بـانو مـریم

دوباره می سازمت بدن

My Profile

  • Name: Banou
  • City: Tehran
  • Region: Hormozgan
  • Country: Iran

My Calendar

10
February '12
< February >
S M T W T F S
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      

My Photos

Before After

من و سندرم قورباغه پختگی

جلسه سوم با تعداد بیشتری برگزار شد . دقیقا 46 نفر . این سرشماری رو داوطلبانه و تو دلم انجام دادم ! من دو دقیقه دیر رسیدم و جلسه شروع شده بود و جای همیشه رو از دست دادم . و به سختی از روی سر بقیه رفتم آخر سالن نشستم . همه چی مثل دفعه های قبل بود . چهره های جدید بیشتر شده بود و مشارکتها بیشتر . دو تا خانم نسبتاً مسن مشارکت قشنگی کردند . الان فکر میکنم کاش یادداشت و قلم همراهم بود و نت بر میداشتم . تا این حد !

یکربع آخر تولد یک سالگی یکی از بچه ها برگزار شد . خودش ژله رژیمی درست کرده بود و شمع رقم یک وسطش بود و توسط یکی از اعضای قدیمی روی دست نگه داشته شد و چشماشو بست و فوت کرد و همه دست زدند و شمع یک رو برداشت و توی دستش نگه داشت . جوری که انگار شیء مقدسی رو نگه داشته و با احساس شعف و حرارت زیادی شروع کرد به سهیم شدن . . حرفاش که تموم شد و همه دست زدند ، بلند شد به سختی خودش رو رسوند به من و شمع یک رو گذاشت توی دست من ، بغل کرد و بوسید و گفت : " اینو به تو تقدیم میکنم . امیدوارم توی جشن یکسالگیت روشنش کنی ! " منم که اول هاج و واج و بهت زده بودم ازش تشکر کردم و نشستم . به این فکر میکردم که چرا من !؟ شاید مقاومت و سرسختی من بهش رسیده و برای شکستن این مقاومت این کار رو کرد ! نمیدونم . آخر جلسه و بعد از دعای آرامش ، یک کتاب که همراهم بود بهش هدیه کردم .

هنوز نمیدونم این جلسات رو ادامه میدم یا نه . فعلا تصمیمم بر اینه که هفته ای یکبار بهشون سری بزنم . در همین حد . خیلی جدی نیستم در موردشون . البته جلسات اونها هفت روز هفته در جاهای مختلفی از تهران تشکیل میشه . اما اتفاقی که همون شب برام افتاد ده ها مرتبه بیش از جلسه تاثیر گذار بود .

یکی از دوستانی که مدتی بود همو ندیده بودیم تماس گرفت و خواست که قراری بگذاریم . از لحظه ای که منو دید تا موقعی که از هم جدا شدیم تمام کلامش راجع به این بود که چرا من به خودم فکر نمی کنم و چرا اینقدر چاق شدم و باید راجع بهش کاری بکنم . من اولش مقاومت میکردم که نه ! هیچم خیالی نیست ! همه چی هم مرتبه ! من مشکلی ندارم ! اعتماد به نفسم خوبه و همیشه هم توجه و درخواست دارم و این من هستم که به همه ( نه ) می گم ! اما اون که روانشناس قابلی هم هست ونظریاتش رو که البته به حق هم بود پررنگ تر و غلیظ تر ارائه می داد . دیگه کم کم داشت بهم بر میخورد اما به خودم فرصت دادم که بهم بخوره . فکر کردم بسه دیگه هر چی بقیه رعایت میکنن و تظاهر میکنن و مواظبن بالاتر از گل بهم نگن که برخورنده نباشه . فقط یک جا و به یک نفر که قبولش هم دارم بذار این اجازه رو بدم .

اوائل صحبتهاش که من هنوز در رد و انکار بودم . گفت : " جریان تو جریان همون قورباغه پخته ست ." من که نمیدونستم چه جریانیه در موردش سوال کردم . گفت : " معنیش رو نمیدونی ولی داری زندگیش میکنی و بعد اینطور ادامه داد داستان قورباغه پخته یک داستان کلاسیک در کتب مدیریت است و آزمایش شده که اگه یه قورباغه رو تو یه ظرف پر از آب جوش بندازین فوری میپره بیرون و خودشو نجات میده ولی اگه قورباغه رو تو ظرف آب سرد بندازی و اون ظرف رو هم رو شعله ی آتیشی بذارین ؛ در این حالت آب کم کم گرم میشه و قورباغه هم که از همه جا بی خبره واسه خودش حال میکنه و شنا میکنه . دیگه الان آب به جوش هم بیاد این قورباغه نه تنها اینکه داغی آب رو احساس  نمیکنه بلکه با خیال آسوده شنا می کنه . بالاخره آب جوش میاد و این قورباغه آبپز میشه و میمیره بدون اینکه برای نجات خودش تلاشی بکنه ! "

میگفت : " اگه چند سال پیش من موقعیت فعلیت رو با فتوشاپ درست می کردم و میگفتم تو چند سال دیگه این میشی ، تو خودت رو میکشتی ! به آب و آتیش میزدی . هیچی نمی خوردی تا اینکه به این وضعیت دچار نشی . اما چون تدریجی اتفاق افتاده ، تو رو پخته .  یک واقعیته که آدما تغییرات تدریجی رو حس نمی کنند . "و راست میگفت منم شروع چاقیم رو خیلی حس نکردم . زمانی فهمیدم که علائمش واضح شد و به این روند تدریجی عادت کردم . یادمه یک زمانی 54 کیلو بودم و صبحها سرکه با معده خالی می خوردم و روزی هزارتا طناب و سیصد تا درازونشست میزدم چون ایده آلم که 52 کیلو بود ازم به اندازه 2 کیلو فاصله گرفته بود ! حالا چرا اینقدر بی خیال شدم ! من هیچ وقت به موضوع تناسب بی اهمیت نبودم . از وقتی به دنیا اومدم تا چند سال پیش همواره نوزاد نحیف ، کودک ضعیف ، دختر لاغر بودم . زمان ما لاغری خیلی مد نبود . همیشه می شنیدم که دختر باید یه پرده گوشت داشته باشه ! حالا که مد مدادی شکله من عوض شدم !

خلاصه حرفهاش بدجور تکون دهنده بود . البته چون این حرفها رو از کسی می شنیدم که از هر نظر خیلی قبولش داشتم و چون به این صورت و با این رکی بار اولی بود که می شنیدم خیلی به فکر رفتم . تصمیم گرفتم اولین هدف امسالم کم کردن وزن باشه و به طور جدی پیگیریش کنم . فعلا شنبه قراره یک آزمایش کامل بدم و نتیجه اش رو ببرم پیش یکی از دوستان و مشورت بگیرم .

 




Login to add your own comment.