12/06/2007 15:45
بازگشت به زندگی
برگشتم.
هیچ برنامه ای درست از آب در نیومد. چند ماه پیش بود که گفتم خداحافظی می کنم و می رم تا به یه سری از کارهام برسم و دوباره برگردم؟ خوب برگشتم در حالی که هیچ کدوم از برنامه هام ردیف نشد و من به وضعیتی رسیدم که از قبل هم بدتر شده. چند هفته ای می شه که چراغ خاموش به گروه سر می زنم اما از خودم ردی به جا نمی گذارم. راستش خجالت می کشیدم دوباره با این وضع برگردم. از خودم خجالت می کشیدم.
اما برگشتم.
به شدت دچار بیماری افسردگی هستم.
با اضافه شدن وزن مشکلات مربوط به آرتروزم دوباره برگشته
از هر چی انرژی و شور زندگیه تخلیه تخلیه ام
خلاصه که کمکم کنید
08/21/2007 17:54
اضافه شد
خوب! ممنونم... تشویق نکنید لطفا... خجالتم ندید دوستان.... من رمز موفقیتم رو در ته مونده شیرو نسکافه و خورده کیکهایی که روی میز کامپیوترم -اونم تازه این وقت شب- وجود داره می بینم... به نظر شما عاقلانه نیست.... من که با این مسئله کاملا منطقی برخورد کردم... شما چطور؟؟؟؟
08/14/2007 16:38
هله هوله خوری
آدم دقیقا نمی دونه از کی شروع می شه. درست بعد از چند وقت که حسابی از عادت هله هوله خوری افتادی و خورد و خوراکت درست می شه یهو و بی خبر دوباره همه چیز شروع می شه... شاید شروعش یه مهمونی باشه یا یه قرار توی تریا و یا یک مسافرت چند روزه... بهر حال دوباره اون آت و آشغالهای رنگ و وارنگ با طعم و مزه های مختلف و عجیب و غریب که توی پاکتها و بسته های رنگی با مزه ای پیچیده می شن دوباره از پشت ویترین مغازه بهت چشمک می زنه و تو در ابتدا با کمی مکث و دو دلی و بعد ها با علاقه و اشتیاق اونها رو می خری. عجیبه که درست از همون موقع هم خوردن میوه و سبزی و شیر کم چرب و غذاهای سالم کم می شه. انگار این دو تا موضوع با هم نسبت عکس دارن!
بهر حال من امروز سعی کردم که به هدف دیروز برسم. ر نتیجه بجز دو قاشق مرباخوری بستنی وانیلی و 10 تا دونه پسته خام چیز دیگه ای که جزء هله هوله جات باشه نخوردم. بد نبود... راضی ام. غیر از اون هم 20 دقیقه بعد از ظهر و 1000 قدم هم یک نوبت دیگه پیاده روی کردم.
هدف چهارم:
فردا 3 لیوان شیر کم چرب می خورم.
08/13/2007 17:35
نشد
نشد. امروز خیلی دیر بیدار شدم. بنابراین فرصت پیاده روی صبح رو از دست دادم و بعدازظهر هم موفق نشدم پیاده روی کنم. در نتیجه به هدف دومم نرسیدم.
هدف سوم:
فردا هله هوله نمی خورم.
08/12/2007 16:48
بد نیست!
امروز به هدفی که دیروز برای خودم مشخص کرده بودم رسیدم. یعنی دقایقی قبل از ساعت 8 از خواب بیدار شدم. شاید به نظر خیلی ها این هدف عجیبی باشه. اما صبح زود بیدار شدن یکی از مشکلات زندگی فعلی منه. راستش اینه که من شبها بعد از اینکه پسرک می خوابه – که البته معمولا هم بعد از ساعت 12 می خوابه- تازه می رم سراغ کارهای شخصی خودم و بعضی از کارهایی که در موقع بیداری بچه اونها رو نمی تونم انجام بدم. در نتیجه اکثر شبها دست کم تا ساعت سه نیمه بامداد بیدارم. از اون طرف صبحها تا موقعی که بچه خوابه من می خوابم . با هم بیدار می شیم. که البته هرگز زودتر از ساعت 10 نمی شد . خوب من این جوری خیلی مشکل پیدا کردم.
تمام روز سردرد داشتم که آخرهای روز با مسکن آرومش کردم. با این حال باز هم خوشحالم.
هدف دوم:
فردا 40 دقیقه پیاده روی می کنم.
08/11/2007 18:47
شروعی دوباره
تمام پست های قبلی رو پاک می کنم. بعد از چند هفته در جا زدن دوباره رسیدم به 70 کیلو. لباسهایی که عید به راحتی به تن می کردم حالا به تنم ناراحته. خودم می بینم که دوباره دارم سیر نزولی پیدا می کنم. برای فرار از این حالت خواستم حتی این وبلاگ رو که پر شده از شل کن سفت کن های متوالی و تکراری حذف کنم بلکه شوکی بشه برای شروع دوباره. اما دیدم برای شروع دوباره به هر حال به این وبلاگ احتیاج دارم. پس پست های قبلی رو پاک می کنم و با خودم فکر می کنم که این اولین پستیه که توی این وبلاگ می نویسم. انگار که یک آدم یا یک عضو جدیدم. با یک هدف جدید و یا شاید یک روش جدید!
یک جورهایی این مسئله اضافه وزن و کم کردن اون برای من مهم شده که انگار تمام آینده من به این مسئله بستگی داره. نه اینکه آدم بیکاری باشم و تنها دغدغه ام ظاهر و ریختم باشه ... نه ... فکر می کنم این مسئله یک برداشت کوچولویی از کل زندگی منه. اگه بتونم از پسش بر بیام پس حتما می تونم به هدفهای بزرگتر زندگیم برسم.
این وبلاگ رو روزانه آپدیت می کنم و برای روز بعدم یک هدف کوچیک انتخاب می کنم. و در پایان هر پست می نویسم که آیا به هدف دیروزم نائل شدم یا نه.
هدف اول :
من فردا صبح روزم رو ازساعت 8 از شروع خواهم کرد.