره یک آزمایش کامل بدم و نتیجه اش رو ببرم پیش یکی از دوستان و مشورت بگیرم .

جلسه دوم رو با کلی مقاومت و مکالمه درونی بالاخره شرکت کردم . یه دلم میگفت اوووههه اینهمه راه میخوای ماشینو از حیاط در بیاری و بری همت غرب و مدرس جنوب و برسی به خیابون بهار ، کم کم یکساعت راهه . بشینی اونجا چی بگن ؟ یه سری آدم ناشکر و ناامید ناله کنن و یکساعت و نیم گوش کنی و برگردی که چی بشه ! یه دل دیگه میگفت حالا برو ببین شاید این دفعه یه جور متفاوت و تاثیرگذار باشه . جلسه راس ساعت شروع شد و با تشریفات قبلی . این بار کمی تعداد بیشتر بود و یکسری آگاهی و شناخت بیشتری پیدا کردم به جلسات . از جمله اینکه :
- گردانده جلسه و منشی جلسه و دو نفر خوش آمد گو ، ضمن اینکه از بین گروه انتخاب ( یا داوطلب – نمیدونم ) میشن ، هر بار عوض میشن .
- برای برقراری و تداوم جلسات هر عضوی که شرکت میکنه سهمی پرداخت میکنه و این گروه به کسی یا جائی متکی نیستند . هر کسی هر مبلغی که دلش خواست در آخر جلسه در سبد مخصوصی که گردونده میشه ، میذاره .
- ضمن اینکه هنوز دقیقا نمیدونم اصول و سنت ها چیا هستند متوجه شدم که رعایت کردنشون خیلی هم سهل نیست . مثلا کسی سهیم شد که علیرغم اینکه یکسال و نیمه عضو گروه هست هنوز سه قدم رو کار کرده . ظاهرا قدم 4 سخت ترین قدمه .
- پاکی از نظر روحی یعنی رعایت قدمها و سنت ها و از نظر جسمی یعنی حذف قند و شکر – برنج – نمک ( به اصطلاح خودشون حذف سه سفید ) !
سه ربع اول به سهیم شدن گذشت و سه ربع بعد به سنت خوانی . که یک نفر پاراگراف به پاراگراف از کتابی می خوند و بقیه در موردش اگر سوالی داشتند دست بلند می کردند . در پایان هم باز سوال کردند که چه کسانی تازه وارد هستند و بعد بهشون جاسوئیچی welcome با آرم گروه رو دادن . یادم رفت بگم جلسه قبل منهم گرفته بودم .این بار بعد از جلسه کمی بیشتر موندم و با یکی از اعضای قدیمی که خودش پیشقدم شد همکلام شدم . نظرم رو پرسید گفتم فکر نمیکنم برای من کار بکنه . ضمن اینکه کسانی رو میبینم که یکی دو ساله شرکت می کنند اما هنوز نتیجه نگرفتن. گفت شما از کجا میدونی که اولش چقدر بودن . مگه وزن اولیه اشون رو به شما گفتن ؟ بعضی از اینها روی 180 کیلو بودند ! اینجا بیشتر برای پالایش روح میان . خیلی از اینهائی که میبینی الان دست بلند میکنن و با آرامش صحبت میکنند اصلا حرف زدن معمولی بلد نبودند ! در آخر ازم پرسید دفعه بعد شرکت میکنم یا نه من گفتم بعید میدونم . بهم گفت پیشنهاد میکنم هفته آینده رو بیا چون جشن تولد یکسالگی یکی از بچه هاست !
ادامه دارد ...

روشرکت کردمOA سه جلسه از جلسات
جلسه اول یکشنبه شانزدهم فروردین و بلافاصله بعد از تعطیلات نوروز بود و تعداد کمی شرکت کرده بودند . حدود 18 نفر خانم و آقا به نسبت مساوی . قبل از تشکیل جلسه با خودم عهد کردم ذهنم رو خالی کنم . به خودم گفتم یک کمد پر از لباس و وسیله که دیگه چیزی نمیتونه بهش اضافه بشه . باید فضا رو خالی کرد برای دریافتی های جدید . به خودم یادآوری کردم قضاوت نکنم و فقط باشم با آنچه که هست و زود تصمیم نگیرم . حداقل ده جلسه برای تصمیم گیری نهائی به خودم فرصت بدم . جلسه با نظم شروع شد . دو نفربعنوان گردانده و منشی از بین شرکت کنندگان جلسه رو مدیریت میکرد . دو نفر بعنوان خوش آمد گو دم در نشسته بودند . دوازده قدم و دوازده سنت رو خوندند . بعد هر کسی با بلند کردن دست سهیم میشد و 5 دقیقه فرصت داشت در مورد خودش حرف بزنه . در بین صحبت کسی نباید حرفش رو قطع میکرد و او اجازه نداشت کسی رو مخاطب قرار بده . و در شروع باید خودش رو اینطور معرفی می کرد . مثلا : من مریم هستم - یک پرخور و بقیه میگفتن سلام مریم و بعد در مورد خودش و احساسش و پیشرفتش و هر چی که میخواست سهیم میشد و در پایان براش کف میزدند . خودشون کاملا طبیعی با این موضوع برخورد می کردند اما من هر کسی خودشو اینطوری معرفی میکرد خنده ام می گرفت !
قسمت معرفی کردن به این شیوه مهم ترین عاملی بود که باعث شد سه سال پیش که در جلسه شرکت کردم ، تمایل به ادامه نداشته باشم ! من با این موضوع مشکل داشتم و در واقع باور داشتم از نظر روانشناسی درست نیست کسی خودش رو اینطور معرفی کنه . اگر مثلا کسی بزهکار هست ، نباید بگه من فلانی هستم یک دزد یا یک قاتل ! چون قبحش براش میریزه و به باورش میشنه که هست دیگه و مشکلی هم نیست که هست ! یا اصلا هر کسی بالاخره مدلی هست نباید آدما اینجور معرفی بشند که من هستم یک لاغر یک دراز یک کوتاه یک کج یک کچل یک بیشعور یا یک هر چی ... بهرحال با خودم گفتم من که نمیخوام چیزی سهیم بشم پس لازم نیست خودمو معرفی کنم و نسبتی به خودم بدم ! در مورد سهیم شدنها نمیخوام وارد جزئیات بشم . فقط همینقدر بگم که اغلب حالشون بد بود . باورشون به نیروی برتر که برای من فقط خداست ضعیف بود و خودباوری نداشتند . همه اش خودشون رو مقصر و محکوم میکردند . همه اش در دیگران برتری میدیدن و خودزنی میکردن !
باز قضاوت ها اومد سراغم که چرا اینطوره ؟ چرا اینقدر جسمشون براشون مهمه . به قول مولانا ای برادر تو همه اندیشه ای ، مابقی خود استخوان و ریشه ای . همه چی که فیزیک آدم نیست . نه اینکه برای من جسمم مهم نباشه . مسلماً دوست دارم به سایز 38 برگردم و احساس سبکبالی داشته باشم . اما دیگه چند کیلو کم یا زیاد نباید باعث بشه فکر کنن خواستنی یا مقبول نیستند ! بهرحال همه رو شنیدم و با مکالمات درونیم بودم . سه ربع از جلسه که به شیرینگ اختصاص داشت سپری شد بعد گردانده جلسه گفت تازه واردین برای ما مهمترین قسمت جلسه هستند . از تازه واردین میخوام که خودشون رو معرفی کنند ! سه چهار نفر بیشتر نبودیم . هر کسی دستشو بالا گرفت و گفت فلانی هستم یک پرخور ! نوبت به من که رسید رنگ به رنگ شدم و آب دهانی قورت دادم و گفتم مریم هستم . یک لبخند موزیانه هم تحویل 18 جفت چشم دادم و تشویق و لبخند دریافت کردم ! راستش نمیخواستم ساز مخالف بزنم و تکروی کنم . اما گفتم که من با این موضوع مشکل دارم .
سه ربع بعد به پرسش و پاسخ گذشت . سیستم نظم خاصی داشت و جالب بود . یک سبد حاوی تعدادی خودکار و کاغذهای مخصوص تایپی که بالاش نوشته بود : مدت پاکی ..... قدم ....... متاهل یا مجرد ........ و سوال ....... بین همه دست به دست می شد و در نهایت کاغذها جمع می شد و توسط گرداننده خونده می شد و هر کسی مایل به پاسخگویی بود دستشو بالا میگرفت و پاسخ رو میداد . در پایان جلسه هم صندلی ها جمع شد و خانمها و آقایان دو تا حلقه جداگانه تشکیل دادند و دست همو گرفتند و در فضای سینرژی دعای آرامش خوندند و دست همو فشردند و همدیگرو بغل کردند و ایستاده پذیرائی ( چای و خرما ) شدند و ایستادن به صحبت با همدیگه . من بعد از دعای آرامش به سرعت برق فضا رو ترک کردم . نه اینکه خسته شده باشم .
راستش یه جورائی احساس می کردم اینها کسانی هستند که خوب دوره های معنوی دیگه ای رو نگذروندند ( که من گذروندم ! ) تحصیلاتی ندارن ( که من دارم ! ) احساس تنهائی میکنن و دوستانی ندارند ( که من دارم ! ) احساس خودکم بینی دارن ( که من خیلی هم خودبزرگ بینم ! ) و خلاصه در فضای ( من میدانم ! و من عقل کل هستم ! ) و با احساس خودجگر بینی جلسه رو ترک کردم ! راستش بین خودم و بقیه سنخیتی نمی دیدم . من همیشه معاشرینم رو انتخاب کردم و در این انتخاب هم سختگیر بودم و اونها اغلبشون کسانی بودند که از شیرینگشون متوجه شدم معتاد یا الکلی یا نیکوتینی بودند و در NGO های دیگه و با دوازده قدم ترک کردند و بعد از ترک ، مشکل اضافه وزن پیدا کردند و به این گروه پیوستند . بالاخره با کلی قضاوت و با حال نه چندان خوب از جلسه خارج شدم ...
ادامه دارد ...

به شیوانا خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمیاش در شهری دور از طریق معرفت دور شده و راه ولگردی را پیشه کرده است. شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قدیمی رسید. بدون اینکه استراحتی کند مستقیماً سراغ او را گرفت و پس از ساعتها جستجو او را در یک محل نامناسب یافت.
مقابش ایستاد؛ سری تکان داد و از او پرسید: تو اینجا چه میکنی دوست قدیمی؟!!
شیوانا تبسمی کرد و گفت: من هنوز هم خودم را استاد تو میدانم. آمدهام تا درس امروزت را بدهم و بروم.
شاگردِ مأیوس و ناامید، نگاهش را به چشمان شیوانا دوخت و پرسید: یعنی این همه راه را به خاطر من آمده اید؟!!
شیوانا با اطمینان گفت: البته! لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست.
درس امروز این است:
هرگز با خودت قهر مکن.
هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنی.
و هرگز اجازه مده دیگران وادارت کنند خودت، خودت را محکوم کنی.
به محض اینکه خودت با خودت قهر کنی دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بیاعتنا میشوی و هر نوع بیحرمتی به جسم و روح خودت را میپذیری.
همیشه با خودت آشتی باش و همیشه برای جبران خطاها به خودت فرصت بده.
تکرار میکنم: خودت آخرین نفری باش که در این دنیا با خودت قهر میکنی.
درس امروز من همین است.
شیوانا پیشانی شاگردش را بوسید و بلافاصله بدون اینکه استراحتی کند به سمت دهکدهاش بازگشت. چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمیاش وارد مدرسه شده و سراغش را میگیرد. شیوانا به استقبالش رفت و او را دید که سالم و سرحال در لباسی تمیز و مرتب مقابلش ایستاده است.
شیوانا تبسمی کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت :اکنون که با خودت آشتی کردهای یاد بگیر که از خودت طرفداری کنی.
به هیچکس اجازه نده تو را با یادآوری گذشتهات وادار به سرافکندگی کند .
همیشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن.
هرگز مگذار دیگران وادارت سازند، دفاع از خودت را فراموش کنی و به تو توهین کنند.
خودت اولین نفری باش که در این دنیا از حیثیت خودت دفاع میکنی.
درس امروزت همین است!

گرچه گذر زمان فرصت عشق ورزیدن را دریغ نمیکند؛
اما مرگ را استثنائی نیست.
سعي مي كنم فقط براي امروز زندگي كنم و مشكلات تمامي طول عمر را به يكباره بر دوش نكشم . من مي توانم يك مشكل را براي 12 ساعت تحمل كنم . اما اگر فكر كنم كه بايد تا آخر عمر با آن بسازم برايم درد آور و غير قابل تحمل خواهد بود .
فقط براي امروز خوشحال خواهم بود . فقط براي امروز ميخواهم خودم را با آنچه هست وفق بدهم و سعي نمي كنم خودم را با خواسته هايم سازگار كنم . پس وقتي خوشبختي به سمتم مي آيد با آغوش باز به آن خوش آمد گفته و آن را با زندگيم تطبيق مي دهم .
فقط براي امروز روح و روان خود را تقويت مي كنم . مطالعه ميكنم و چيزهاي مفيد ياد ميگيرم . من ديگر مي خواهم كرد كه نگذارم بيماريم بر من تسلط داشته باشد . من هرچيزي كه نياز به تلاش و انديشه و تمركز دارد را براي خود مي خواهم .
تنها امروز روح و روان خود را از سه طريق به تمرين وا ميدارم :
يکم _ يک نيك براي كسي انجام ميدهم نمي گذارم كه او يا هيچ كس ديگري بفهمد كه من آنرا انجام داده ام و اگر كسي فهميد آن را به حساب نمي آورم .
دوم _ تنها امروز ميخواهم بشاش باشم و به همان خوبي ديده شوم كه بنظر ميرسد .
سوم _ لباس مناسب بپوشم ، آرام صحبت كنم ، رفتار مؤدبانه داشته باشم ، انتقاد پذير باشم ، عيب جويي نكنم و سعي ميكنم فقط خودم را تغيير دهم نه ديگران را .
فقط براي امروز برنامه اي خواهم داشت شايد نتوانم دقيقا از آن پيروي كنم اما به هر حال آنرا خواهم داشت . امروز از خدا ميخواهم تا مرا از دوبلا نجات دهد : دودلي و عجله .
فقط براي امروز نيم ساعت با خود خلوت ميكنم و سعي ميكنم چشم انداز بهتري از زندگي داشته باشم .
فقط براي امروز ترسي نخواهم داشت . مخصوصا از لذت بردن بخاطر آنچه كه زيباست واهمه نخواهم داشت و
باور دارم كه گوئي من به جهان تقديم شده ام .

سلام به همه دوستان اکستراپاندی . سال نو مبارک . امیدوارم در سال جدید بنوشید آبی ، بپوشید زرد و بخندید سبز و کمانی رنگین آرزو داشته باشید در دل. از اینا :

امیدوارم هر چی در ایام نوروز ناپرهیزی کردیم خودمون رو ببخشیم و امروز 15 فروردین یه استارت قوی و محکم برای پیگیری هدف مشترکمون بزنیم .
امروز شاید من در انجمن oa شرکت کنم . البته سالها قبل یکی دو جلسه اشون رو رفتم و بنا به دلایلی که شاید بعداً گفتم ادامه ندادم . میخوام بپرسم آیا شما در موردش چیزی میدونید ؟ و نظر شخصیتون در این مورد چیه ؟
فقط اومدم بگم این روزها جریان رژیم اصلاً خوب پیش نمیره
هر روزی که شروع میشه یا مهمونم ، یا مامانم زنگ میزنه که فلان غذای مورد علاقه امو درست کرده ، یا خودم دلم برای یه رستوران یا فست فود یا قنادی تنگ میشه و میرم سراغش ...
یا اگه هیچکدوم از اینها نباشه ، یه آدرس دستمه که فلان جا فلان چیزش خوشمزه ست ! توی این ترافیک شبهای آخر اسفند خودمو در بین آب و آتش و خون میرسونم اونجا
بعدشم به این نتیجه میرسم که اونی که آدرس اینجا رو داده مثلا از فلان جا غافل بوده و دلم برای همون فلان جا که تجربه اشو دارم تنگ میشه و القصه آخر شب میام این وبلاگ اکسترا پاند مایه شرمندگی رو باز میکنم و میگم خوب از فردا ... و دریغ که فردا یه روزه مثل دیروز !
امروز با یکی از دوستانم که تازه از اونور کره زمین اومده و در ایران مهمونه داشتم چت میکردم و از قضا حرف کشیده شد به مسائل شکمی و گفت برگر بابی ساندز حرف نداره . تعریف و تعریف و خلاصه رسوند به اینجا که گفت من تمام ساعتهای خسته کننده پرواز رو به رویای نمیدونم گردو برگر کنجدی زغالی چی چی بابی ساندز تحمل کردم !
خوب البته بر همگان واضح و مبرهن اگر نیست ، بر من آشکار است که یک سوم این تعریفات هم کافی بود تا برنامه امشب من معلوم باشه !
حالا این فسق و فجور رو چرا دارم اینجا تعریف میکنم ؟ اینجا که اذعان کرده بودم میخوام به تغدیه و سلامت و تناسب توجه ویژه داشته باشم ... بهرحال من دارم کار بد میکنم
اما فک کردم اگر از اینجا فاصله نگیرم یه جورائی برای آینده بهتره . تا اینکه برم حاجی حاجی مکه و قید اینجا رو هم بزنم ! 
همونطور که در پست قبلی نوشتم ، متاسفانه بعد از گذشت هفت روز از رژیم و کم کردن 1 کیلو و 900 ، در پی یک افت و خیز روحی ، زیر پرچم شعار همیشگی " بیخیال همه چی " به عادات غلط سابق بازگشتم . اما این بازگشت موقتی بود و تقریبا دو روز طول کشید . بازم متاسفانه همین دو روز کلی از زحمات منو بر باد فنا داده . البته به وزن اولیه برنگشتم اما بهرحال احتمالا دو سه شایدم چهار روزی طول بکشه که برگردم به همون 94.100 که در پایان روز هفتم بودم تا اونروز روزه سکوت میگیرم و بعد به روند سابق نوشتن رو شروع میکنم .
شروع ناپرهیزی : چهارشنبه شب ( هفتم اسفند )
ادامه اون : تا جمعه صبح ( نهم اسفند )
دوره ریکاوری : احتمالا یکشنبه ( یازدهم اسفند ) مجدداً در وزن 94.100 خواهم بود 
البته از اینکه چهار روز عقب خواهم افتاد ناراحتم . اما بهتر از اینه که کلا ولش کنم . شاعر در این زمینه میفرماید : صدبار توبه شکستی ، بازآی .
